عکس رهبر جدید
۰
سبد خرید شما خالی است.

رویای آینده میناب

  فایلهای مرتبط
رویای آینده میناب
وقتی که رفتی، زمان در نقطه تلاقیِ رفتنت ایستاد؛ انگار جهان هم با ما عزادار شد. اگر از حالمان می‌پرسی، خب... می‌گوییم خوبیم، اما تو باور نکن.

«رفتنت، رفتنِ جان است؛ خودت بهتر از هر کسی می‌دانی!»

آن روزها دلم در خانه بند نمی‌شد. تهران هم دیگر آن تهرانِ همیشگی نبود؛ انگار رویِ صورتِ شهر، غبارِ غم نشسته بود. ماندن در روزمرگی‌ها، دیگر عطشِ روحم را سیراب نمی‌کرد. یک روز از دوستی شنیدم که گروهی برای التیامِ دردهای مردمِ جنگ‌زده، به محلِ اصابت‌ها می‌روند. پرسیدم: «خطرناک نیست؟» و او با همان نگاهی که انگار به عمقِ ناآگاهیِ من می‌خندید، گفت: «کجای کاری؟ تهران همین الان کلش خط مقدمه!»

به امتحانش می‌ارزید. رفتم. فکر می‌کردم با دستی پُر از مهارت‌های زنانه می‌روم، اما وقتی به ساختمانِ آسیب‌دیده رسیدم، دیدم که انگار درِ کلاسِ درسی را باز کرده‌ام که استادانش، دخترانِ نوجوان‌اند.

صدایِ مردی توجهم را جلب کرد که انگار داشت با یک «فرمانده» مذاکره می‌کرد. به دخترکِ کاورپوشی که با دستکش‌های ضخیم، با درِ دوجداره تراس کلنجار می‌رفت، می‌گفت: «دخترم، اجازه بده من دوباره امتحان کنم...»

دخترک که از پشتِ ماسک هم می‌شد اخم‌هایِ جدی و مصممش را دید، با لحنی که هیچ جایِ چون‌ و چرایی نداشت، گفت: «لطفاً شما آن‌طرف‌تر بایستید که زخمی نشوید؛ من کارم را بلدم.»

هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که قابِ شیشه، با مهارتی که از او انتظار نمی‌رفت، جدا شد. دخترِ دیگری مثلِ برق پرید جلو، شیشه‌ها را توی سطل جمع کرد و رو به صاحب‌خانه گفت: «آقا! حالا شما این سطل‌ها را ببرید پایین.» و صاحب‌خانه، بی‌حرف و مطیع، اطاعت کرد.

حواسشان به همه‌چیز بود؛ به حرمتِ فرش‌ها و به وسایلِ تکه‌تکه‌شده‌ای که هر کدام برایِ صاحبشان یک خاطره بودند. از دفترچه‌ها و کیف‌هایی که شاید متعلق به دختری هم‌سنِ خودشان بود، عکس می‌گرفتند و در چشم‌هایشان، هم غمی بزرگ بود و هم عزمی برایِ ترمیم.

اینجا سلسله مراتب داشت؛ همه گوش به فرمان فرمانده بودند؛ همان دختر 16 ساله.

وقتی کارِ شیشه‌ها تمام شد، خانم‌هایی آمدند برایِ نظافتِ نهایی؛ مادرانِ همین دخترها. پرسیدم: «چند ساله‌اند؟» گفتند: «16 و ۱۷ سال... محدثه ۱۸ سالش است.»

گفتم: «به زور می‌آیند؟»

مادرها خندیدند؛ خنده‌ای که بویِ افتخار می‌داد: «آن‌ها ما را به زور می‌آورند! هرچه می‌گوییم خسته می‌شوید، می‌گویند همین کارِ کوچک را هم که از دستمان برمی‌آید از ما دریغ نکنید. یکی‌شان از مهمانی، مستقیم با همان لباس‌هایِ مهمانی‌اش آمده اینجا...»

آن شب، وقتی به قاب‌عکسِ رویِ دیوار نگاه کردم، ناخودآگاه فکر کردم به تو... به تو که حالا نیستی، اما ریشه این رویش‌ها در باغچه دل توست. گفتم: «دست‌پرورده‌هایِ شما هستند دیگر... همین‌قدر بااراده، همین‌قدر لطیف، و چه زیبا، مسئولیت‌پذیر.»

فکرم رفت پیش مادران دانش‌آموزان میناب. شاید آن‌ها هم برای فرزندانشان رویای همین روزها را در سر می‌پروراندند؛ رویای آینده میناب. رویای روزی که بچه‌ها قد بکشند و دبیرستانی شوند، مسئولیت‌پذیر باشند و بارهای روی زمین مانده را بردارند. اما دریغ ...


۴۰
کلیدواژه (keyword): رشد جوان، سخن سردبیر، شهدای میناب،دانش آموزان شهید،مدرسه شجره طیبه،رهبر شهید،الهام مقیسه
نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید

۴۰۵ نفر
۳۴,۱۵۳,۵۶۶ نفر
۳,۶۶۴ نفر
۱۷,۸۳۹ نفر
۲۳,۸۰۶,۳۲۵ نفر