عکس رهبر جدید
۰
سبد خرید شما خالی است.

کافه بستنی x و y

  فایلهای مرتبط
کافه بستنی x و y
همه‌چیز از یک جشن ساده شروع شد «جشن دهه ریاضی»

باز آبان شده بود و حال و هوای مدرسه و بوی پاییز، با هم ترکیب قشنگی ساخته بود. بوی نارنج حیاط مدرسه هوش از سر بچه‌ها می‌برد. باز هم یک صبح دیگر و صبحگاه جذاب مدرسه، اما این‌بار با همه‌ صبحگاه‌ها فرق داشت. خانم قندالی، مدیر مدرسه با کلی بن کافه به استقبال بچه‌ها آمد و اعلام کرد که به مناسبت دهه‌ ریاضیات بچه‌ها می‌توانند کلاس به کلاس به کافه‌ مدرسه بروند و سفارش بدهند.

از صبح دل تو دل کسی نبود که نوبت کلاسمان بشود و با بچه‌ها برویم کافه. هرچند دقیقه همهمه می‌شد و بین بچه‌ها اختلاف نظر بود که چی انتخاب کنند‌ و کلی نقشه که کجا بشینند تا صندلی‌هایشان کنار هم باشد و بتوانند از خاطرات دو روز آخر هفته تعریف کنند. بالاخره ساعت دوم شد و انتظارها به پایان رسید. ما قرار شد با دبیر ریاضی‌مان، خانم قلی‌کُرد به کافه بریم.

خانم قلی‌کرد که وارد کلاس شد گفت: «بچه‌ها برای اینکه راحت‌تر بریم کافه و مزاحم بقیه‌ کلاس‌ها نشیم، ازتون می‌خوام گروه‌های درسی‌تون رو تشکیل بدید و گروه به گروه برید سمت کافه.»

و از آنجا که تعداد بچه‌ها زیاد بود، به نماینده‌ گروه‌هایمان نفری یک برگه داد تا نماینده‌ هر گروه سفارش‌های گروهش را بگیرد و بعد تحویل مسئول کافه بدهد.

بعد از کلی ذوق و شوق وارد کافه شدیم. تازه متوجه شدیم که کافه برای جشن ریاضی حسابی تزئین شده است. روی شیشه‌ها علامت‌های جمع و تفریق و ضرب چسبانده بودند. روی تخته‌ بزرگ کنار کافه هم نوشته شده بود: «امروز سفارش‌ها فقط به‌صورت گروهی و خلاصه‌شده پذیرفته می‌شود.»

زیرش هم با رنگ قرمز نوشته شده بود: «هرسفارش یک عبارت است.»

هرگروه سر جای خودش نشست و همهمه‌ها بالا رفت. خانم قلی‌کرد به هر گروه یک منو داد. منوی کافه‌ هم انگار از جشن ریاضی بی‌نصیب نبود و شکل و شمایلش تغییر کرده بود. از منوهای هرروزه تبدیل شده بود به پنج کارت رنگی پر از شکل‌های هندسی که روی هرکدام یک اسم نوشته شده بود. پایین هر کارت هم یک حرف کوچک انگلیسی بود. اما بچه‌ها فقط به فکر انتخاب‌کردن و مشورت با دوستانشان بودند و انگار بقیه‌ جزئیات برایشان مهم نبود. مدیر مدرسه برای همه سنگ تموم گذاشته بود. منو کافه این‌بار پر بود: «بستنی x، آب‌میوه y، فالوده z، آب‌میوه بستنی yx و فالوده‌بستنی zx»

هرکسی سؤالی داشت:

- خانم بستنیش چیه؟

- خانم چندتا می‌تونیم انتخاب کنیم؟

- خانم ...

سؤال‌های بچه‌ها تمامی نداشت و صدای شوخی و خنده‌هایشان کافه را پر کرده بود. خانم معلم گفت: «بچه‌ها یه مدل بستنی داریم و فقط هم یه انتخاب دارید. دقت کنید که وقتی سفارشاتون ثبت می‌شه دیگه نمی‌تونید تغییر بدید.»

رها که همیشه چندتا چندتا خوراکی می‌خورد و به شکموی کلاس معروف بود، گفت: «خانم می‌شه فالوده‌بستنی بگیریم، ولی به‌جای اینکه با هم بیارن، یه فالوده بیارن و یه بستنی.»

همه‌ بچه‌ها با هم خندیدن و گفتند اینجا هم دست از شکمو‌بودن برنمی‌دارد. همه مشغول انتخاب شدند و از دوستانشان مدام سؤال می‌کردند. تا اینکه خانم معلم گفت: «بچه‌ها! نماینده‌ هر گروه بایسته و سفارش گروهش رو اعلام کنه.»

و از مریم خواست تا همه‌ سفارش‌ها را روی تخته‌ کنار کافه که جای نوشتن تک بیت‌های مولانا و سعدی بود، یادداشت کند تا سفارش کسی از قلم نیفتد.

زهرا اولین نفر داوطلب شد و گفت: «خانم گروه ما یه بستنی داره، یه آب‌میوه، یه بستنی و یه فالوده.»

مریم گفت: «زهرا یه بستنی، یه آب‌میوه یه بستنی چیه؟! خب بگو دوتا بستنی و یه آبمیوه‌... من می‌خوام بنویسم!»

همه یک صدا گفتند: «آره بدویید دیگه!...»

مریم گفت: «بچه‌ها برای اینکه زودتر سفارشامون آماده بشه و بتونیم بعدش کلی بازی کنیم، هر گروه لطفاً سفارشارو جمع بزنه و خیلی خلاصه و ساده به من اعلام کنه.»

سفارش‌ها شروع شدند:

- یه فالوده‌بستنی، دوتا آب‌میوه، یه بستنی

- دوتا آب‌میوه‌بستنی، دوتا بستنی

- ...

مریم دانه‌به‌دانه و گروه‌به‌گروه سفارش‌ها را روی تخته نوشت. بعد با صدای بلند گفت: «بچه‌ها تموم شد؟ کسی نمی‌خواد سفارش رو تغییر بده؟ من می‌خوام جمع بزنم‌ها تا برم سفارش‌هارو اعلام کنم.»

همه‌ بچه‌ها یک صدا گفتند: «نه!» و از مریم خواستند زودتر شروع کند به جمع‌زدن سفارش‌ها. مریم شروع کرد به شمارش...2‌تا اینجا و ۳‌تا اینجا، پس روی هم می‌شه ۵ تا بستنی‌... مریم بعد از جمع‌زدن سفارش‌ها رفت و سفارش‌ها را به مسئول کافه تحویل داد.

همان‌طور که بچه‌ها مشغول صحبت بودند خانم معلم به بچه‌ها گفت: «دخترا شما اصلاً به منوهای جدید کافه دقت کردید؟ چه فرقی کردن؟»

هستی گفت: «خانم خب منوها جدا‌جدا شدن پر از شکل‌های هندسی شدن و یه حرف انگلیسیم روشون نوشته شده.»

بچه‌ها تازه آن‌ موقع بود که نظرشون جلب شد و گفتند: «آره!...»

- بچه‌ها نگاه کنید، مثلاً نوشته بستنی=x و آب‌میوه =y و...

تازه آن‌موقع بود که سؤال‌ها شروع شدند:

- خانم برا چی اینجوری نوشته شده ...

- خانم یعنی چی اصلاً؟!

- خانم الان مثلاً من می‌تونستم بگم یه x می‌خوام؟

زهره از آن‌ طرف با خنده گفت: «پس برای منم یه xy لطفاً!»

بچه‌ها تازه از این طور سفارش‌دادن خوششان آمده بود و شروع‌کردند به اینکه با حرف‌های انگلیسی سفارش بدهند. خانم قلی‌کرد گفت: «‌بچه‌ها حالا موافقید هر گروه سفارش‌هاش رو یه مدل دیگه و با حرف‌های جدید به دوستانش اعلام کنه؟»

همه یک صدا موافقت کردند. بازی این‌طور بود که هر کس بلند می‌شد و سفارشش را می‌گفت. آن ‌وقت همه‌ بچه‌ها یک‌صدا سفارش‌های آن گروه را به‌صورت خلاصه اعلام می‌کردند.

گروه یک: «یه ایکس و یه وای و یه ایکس و یه ایکس وای.»

همه‌ بچه‌ها یک‌صدا گفتند: «پس می‌شه دوتا ایکس و یه وای و یه ایکس وای.»

بازی همین‌طور ادامه داشت و تخته‌ کنار کافه پر شده بود از عبارت‌هایی که بچه‌ها سفارش داده بودند. بعد از اتمام سفارش‌ها خانم معلم گفت: «بچه‌ها این حرف‌های انگلیسی شما رو یاد کدوم درس ریاضی می‌ندازه؟»

بچه‌ها کمی فکر‌کردند و بعد یک‌صدا گفتند: «خانم متغیرها! ما توی ریاضی به جای متغیرها از این حرف‌ها استفاده می‌کردیم.»

خانم معلم با سؤالاتش هر لحظه یک علامت سؤال در ذهن بچه‌ها درست می‌کرد و با هر سؤالش چندثانیه بچه‌ها رو به سکوت و فکر‌کردن وامی‌داشت. سؤال بعدی خانم معلم همه رو شوکه کرد...

- چرا ما اومدیم سفارشا رو باهم جمع کردیم؟ چرا نگفتیم یه بستنی، یه آب‌میوه، یه بستنی، یه...

نرگس گفت: «خب خانم ساده‌تر شد دیگه. خیلی سخته که بخوایم دونه‌به‌دونه سفارش بدیم.»

خانم معلم که از جواب‌دادن بچه‌ها لذت می‌برد، سؤال بعدی را با هدف دیگری مطرح کرد:

- بچه‌ها شما توی جمع‌کردن سفارشا چه چیزهایی رو با هم جمع کردید؟

بچه‌ها یک‌صدا گفتند: «خب خانم معلومه بستنی با بستنی جمع شد، آب‌میوه با آب‌میوه ...»

زهرا گفت: «خب خانم می‌تونیم بگیم توی بازی که با هم انجام دادیم، حر‌ف‌های انگلیسی رو با هم جمع کردیم؟ یعنی ایکس با ایکس، وای با وای و...»

یلدا در ادامه‌ حرف زهرا گفت: «خانم پس می‌تونیم بگیم ما چیزایی رو با هم جمع کردیم که از یه جنس‌بودن؟ شبیه به هم بودن؟»

خانم معلم گفت: «آفرین به شما بچه‌ها، دقیقاً همین‌طوره. ما اومدیم چیزهایی رو که شبیه به هم بودند با هم جمع کردیم تا به یه عبارت ساده‌تر برسیم.»

رها گفت: «خب خانم اگه این‌طوره، پس چرا ما ایکس رو با ایکس‌وای جمع نکردیم؟ مگه اینا شبیه هم نیستن؟»

مهسا در جواب رها گفت: «خب رها دقت کن دیگه. مگه ما توی سفارشا بستنی و آب‌میوه‌بستنی رو باهم جمع کردیم که بتونیم ایکس رو با ایکس‌وای جمع کنیم؟»

همه‌ بچه‌ها با هم یک‌صدا گفتند: «پس خانم ما چیزایی رو با هم جمع می‌کنیم که دقیقاً شبیه به هم باشن.»

معلم که از پاسخ درست و نکته‌سنجی بچه‌ها به وجد آمده بود گفت: «همون‌طور که ما توی کافه سفارش‌های شبیه به هم رو باهم جمع کردیم تا ساده‌تر بشن، توی ریاضی هم متغیرهایی رو که شبیه به هم هستند با هم جمع می‌کنیم تا یک عبارت جبری ساده داشته باشیم.»

بچه‌ها تازه آن وقت بود که راز نوشته‌ روی تخته را درک کردند: «هرسفارش یک عبارت است.»

سفارش‌هایی با طعم ریاضی رسیدند و بچه‌ها خوش‌حال از اینکه یکی دیگر از کاربردهای ریاضی را در زندگی کشف کردند.


۱۱
کلیدواژه (keyword): رشد برهان متوسطه اول، گزارش، کافه بستنی x و y، جشن ساده، جشن دهه ریاضی، مهلا مهریزی، نجمه قندالی، محدثه قلی کرد
نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید

۸۶ نفر
۳۳,۵۲۸,۷۷۴ نفر
۲,۸۶۹ نفر
۷,۳۱۹ نفر
۲۳,۳۳۹,۶۹۴ نفر