عکس رهبر جدید
۰
سبد خرید شما خالی است.

زبل‌خان

  فایلهای مرتبط
زبل‌خان

 

زبل‌‌خان، موش کوچک، چمدانش را برداشت و گفت: «دیگر وقت رفتن است. من باید در بهترین شهر زندگی کنم. جای من اینجا نیست!»

موش‌نامه ی روز قبل را از روی میز برداشت و برای چندمین بار خواند: «محله‌ی آمالا در سال گذشته کمترین تعداد شکار موش را داشته است. در این منطقه به‌ندرت گربه دیده می‌شود. کارشناسان انجمن موش‌ها این منطقه را منطقه‌ی امنی برای موش‌ها می‌دانند.»

زبل‌‌خان سبیلش را تاب داد و گفت:« این درست است، نه مثل اینجا پر از گربه. جای من آنجاست.»

از لانه بیرون آمد و به درخت روبه‌رو نگاه کرد تا با دوستش زاغی خداحافظی کند. امّا زاغی در لانه نبود. آهی کشید و راه افتاد. در راه با خودش فکر کرد که کاش زودتر این کار را کرده بود! بارها این مطلب را در موش‌نامه خوانده بود!

رفت و رفت. خورشید وسط آسمان بود که خیابان‌های آمالا کم‌کم پیدا شدند. با خوش‌حالی گفت: «هی! خوشبختی در راه است.»

سوت‌زنان به راهش ادامه داد. پیاده‌رو و داخل جوی‌های آب را با دقت نگاه می‌کرد تا یک لانه‌ی خوب پیدا کند. کنار یک دیوار سوراخی دید. قبل از اینکه داخل سوراخ برود، یکهو یک گربه‌ی سیاه پشمالو به طرفش پرید. زبل‌خان از ترس چمدان را انداخت. ناگهان یک موش خاکستری دستش را گرفت و کشیدش داخل سوراخ. گربه در جلوی سوراخ میومیو کرد. صدای میومیو بیشتر شد. زبل‌‌خان فهمید چند گربه‌ی دیگر هم آمده‌اند.

از ترس در لانه ولو شد روی زمین. موش خاکستری گفت: «مسافری؟»

زبل‌‌خان تازه دور و برش را دید. نفس راحتی کشید و گفت: «داشتم از ترس سکته می‌کردم! اینجا لانه‌ی توست؟»

موش خاکستری گفت: «بله. اگر نرسیده بودم که خوراک گربه شده بودی. از کجا آمده‌ای؟»

زبل‌‌خان گفت: «از موش‌آباد. می‌خواهم در آمالا زندگی کنم.»

موش خاکستری با تعجب پرسید:‌ «مگر دیوانه شده‌ای؟ موش‌آباد را ول کرده و آمده‌ای اینجا؟»

زبل‌خان موش‌نامه را نشانش داد و گفت:‌ «از دست گربه‌های آنجا فرار کرده‌ام!»

موش خاکستری به موش‌نامه نگاهی انداخت. خبرها را خواند. گوشش را خاراند و گفت:‌ «این مو‌ش‌نامه را از کجا آورده‌ای؟! چیزهای عجیبی نوشته! در حالی که اینجا پر از گربه است!»

زبل‌‌خان گفت: «نه، نه. من اهل مطالعه هستم. هر روز این موش‌نامه را می‌گیرم. دوستم زاغی برایم می‌آورد.»

موش خاکستری یواشکی از سوراخ به بیرون سرک کشید. گربه‌ها رفته بودند. دست زبل‌خان را گرفت و دنبال خودش کشید. نگاهی به دور و بر کرد و گفت: «باید از دوستت زاغی بپرسی موش‌نامه را از کجا می‌آورد. ما اینجا از این موش‌نامه‌ها نداریم.»

زبل‌خان به اطراف نگاهی انداخت. آنجا فرق چندانی با موش‌آباد نداشت. با ناراحتی گفت: «حالا زاغی را از کجا بیاورم؟ یعنی باید دوباره برگردم موش‌آباد؟»

ناگهان صدای قارقار شنید. زاغی را دید که از بالای سرش رد شد. صدایش زد. زاغی پایین پرید. یک مجموعه موش‌نامه همراهش بود. با تعجّب پرسید: «تو اینجا چه‌کار می‌کنی زبل‌خان؟»

زبل‌خان گفت: «خودت اینجا چه‌کار می‌کنی زاغی؟! بگو ببینم، این موش‌نامه‌ها را از کجا می‌آوری؟

زاغی گفت: «خب معلوم است، از دفتر موش‌نامه. در خیابان پشتی.»

موش خاکستری گفت: «ما را ببر آنجا.»

زاغی بال زد و گفت: «برای چه؟! شما نمی‌توانید آنجا بروید. رئیسش یک گربه است. هر روز موش‌نامه‌ها را به من می‌دهد تا به موش‌آباد ببرم. جای آن چیزهای خوبی به من می‌دهد: صابون، پنیر، آینه و سنجاق طلایی. حالا هم باید بروم تا دیر نشده. فعلاً خداحافظ!»

زبل‌‌خان و موش خاکستری به همدیگر نگاه کردند. زبل‌خان با سبیل‌های آویزان گفت: «گول خوردم! گربه‌ی بدجنس!»

بعد موش‌نامه را زیر پایش له کرد و گفت: «من دیگر به موش‌نامه نیازی ندارم. خودم لانه‌ام را انتخاب می‌کنم.»

موش خاکستری گفت: «با هم می‌رویم. من هم از اینجا خسته شده‌ام.»

زبل‌‌خان دستش را روی شکمش گذاشت و گفت: «اوّل یک کم پنیر بخوریم. من گرسنه‌ام. موش‌آباد منتظر ما باش!»

بعد دوتایی به داخل لانه رفتند تا آماده‌ی سفر شوند.



زبل‌خان باید چه‌کار بکند تا دیگر گول نخورد؟

وقتی خبری را می‌خوانیم یا می‌شنویم، از کجا مطمئن شویم که درست است؟

توجّه‌کردن به چه چیزهایی کمکمان می‌کند خبر درست را از خبرغلط تشخیص بدهیم؟


۸۹
کلیدواژه (keyword): رشد نوآموز، فکرهای خوش حال، زبل خان، معصومه ربیعی
نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید

۱۰۶ نفر
۳۲,۹۶۸,۴۱۳ نفر
۸,۳۷۷ نفر
۱۵,۸۱۳ نفر
۲۲,۸۱۷,۵۰۲ نفر