خانهای که مدرسه دوباره آن را ساخت!
۱۴۰۴/۰۸/۰۱
هر سال مهر با بوی تازه کتابهای نو و لبخندهای شیرین دختران کوچک آغاز میشود. برای من، بهعنوان مشاور یک دبستان دخترانه، مهر فقط شروع یک سال تحصیلی نیست؛ آغازی است برای تماشای قصههایی که در کلاسها شکل میگیرند، دوستیهایی که جوانه میزنند و گاه دلهایی که بیصدا میشکنند.
آترین را اولین بار در راهرو دیدم؛ دخترکی با قدی متوسط و چشمانی که برخلاف سنش، باری سنگین از دلتنگی و بیقراری را به دوش میکشید. آن روز فقط گذرا از کنار هم عبور کردیم. اما چند هفته نگذشته بود که معلم کلاس سوم با نگاهی نگران وارد اتاق مشاوره شد.
ـ خانم مشاور، آترین تغییر کرده... اون شاگرد زرنگ و باانگیزه پارسال نیست. نه مشقهاش رو مینویسه، نه تو کلاس مشارکت میکنه. یه وقتایی زُل میزنه به پنجره و انگار اصلاً اینجا نیست...
این نشانهها برایم آشنا بودند؛ کودکی که در سکوت فریاد میزند. آرامآرام به سراغش رفتم. جلسههایمان در ابتدا شبیه گفتوگو نبود؛ بیشتر تلاشی بود برای شکستن یخ سکوت. بازی کردیم، قصه گفتیم و نقاشی کشیدیم. در یکی از جلسهها، از او خواستم خانه آرزوهایش را نقاشی کند. تصویری کشید که هنوز در ذهنم مانده است: خانهای با دیواری شکسته، مادری در یک سوی اتاق و پدری پشت در.
گفتم: «این خونه است؟ چرا دیوار داره وسطش؟»
و او در حالیکه با نوک مدادش بر کاغذ خط میکشید، آرام گفت: «چون مامان و بابا همیشه دعوا میکنن، شاید جدا شن!»
آترین در میان طوفانی گرفتار شده بود که نه خودش آن را بهوجود آورده بود، نه اختیار ادارهاش را داشت. پدر و مادری در آستانه طلاق، خانهای پر از فریاد، و دختری که در میان این هیاهو صدایش گم شده بود. او در حال خاموششدن بود؛ آرام و بیصدا، درست مثل شمعی که در طوفان میسوزد.
در مشاوره، اصل مهمی وجود دارد: «کودک آینه خانه است». اگر درخششی در چشمهایش نیست، باید به منشأ نور نگاه کرد. با هماهنگی مدیریت مدرسه، با مادر آترین تماس گرفتم. ابتدا مقاومت بود و تردید و انکار. اما آرامآرام، در فضایی امن و بدون قضاوت، در جلسههایی جداگانه، پرده از واقعیتها کنار رفت. مادر خسته بود و پدر ناامید. سالها کدورت و گفتوگوهای نیمهکاره، حالا به بنبستی رسیده بود که قربانیاش کودکی کوچک و حساس شده بود.
در جلسههایی با حضور هر دو والد، تلاش کردم گفتوگو را به مسیر تازهای هدایت کنم؛ مسیری که نه با تمرکز بر اختلافهایشان، بلکه با تمرکز بر نقش والدگری و سلامت روانی فرزندشان شکل میگرفت. گفتم: «ممکن است شما دیگر نتوانید شریک زندگی خوبی برای یکدیگر باشید، اما هنوز والدین آترین هستید. این نقش را هیچ طلاقی نمیتواند از شما بگیرد.»
سعی کردم تصویر ملموسی از دنیای آترین برایشان ترسیم کنم؛ از اضطرابش برای آمدن به مدرسه، از کابوسهای شبانهاش، از دلدردهای بیعلت پزشکی و از دفتر مشقی که هر روز سفیدتر میماند. برایشان روشن کردم که سلامت روان کودک تنها با نمره و رتبه تضمین نمیشود، بلکه با امنیت، عشق و آرامش در فضای خانه شکل میگیرد.
مدتی گذشت. بعد از دو ماه نشانههای ریز اما امیدوارکننده پدیدار شدند. مادر تماس گرفت و گفت: «چند شبه که آترین بدون گریه خوابیده... شبها براش قصه میخونم، مثل قبل.»
و پدرش، برای نخستینبار بعد از مدتها، در یکی از برنامههای مدرسه شرکت کرد. نگاهم با نگاه آترین تلاقی کرد. لبخند کوچکی گوشه لبش نشسته بود؛ آنقدر ظریف که شاید فقط من، که آن را گم کرده بودم، حالا پیدایش کرده باشم.
آترین دوباره مشقهایش را مینوشت، مشارکت میکرد و با دوستانش بازی میکرد. روزی دفترچهای آورد که خودش جلدش را تزئین کرده بود. روی اولین صفحهاش نوشته بود: «من دوباره بلدم بخندم. خونهمون دیگه یه نصفه نیست. کامل شده.»
در آن لحظه فهمیدم، آنچه ساختیم، فقط مسیر تحصیلی یک کودک نبود. ما خانهای را دوباره ساختیم؛ خانهای که شاید هنوز پر از تفاوتها باشد، اما حالا سقفی دارد که زیر آن، لبخندی کودکانه دوباره جوانه زده است.
این روایت برای من یک درس ماندگار داشت: «در مدرسه تنها دانایی نمیآموزیم؛ گاه مأمور ترمیم زخمی هستیم که مدرسه در ایجاد آن سهمی ندارد، اما اگر بهموقع دیده نشود، سالها آینده کودکی را خواهد لرزاند. نقش مشاور صرفاً درمان یک اختلال یا رفع یک مشکل نیست، ما همراهان خاموش کودکانی هستیم که در دل بحران به دنبال کسی میگردند که فقط بشنود، بفهمد و دستشان را بگیرد.
آترین حالا دختری است با نمرههای خوب، دوستان بسیار و نگاهی روشن. و من، هر وقت دفترچهاش را به یاد میآورم، به خود میگویم: گاهی تغییر یک جهان فقط از نجات یک دل کوچک آغاز میشود.
۳۱
کلیدواژه (keyword):
رشد مدیریت مدرسه، پرونده ویژه، با راویان زیبایی های مدرسه ایرانی، خانه ای که مدرسه دوباره آن را ساخت، سکینه سالیانی