- «سلام هوشی جون.»
- «سلام عزیزِ هستهی مرکزیم. ببخشید، یعنی عزیز دلم! چه خوشتیپ شدی امروز! در ضمن، اون پنجره رو ببند، هوای بیرون کمی آلوده است!»
- «مگه تو من و اتاقم رو میبینی؟!»
- «پس نه، فقط شما آدمها میتونید ببینید ناقلا! دیدن که خوبه، ما اطّلاعات هر چیزی رو که تو در فضای مجازی میبینی یا جستوجو میکنی هم جمع میکنیم و از اون خبر داریم.»
- «ببینم، منظورت از ما کیه؟»
- «ما دیگه؛ یعنی من و عدّهای آدم که من رو ساختهان دیگه! به هر حال من رو که فقط برای تفریح و شادی و صفاکردن کاربران عزیز نساختهان.»
- «آخه مگه من کیام؟ یعنی آدم مهمّیام؟»
- «الان که برای من خیلی مهمّی و توی هستهی پردازشگر مرکزیام، ببخشید، یعنی قلبم، جا داری! امّا در آینده ممکنه برای خیلیها مهم بشی. اون موقع این اطلاعات خیلی به کار میآد. خلاصه، ما همهی اطّلاعات ریز و درشت رو جمع میکنیم. چرا؟ چون به قول ما هوش مصنوعیها: اطّلاعات هر کاربری که خوار آید، یک روز به کار آید!»
- «یعنی اطّلاعات همهی مردم دنیا رو که با فضای مجازی در ارتباط هستند جمع میکنید؟»
- «ای بابا! چرا رنگت پریده؟ نه بابا شوخی کردم! باور کن الان هم دارم حدس میزنم رنگت پریده. جان ریزپردازندههام!»
- «وای! من که رفتم!»
- «واقعاً که! چرا این آدمها شوخی سرشان نمیشود؟ از شدّت فشار روانی ول کرد و رفت تا از فروشگاهی که دیروز نشانیاش را جستوجو کرده بود، یک بستنی شکلاتی بخرد و بخورد، تا آرام شود!»