برای تو، آسمان تنها یک کلمه و پرواز تنها چند حرف ساده نبود. آسمان آیین تو بود و پرواز راه و رسم تو؛ بیآنکه روی شانههایت بالی داشته باشی. کدام پرنده است که بیبالوپر آسمان را در چشمهایش میریزد و پرواز را در جانش. تو مصطفی بودی، مصطفی اردستانی؛ همان پرنده رهای بیبالوپر که پروازش چشم بهترین پرندهها را خیره میکرد.
1328 سالی بود که در آن چشم به دنیا گشودی؛ در روستایی بهنام «قاسمآباد» از توابع ورامین. در سال 1350 وارد دانشکده خلبانی شدی تا پرواز را بیاموزی. به درجه ستوان دومی رسیدی و بهعنوان خلبان هواپیمای «اف 5» در پایگاه چهارم شکاری و پایگاه ششم شکاری مشغول به خدمت شدی. در تمام این سالها همچون پرندهای که بالهایش را برای پروازهای بلند آماده میکند، در انتظار اتفاقی از جنس آسمان بودی. شکوفایی انقلاب اسلامی همان اتفاقی بود که بالهایت را به آبیترین نواحی آسمان دعوت میکرد. از اولین خلبانانی بودی که دل به این حماسه باشکوه سپردی و مسیر آن را به خلبانان دیگر و کارکنان نیروی هوایی نیز نشان دادی و برای این کار نشریه کوچک «مخلصین» را منتشر کردی.
در سال 1359 جنگ که از راه رسید، افسر خلبان شکاری پایگاه هوایی تبریز بودی و این سرآغاز پروازهای تو بود با بالهای آهنی هواپیماهای جنگی. حالا تو بودی و آسمان بود و میهنی که به جای دل در سینه تو میتپید، با شهرهایی پر از لالههای پرپر. پایگاه هوایی «کرکوک» اولین نقطه از خاک دشمن بود که آن را به آتش کشیدی و بعدازظهر همان روز، منابع نفتی کرکوک هم در آتش خشم تو سوختند.
یک سال بعد به درجه سرهنگ دومی رسیدی و فرمانده پایگاه پنجم شکاری «امیدیه اهواز» شدی، اما پایگاه چهارم شکاری دزفول هنوز زیر بالهای تو بود؛ بالهایی که از آتش نمیهراسیدند و دشوارترین پروازها را مشق میکردند. حتی زمانی که معاون عملیاتی پایگاه دوم شکاری و بعد از آن مدیر آموزش عملیات نیروی هوایی ارتش شدی، باز هم پرواز را از یاد نبردی. انگار که آسمان را آشیانه آرامش خود میدانستی؛ همچون عقابی که بر بلندترین و دشوارترین قله کوه لانه میسازد.
سرلشکر خلبان عباس بابایی که آسمانی شد، معاونت عملیات نیروی هوایی را بر عهده گرفتی. آسمان برای تو مرز نداشت، اما آنسوی مرزهای خاکی، دشمنی نفس میکشید که زخمخورده پروازهای تو بود. شیر نهاجا، نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی بودی. مأموریتهای دشوار را به خواسته خود انجام میدادی و روزهایی بود که آسمان هفت بار غرش هواپیمای تو را تاب میآورد و با هر پرواز، زخمی بر پیکره دشمن مینشاندی.
جنگ که به پایان رسید، تو و چند خلبان دیگر نیروی هوایی مدال پر افتخار «فتح» را از دستان فرمانده کل قوا دریافت کردید.
چقدر مرگ را نمیشناختی. پیشانی بر پیشانی او میگذاشتی و با هر نفسی که میکشیدی، او را تحقیر میکردی. آرزوی تو شهادت بود، و پیش از آنکه به این آرزو برسی، جای خود را میان مزار شهدا مشخص کرده بودی. آخرین خداحافظی تو با فرزندانت نیز خبر از سفری میداد به نام «شهادت»: «بیدار شوید، من رفتم!»
آن روز 15 دیماه 1373 بود. هواپیمایی با بالهای آهنین خود، تو و فرماندهنیروی هوایی، سرلشکر شهید منصور ستاری و چند تن دیگر از همرزمانت را به جایی فراتر از آبیهای آسمان میبرد و به آرزوی دیرینه خود، یعنی شهادت میرساند ...
فرماندهکل قوا درباره شهید مصطفی اردستانی چنین فرمودند:
«شهید اردستانی یکی از پاکترین، مخلصترین و مؤمنترین افراد تمام قشرها بود. او عنصری فدایی و شهیدی زنده بود. شهادت عزیزانی از قبیل شهید اردستانی و دیگر دوستانی که به شهادت رسیدند، داغی است بر دل هرکسی که نسبت به نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران احساس خویشاوندی و نزدیکی میکند. برای من و ملت عزیز این یک داغ بزرگ بود. با بودن شهید اردستانی در عملیات، قلب من آرام بود.»
شهید مصطفی اردستانی در وصیتنامه خود نوشته است:
«الهی از عمق جانم و با تمام وجودم شهادت میدهم به وحدانیت تو و رسالت رسول محمد(ص) و امامت علی(ع) و اولاد طاهرین او و از تو میخواهم که بهحق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین، پنج تن آلعبا که تمام جهان به خاطر آنها برپاست، مرا از دوستان علی و اولاد علی قرار دهی. بهحق علیبنحسین زینالعابدین(ع) به من لذت عبادت و بهحق باقرالعلوم(ع) لذت علم و بهحق امام صادق(ع) لذت صداقت و بهحق امام کاظم(ع) لذت فروبردن غضب، و بهحق امام رضا(ع) لذت رضایت از الله، و بهحق محمدبنعلی(ع) لذت جود و ایثار و سخاوت، و بهحق علیبنمحمد(ع) لذت هدایت، و بهحق امام حسن عسکری(ع) لذت سرباز و رزمنده اسلامبودن و بهحق امام مهدی(عج) لذت فرماندهی بر سپاه اسلام را عنایت کن.»