عکس رهبر جدید
۰
سبد خرید شما خالی است.

دختر پشت واژه‌ها

  فایلهای مرتبط
دختر پشت واژه‌ها

 

صدای زنگ آخر که خورد، حیاط مدرسه پر از هیاهو شد. بچه‌ها با کیف‌هایی که با عجله روی دوششان انداخته بودند، با خنده و شوخی به سمت در خروجی راه افتادند. سارا کنار دیوار ایستاده بود و به درخت نارون ته حیاط نگاه می‌کرد. صدای زهره آمد: «سارا نمی‌یای بریم؟»

- من امروز تو مدرسه یه کم کار دارم، ولی قول می‌دم فردا با هم بریم خونه!

زهره لبخند مهربانی زد و دستش را روی شانه سارا گذاشت: «تا فردا خداحافظ.»

- خداحافظ. مواظب خودت باش.

سارا به دورشدن زهره خیره شد سپس نفس عمیقی کشید و به سمت دفتر مشاور رفت.

پشت در ایستاد کمی مکث کرد. بعد در زد. با شنیدن صدای خانم محبی که گفت بفرمایید، آهسته در را باز کرد و سلام زیر لبی داد. خانم محبی سرش را از روی کاغذهای روی میز بلند کرد: «سلام سارا جان، بیا تو دخترم!»

سارا نشست. کمی با بند کیفش بازی کرد. بعد بالا را نگاه کرد. خانم محبی با آرامش گفت: «من در خدمتم عزیزم.»

- یه سؤال دارم.

- بپرس عزیزم.

- شما هیچ‌وقت احساس کردین نمی‌دونین کی هستین؟ اصلاً چرا این طوری‌این که هستین؟!

خانم محبی لبخند زد: «همه ما یه روزی این سؤال رو از خودمون پرسیدیم. تو چند سالته سارا؟»

- چهارده.

- چهارده‌سالگی همون سنیه که آدم شروع می کنه به پیداکردن خودش.

سارا آه کشید: «من خیلی دلم می خواد همون دختری باشم که مامان و بابا ازم انتظار دارن، ولی وقتی همونی می‌شم که اونا می‌خوان، انگار دیگه خودم نیستم! نمی دونم خودم چی می‌خوام. مامان می‌گه باید دکتر شی. بابا می‌گه مهندس بهتره. معلم ادبیاتم می‌گه تو استعداد نویسندگی داری، اما خودم ... نمی‌دونم.

- خودت چی دوست داری؟

- نمی‌دونم. گاهی فکر می‌کنم اصلاً هیچ استعدادی ندارم.

خانم محبی بلند شد. به طرف قفسه کنار اتاق رفت و آینه کوچکی برداشت.

- اینو ببین.

سارا نگاهی به آینه انداخت.

- چی می‌بینی؟

- خودم رو!

- این فقط ظاهرته، اما پشت این نگاه هزار تا فکر، احساس و رؤیاست. اونا هویت تو هستن!

سارا آهسته گفت: «ولی همه می‌خوان من یکی دیگه باشم.»

- گاهی لازمه صدای بقیه رو کم کنی تا صدای خودت رو بشنوی. تو قراره بهترین نسخه خودت باشی، نه تکرار کسی دیگه.

سکوتی بینشان افتاد. سارا آرام گفت: «من عاشق نوشتنم.»

- همینه! این یعنی یه پله بالا رفتی. تو یه نویسنده‌ای، حتی اگه هنوز کسی نوشته‌هات رو نخونده باشه!

- می‌ترسم کسی از خوندن قصه‌های من خوشش نیاد!

- وقتی هنوز ننوشتی، از کجا می‌دونی کسی خوشش می‌یاد یا نه؟

- منظورتون اینه که بنویسم، حتی اگر کسی ...

خانم محبی با هیجان وسط حرفش پرید: «بله عزیزم. درسته.»

سارا با تردید سرش را تکان داد و از جایش بلند شد.

- سعی خودم رو می‌کنم.

- راهش همینه. نترس. هر چی رو که تو ذهنت هست باید روی کاغذ بیاری.

از خانم محبی خداحافظی کرد و از دفتر بیرون آمد. در راه برگشت به خانه، تصمیم گرفت دفتر قشنگی برای خودش بخرد تا قصه‌هایش را در آن بنویسد.

سارا بعد از نهار به اتاقش رفت. او در حال نوشتن چیزی در دفتر جدیدش بود که صدای مادرش از آشپزخانه آمد: «سارا فردا امتحان علوم داری. خوندی؟»

- الان دارم یه چیز مهم می‌نویسم مامان.

مادر جلوی در آمد: «چی می‌نویسی؟»

- یه داستان.

مادر با ناراحتی خیره شد به دخترش. بعد از چند ثانیه پرسید: «امتحان فردات مهم‌تره یا نوشتن داستان؟»

- داستانم که تموم شد، درس علوم رو هم می‌خونم.

مادرش جلوی در آمد.

الان یه قصه توی ذهنم هست که باید روی کاغذ بیارمش، وگرنه یادم می‌ره!

بعد هم لبخند شیرینی به مادرش زد و او را مطمئن کرد که درسش را هم خواهد خواند.

مادر با اینکه از کار سارا راضی نبود، ولی قبول کرد و از اتاق بیرون رفت.

سارا با شور و اشتیاق مشغول نوشتن شد. وقتی کارش تمام شد، دستی روی صفحه‌های دفترش کشید و با لبخند رضایت‌بخشی آن را بست و داخل کیفش گذاشت.

شب موقع خواب تصمیم گرفت داستانش را به معلم ادبیاتش بدهد تا آن را بخواند و نظرش را بگوید.

چند روز بعد، سر کلاس ادبیات، بی‌صبرانه منتظر بود، تا اینکه معلم ادبیات، خانم قریشی، دفتری را بالا گرفت:

- یه نفر بین شما یه انشای عجیب نوشته؛ درباره دختری که بین صداهای مختلف دنبال صدای خودش می‌گرده!

همهمه‌ای آرام درکلاس پیچید. خانم قریشی برای ساکت‌کردن بچه‌ها دستش را بالا برد و رو به سارا گفت: «می‌خوای انشات رو بخونی؟»

سارا آهسته گفت: «بله.»

خانم قریشی به سمت سارا رفت، دفترش را روی میز گذاشت و با لبخند گفت: «همین جا بخون!»

سارا با قدرشناسی به معلمش نگاه کرد. در دل از او ممنون بود که مجبورش نکرده روبه‌روی بچه‌ها بایستد. چون این کار باعث می‌شد نتواند انشایش را راحت بخواند.

با صدایی تقریباً آهسته شروع به خواندن کرد. بعد از اینکه انشایش تمام شد، خانم قریشی به بچه‌ها گفت: «کسی نظری نداره؟»

یکی از بچه‌ها با تحسین گفت: «خیلی خوب بود!»

- جمله‌ها تصویر می‌ساختن!

- من اون دختر رو تونستم تصور کنم!

خانم قریشی با لبخندی مهربان رو به سارا گفت: «آفرین!»

همان موقع صدای زنگ به گوش رسید و کلاس تمام شد.

زنگ تفریح سارا روی پله‌های پشت مدرسه نشسته بود. صدای یلدا، هم‌کلاسی‌اش، آمد: «واقعا تو اون انشا رو نوشتی؟»

- آره.

- یعنی می‌خوای نویسنده شی؟

- شاید!

- نمی‌ترسی؟ نویسنده‌شدن آسون نیست!

- می‌ترسم، ولی بیشتر از این می‌ترسم که یه روز ببینم برای هدفم هیچ تلاشی نکردم و حسرتش به دلم مونده.

یلدا لحظه‌ای ساکت شد. بعد گفت: «فکر کنم منم باید بفهمم که چی می‌خوام بشم!»

- همه‌مون باید این‌کار رو بکنیم، چون اگه خودمون انتخاب نکنیم، یکی دیگه برامون انتخاب می‌کنه در آینده چه کاره بشیم.

در روزهای آینده، در مدرسه اعلام شد مسابقه داستان‌نویسی در سطح منطقه برگزار خواهد شد. خانم قریشی به سارا گفت: «انشایی که نوشته بودی خیلی زیبا بود. می‌تونی همین داستان رو توی مسابقه شرکت بدی.»

سارا با دلهره گفت: «اگر برنده نشم چی؟»

- چیزی رو از دست نمی‌دی. مهم اینه که توی مسابقه شرکت کنی و حرفی برای گفتن داشته باشی.

سارا منتظر بود زودتر زنگ آخر بخورد تا این خبر را به پدر و مادرش بدهد. وقتی به خانه رسید، با هیجان زیاد به مادرش گفت: «مامان، چند هفته دیگه یه مسابقه داستان‌نویسی تو منطقه برگزار می‌شه، قراره داستان منم بفرستن اونجا!»

مادربا دیدن آن همه شوق و شادی که در وجود سارا موج می‌زد، با لبخندی بزرگ، دستان دخترش را گرفت و بوسه‌ای بر سرش زد: «تو همیشه باعث افتخار منی عزیزم!»

سارا خودش را از آغوش مادر بیرون کشید و خیره به چشمان مهربانش، گفت: «حتی اگه نخوام دکتر یا مهندس بشم؟»

مادر یک لحظه متوجه حرفی که سارا زد، نشد: «منظورت چیه؟»

- مامان من به نوشتن خیلی علاقه دارم. نوشتن حالم رو خوب می‌کنه.

- پس آینده‌ات چی؟

- من دوست دارم آینده‌ام رو با دستای خودم بسازم؛ با توانایی‌هام!

- ولی تو هنوز بچه‌ای...

- مامان خواهش می‌کنم، من می‌دونم به چی علاقه دارم و تو چی بیشتر استعداد دارم.

- باشه عزیزم. این زندگی توست و خودت باید بسازیش. البته این رو بدون که من همیشه کنارتم.

سارا از اینکه بالاخره توانسته بود مادرش را قانع کند، احساس آرامش ‌کرد.

وقتی به سالن اجتماعات منطقه رسید، خیلی هیجان داشت. کف دست‌هایش عرق کرده بود. کنار مادرش، روی یکی از صندلی‌های ردیف میانی نشست. از همیشه ساکت‌تر بود. دانش‌آموزان زیادی از مدرسه‌های دیگر در سالن بودند.

بعد از اجرای مراسم، خوشامدگویی و سرود، چند نفر، از جمله رئیس منطقه، سخنرانی کردند. بعد نوبت به اعلام اسامی برندگان مسابقه رسید.

سارا نفسش به‌سختی بالا می آمد. مجری برنامه اسم نفر سوم را خواند و همه به افتخارش دست زدند. سارا حتی به این راضی بود که نفر سوم باشد. اسم نفر دوم هم اعلام شد. دوباره صدای کف‌زدن و تشویق حاضران سالن را پر کرد. وقتی مجری برنامه اسم نفر اول را خواند، سارا به گوش‌های خودش شک کرد. با ناباوری به مادرش نگاه کرد. مادر با هیجان بغلش کرد: «اسم تو رو اعلام کردن عزیزم.»

مجری برنامه از برندگان مسابقه خواست برای گرفتن جایزه‌هایشان به روی صحنه بروند. سارا با خوش‌حالی و خنده‌ای که تمام صورتش را پوشانده بود، از جایش بلند شد. خانم محبی به طرفش آمد و در حالی که صدایش از هیجان می‌لرزید، گفت: «سارا جان از این طرف بیا.»

وقتی پایش را روی سن گذاشت، سالن بار دیگر با صدای تشویق حاضران منفجر شد. بعد از اهدای جایزه‌ها، از نفر اول خواستند چند کلمه در مورد داستانش صحبت کند.

سارا صدابر (میکروفن) را گرفت و به جمعیت نگاه کرد. با وجود دلهره‌ای که داشت، محکم گفت: «این داستان در مورد دختریه که بین صداهای زیاد، دنبال صدای خودش می‌گرده و وقتی پیداش می‌کنه، تازه می‌فهمه که چقدر می‌تونه قوی باشه. ما نوجوان‌ها شاید بچه به نظر بیایم، ولی در واقع در حال ساختن خودمونیم. فقط کافیه بهمون فرصت داده بشه که خودمون باشیم.»

صدای تشویق بلند شد. در ردیف اول، خانم قریشی و خانم محبی با تحسین به او لبخند زدند. اشک شوق در چشمان مادر سارا نشست. یلدا بعد از مراسم بغلش کرد: «خیلی عالی بودی!»

- فقط حرف دلم رو زدم!

زهره نزدیک شد: «وقتی نویسنده مشهوری شدی، ما رو فراموش نکنی؟»

- من هنوز اول راهم. ولی دیگه می‌دونم که این راه، راه خودمه!

خانم محبی نزدیک شد: «دیدی سارا؟ اون آینه کوچیک رو یادت هست؟»

- بله.

- حالا دیگه نگاهت تو آینه فرق کرده، نه؟

- بله. حالا دیگه می‌دونم کی هستم و چی می‌خوام.

 

۴۴
کلیدواژه (keyword): رشد نوجوان، داستان ماه، دختر پشت واژه ها، سیما یاقوت
نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید

۸۵ نفر
۳۳,۰۶۳,۸۳۷ نفر
۱۵,۹۴۸ نفر
۱۴,۱۹۲ نفر
۲۲,۹۳۸,۴۱۱ نفر