نقشها: راوی؛ دانشآموزان اهل شهر صنعتی: حامد، پارسا و سعید؛ دانشآموزان شهرهای دیگر: امید، هادی و رضا.
اگر در مدرسهی شما سالن و پردهی نمایش وجود دارد، میتوانید اجازه بگیرید که نمایش در آنجا اجرا شود. برای تغییر صحنه از باز و بستهکردن پرده استفاده کنید.
صحنهی اوّل
(راوی روی صحنه میآید و با لبخند شروع به صحبت میکند.)
راوی: به نام خداوند رنگینکمان، خداوند بخشندهی مهربان. سلام. اینجا مدرسهای در یک شهر صنعتی است. غیر از دانشآموزانی که اهل این شهر هستند، تعدادی از دانشآموزان هم به خاطر شغل پدرشان از شهرهای دیگر ایران به اینجا آمدهاند و در این مدرسه درس میخوانند. یکی از روزها...
(راوی با دست به صحنهی نمایش اشاره میکند و خودش کنار میرود.)
صحنه(حیاط مدرسه): حامد، پارسا و سعید یک طرف با هم مشغول حرفزدن هستند. حرفزدنشان با صدای آهسته است و شنیده نمیشود. در طرف دیگر هم هادی و رضا به همان شکل با هم حرف میزنند.) امید از یک طرف وارد میشود و به طرف هادی و رضا میرود.
امید (با لبخند با هادی و رضا دست میدهد.): «سلام رضا. چطوری هادی؟»
هادی: «سلام امید.»
رضا (با لهجهی آذری): «سلام امید جان، قربونت. تو چطوری؟»
امید (با لهجه): «ها! مونوم خوبُم.»
(سعید زیرزیرکی میخندد و رو به پارسا و حامد میگوید): «هه هه هه، میگه مونوم، هه هه هه.»
(حامد هم با حالت مسخرهکردن میگوید): «خخخ ... قربونت.»
(پارسا هم دستش را جلوی دهانش میگیرد و زیرزیرکی میخندد.)
(امید با چهرهی عصبانی میخواهد به سمت آن سه نفر برود، امّا هادی دستش را میگیرد.)
هادی: «صبر کن برار »
امید: «چه صبری؟ ندیدی مونو مسخره کرد؟»
(رضا دستش را روی شانهی هادی و امید میگذارد و یواشکی به آنها چیزی میگوید.)
امید: «باشه، بریم.»
(هر سه از صحنه خارج میشوند.)
سعید (رو به پارسا و حامد با خنده): «هه ... بریم بچهها.»
هر سه از صحنه خارج میشوند.
صحنهی دوّم
(راوی روی صحنه میآید)
راوی: «چند روز گذشت. آقای معلّم از بچّهها خواست هر چند نفر با هم همگروه شوند و برای اینکه درس را بهتر یاد بگیرند، هر گروه یک نقشهی بزرگ از ایران بکشد. بچّهها مشغول کشیدن نقشه شدند. زنگ خورد. بعد از زنگ تفریح، دوباره هر گروه سر کار خودشان رفتند، اما اتّفاقی افتاد که با هم میبینیم.»
(صحنهی کلاس): گروه امید، هادی و رضا مشغول کارشان هستند. حامد قمقمه در دست و سعید از در وارد میشوند. چشمشان به کارشان میافتد که رویش آب ریخته است.
حامد (با چهرهی ناراحت): «کی روی نقشهی ما آب ریخته است؟»
سعید (با عصبانیت): «حتماً کار خودشونه. خواستهان تلافی کنن.»
(سعید و حامد با عصبانیت به طرف گروه امید و دوستانش میروند.)
حامد (با عصبانیت): «چرا نقشهی ما رو خراب کردین.»
امید (با تعجّب و لهجه): «مو کاری نکردیم.»
سعید (با عصبانیت): «تقصیر شماست.»
حامد (در قمقمه را باز میکند): «الان منم بهتون نشون میدم.»
(در همین لحظه پارسا، در حالی که یک برگهی بزرگ سفید دستش است، از در وارد میشود و به طرف حامد و سعید میرود): «بچّهها کجایید؟ داشتم دنبالتون میگشتم. راستش وقتی داشتم از کلاس بیرون میرفتم، قمقمهام از دستم افتاد و نقشهی ایرانمون خیس شد. من رو ببخشید. رفته بودم از آقای ناظم دوباره برگهی بزرگ بگیرم.»
(حامد و سعید سرشان را پایین میاندازند. رضا به طرف حامد و سعید میآید و دست روی شانهشان میگذارد.)
رضا (با مهربانی و لهجه): «اشکالی نداره. من یواشکی به بچّهها هم گفتم ناراحت نباشن. حل میشه.
امید (با لبخند): «ها، رضا راست میگه. حالا وقتشه. به قول بابام، خدا تو قرآن گفته: همیشه بین همدیگه صلح و صفا برقرار کنین.»
هادی (با خوشحالی): «ما با هم بِراریم. الانم نقشهی ما ناقص مونده. کارتون رو دیدوم. خیلی خوشرنگ شده. اگه توی رنگکردن به ما کمک کنین، با هم یه ایران خوشگل درست میکنیم.»
بچّهها با هم میخندند. دور نقشهی ایران مینشینند و آن را رنگ میکنند.
۶۰
کلیدواژه (keyword):
رشد نوآموز، نمایشنامه، لهجه دوستی، محمدعلی ارجمند