محبوبه کیسهای در دست دارد؛ کیسه پلاستیکی دستهدار. وارد خانه میشود. اهالی خانه را خبر میکند که بیایید ببینید من خرید کردهام. کفش ساقدار خیلی شیک قهوهای رنگی را که قلاب طلایی رنگی هم دارد و جزو کفشهای گرانقیمت و خیلی جدید و شیک آن دوره به حساب میآید، از توی جعبه درمیآورد و به خواهرها و مادرش نشان میدهد. آنها تعجب میکنند از اینکه محبوبه هوس کرده چنین کفشی برای خودش بخرد. محبوبه هم برای اینکه با آنها شوخی کرده باشد، به این تعجب دامن میزند. کفشها را میپوشد و شروع میکند در اتاق قدمزدن و از همه سؤالکردن که آیا این کفش به من میآید یا نه؟ رنگش چطور است؟ جنسش خوب است؟ میگوید برای اینکه با این کفش راحت باشد باید مدت زیادی تمرین کند و خلاصه بگوبخند راه میاندازد.
بعد از کلی بگوبخند، محبوبه برای خانواده توضیح میدهد: «احساس میکنم این روزا تحت تعقیبم. حداقل اگه هم تحت تعقیب نباشم، خطر برای ما که کار میکنیم و فعالیتهای انقلابی داریم زیاده. جاهایی که با مأمورا روبهرو میشم یا مأمورا به من شک میکنند، با این نوع پوشش میتوانم رد گم کنم.»
محبوبه و خواهر بزرگترش در ماه رمضان در یک جلسه مذهبی شرکت کردهاند و مشغول شنیدن سخنرانی هستند. ناگهان مأموران ساواک حمله میکنند. یعنی چند نفر از مأموران ساواک از بین جمعیت بلند میشوند و چند نفر هم جلوی در ورودی را سد میکنند. هیاهویی به پا میشود و جمعیت از هر طرف شروع میکنند به فرارکردن. اما به نظر میرسد که هدف اصلی مأموران سخنران مجلس است. عدهای از جوانان دست به دست هم میدهند و کوچهای درست میکنند تا سخنران از محل خارج شود.
مسجد خالی، بههمریخته و شیشه پنجرههای بزرگ آن شکسته است. محبوبه بین چند دمپایی و کفش کهنه که آنجا افتاده، کفشهای ساقبلندخودش را پیدا نمیکند. بعد با لبخندی که از ناامیدیاش از پیداکردن کفش حکایت دارد، رو به خواهرش میکند و میگوید: «انگار یه نفر پروندهاش از ما سنگینتر بوده و باید زود خودش رو ناپدید میکرده!»
و خواهرش میپرسد: «حالا چرا برای فرارکردن کفش ساقبلند رو انتخاب کردی؟!»
در راه محبوبه و خواهرش از کوچهها و پس کوچههایی با خانههای گلی و بسیار قدیمی میگذرند. خواهر محبوبه میگوید: «این جاها رو خوب بلدی؟ از جلوی اداره ساواک سر در نیاریم!»
محبوبه که یک جفت دمپایی پاره به پا دارد میگوید: «یه بار دیگه هم از اینجا فرار کردم.»
خواهر نگاهی به دمپاییها میاندازد و میگوید: «دیدی؟! ... اون کفشا آخر با پاهای تو رفیق نشدن!»
دو مأمور ساواک درباره کفشهای قهوهایرنگ ساقبلند روی میز صحبت میکنند. مأمور ساواک برای همکارش توضیح میدهد که در چنین جلسههایی با چنین شرکتکنندگانی، معمولاً چنین کفشهایی پیدا نمیشود. همکارش میگوید: «یا برای رد گم کردنه، یا اینکه به زودی یه ژیگول تصمیم میگیره چادری بشه!»
مأمور جوان چاقوی جیبیاش را درمیآورد و مشغول پارهکردن آستری کفشها میشود، تا شاید اعلامیهای در آن مخفی شده باشد.
شهیده محبوبه دانشآشتیانی
شهیده محبوبه دانشآشتیانی یکی از شهدای سرخ هفده شهریور خونین سال ۱۳5۷ است. او در سنین نوجوانی به عنوان یک دختر مبارز و مسلمان به صفوف فشرده مردم مسلمان ایران پیوست و در تظاهرات پرشکوه علیه رژیم پهلوی به شهادت رسید. محبوبه در یک خانواده روحانی و مذهبی متولد شد. پدرش شهید دانشآشتیانی روحانی بود و در حادثه انفجار حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسید.
«محبوبه هر روز میآید»، عنوان داستانی است که در آن زندگی شهیده محبوبه دانشآشتیانی که در ۱6 سالگی و قبل از انقلاب به شهادت رسیده است، بیان میشود. این شهیده در ۱۷ شهریور یا به تعبیری جمعه خونین یا جمعه سیاه سال ۱۳5۷ به درجه رفیع شهادت رسید. محل اتفاق این داستان کلاس درسی در یک مدرسه است. معلم تدریس میکند و دانشآموزان هم در حال نوشتن جزوه هستند. کسی در میزند و بلافاصله در باز میشود. مدیر دبیرستان به همراه مأمور ساواک وارد کلاس میشوند و ...