تخمههای اخمو/ میترا یگانه
در تابهای روی اجاق گاز
مادربزرگم تخمه بو میداد
من هم کنارش با نوک قاشق
هم میزدم طوری که یادم داد
من شاد بودم، تخمهها غمگین
لببسته و اخموتر از بادام
من مثل پسته خندهرو بودم
هم میزدم هم تند و هم آرام
یک دفعه دیدم تخمهها تقتق
لبهایشان خندید با شادی
ای قاشق شیطان بازیگوش
تو تخمهها را قلقلک دادی؟
جزیره کیش/ صبا فیروزی
ما یک سفر رفتیم
در عید سال پیش
یک جای خیلی دور
نام قشنگش کیش
دریای زیبایش
خیلی تماشا داشت
ماهی و مروارید
دلفین و درنا داشت
بهبه چه کیفی داشت
قایق سواریها
همراه موج آب
تا ساحل دریا
سوغات آوردم
یک سنگ دریایی
شبها درخشان است
این سنگ رؤیایی
کلبه چوبی/ زهرا عراقی
یک بستنی چوبی
در مدرسهام خوردم
چوب وسط آن را
همراه خودم بردم
چون توی سرم طرحی
از یک دهِ چوبی بود
با یک دو سه تا کلبه
این ایدهی خوبی بود
یک دو سه و... صد تا چو
یک کلبه شود شاید
هر چیز که خوار آید
یک روز به کار آید
شعرالمثل
« هر چیز که خوار آید یک روز به کار آید»
شناسنامه/ محمود پوروهاب
من یک درخت سروم
در گوشهی خیابان
دارم شناسنامه
بسیار شادم از آن
بهبه، چه کار خوبی!
این کار شهرداریست
با این شناسنامه
حال دلم بهاریست
احساس میکنم که
من نیز شهروندم
در بین شهروندان
یک عضو سربلندم