کشف گنجینه های مازندران
۱۴۰۴/۰۷/۰۱
سپیدهدم بهاری بود و نور طلایی خورشید از پنجرههای هنرستان فنی و حرفهای دخترانه حکیمه طه در شهر بابل به داخل میتابید. کلاس درس «کارآفرینی» امروز حال و هوای متفاوتی داشت. خانم موسوی، معلم جوان و پرانرژی، با هماهنگی مدیریت هنرستان، دانشآموزان رشتههای کامپیوتر، حسابداری، صنایع غذایی، کشاورزی و صنایع دستی را در یک کارگاه مشترک گرد هم آورده بود. دختران با روپوشهای آبی، سفید و سبزِ رشتههای متفاوت، دور میزهای گرد چیدهشده نشسته بودند و با کنجکاوی به تصویر پهنه سبز مازندران روی پرده فراتاب ویدئویی خیره شده بودند. بوی خوش گلهای یاس که از باغچه هنرستان میآمد، فضای کلاس را پر کرده بود.
دختران من! امروز میخواهیم نقشه گنجی را کشف کنیم که زیر پایمان خوابیده است!» خانم موسوی با هیجان گفت و قلم نوری را روی نقشه استان حرکت داد. صدای پرندگان از پنجرههای باز به داخل میپیچید. «مازندران فقط جنگل و دریایش نیست. اینجا سرزمین فرصتهایی است که منتظرند زنان خلاقی مثل شما آنها را بیدار کنند!»
سپیده، دانشآموز رشته کشاورزی، که خانوادهاش نسلها در شالیزارهای بابلسر کار کرده بودند، دستش را بالا برد: «خانم موسوی! مگر غیر از برنج، چیز دیگری هم میشود از زمینهای ما برداشت کرد؟ پدرم همیشه میگوید برنج طلای سفید مازندران است، اما من فکر میکنم این طلا کمی زنگ زده!»
همه خندیدند. خانم موسوی تصویری از کوهپایههای دماوند نشان داد: «طلای واقعی همینجاست! ضایعات برنجتان را نگاه کنید! همین کاه و کلشِ بهظاهر بیارزش، میتواند ماده اولیه تولید کاغذ سازگار با محیط زیست باشد یا حتی مصالح ساختمانی سبک! بعضی از خانمهای روستایی، همین حالا با بازیافت کاه برنج، گلدانهای زیستتخریبپذیر تولید میکنند که در نمایشگاه تهران هم برنده جایزه شدهاند!»
نرگس، دانشآموز رشته صنایع دستی، که استعداد درخشانی در سوزندوزی تالشی داشت، پیشنهاد داد: «ما میتوانیم کارگاه کوچکی راه بیندازیم و محصولاتی سنتی مثل چادرشببافی را با طراحی مدرن ترکیب کنیم! مثلاً کیفهای دستی طرحدار برای گردشگران بسازیم! مثل کاری که یک هنرمند خلاق در آمل انجام داد؛ او با احیای هنر چوبتراشی روستای امامزاده عبدالله، حالا به ژاپن هم صادرات دارد.»
خانم موسوی چشمانش برق زد: «عالیه! اما چطور این محصولات را به فروش برسانید؟ اینجا پای شما رشته کامپیوتریها به میان میآید! یادتان هست سالها پیش برنامه تلفن همراه (اپلیکیشن) سفره تا مزرعه راه افتاد؟ حالا کشاورزان میتوانند محصولشان را مستقیم به مصرفکننده بفروشند.»
فاطمه، دانشآموز رشته کامپیوتر که همیشه رایانه کیفیاش همراهش بود، بلافاصله گفت: « میشود ما هم یک فروشگاه اینترنتی بسازیم که محصولات هر روستا را جداگانه معرفی کند. مثلاً گردنبندهای صدفدوزی زنان روستای گلوگاه با داستانهای محلیشان! یا عسل کوهی منطقه دودانگه که روی هر شیشهاش رمزینهای دارد که مشتری را به ویدئوی زنبورداران محلی وصل میکند.»
مبحث به صنایع غذایی کشیده شد. زهرا از رشته صنایع غذایی که در تهیه انواع ترشی مهارت داشت، دفترچه طرحهایش را باز کرد: «خالهام در قائمشهر کارگاه کوچک مرباسازی دارد. میگویند میوههای مازندران آنقدر فراوان هستند که نصفشان گندیده میشوند! خانمی در بهشهر، با تبدیل میوههای اضافی به پودرهای طعمدهنده طبیعی، حالا تأمینکننده رستورانهای پایتخت است.»
خانم موسوی سریع پاسخ داد: «دقیقاً! چرا به جای فروش میوه خام، محصولات فرآوریشده با نمانامسازی خلاقانه تولید نکنید؟ مثلاً مربای بهارنارنج با برچسب نقشونگار یک خانه روستایی مازنی! یا آبنباتهای گیاهی با عصاره گیاهان دارویی جنگلهای هیرکانی! همین حالا در نور یکی از همکاران خودمان را میشناسم که از گل گاوزبان جنگلهای کجور، چای کیسهایِ ضد فشار عصبی تولید میکند و مجوز غذا و دارو هم برایش گرفته است.»
اما چالش اصلی را مریم از رشته حسابداری مطرح کرد: «خانم موسوی! همه این ایدهها عالی هستند، اما چطور هزینهها را مدیریت کنیم؟ مثلاً برای خرید دستگاه بستهبندی ماشینی (مکانیزه)، چقدر سرمایه نیاز داریم؟»
معلم با اشاره به نمودارهای اقتصادی روی پرده توضیح داد: «دولت برای حمایت از کسبوکارهای زنان روستایی، وامهای کمبهره تا ۵۰ میلیون تومان اختصاص داده است. حتی میتوانید از فروش سهام خرد به مردم محلی استفاده کنید. مثلاً هر کشاورز در ازای سرمایهگذاری جزئی، از سود کارگاه فراوری مرکبات سهم داشته باشد!»
گروهها شروع کردند به طراحی نقشه راه. گروه نرگس مشغول طراحی نمونههای نوین از گلیمهای مازنی با الهام از طرحهای باستانی منطقه رستمکلا بود. آنها از رنگهای طبیعی مثل پوست انار و زردچوبه برای رنگرزی استفاده میکردند. فاطمه و همکارانش در رشته کامپیوتر روی طراحی وبگاهی با قابلیت «واقعیت افزوده» کار میکردند تا مشتریان بتوانند محصولات را بهصورت سهبعدی ببینند و حتی آن را بهطور مجازی امتحان کنند!
ناگهان سپیده از رشته کشاورزی ایدهای انقلابی داد: «چرا از گلخانههای هوشمند استفاده نکنیم؟ با حسگرهایی که رطوبت و دمای خاک را کنترل میکنند! اینطوری حتی در فصلهای سرد هم میتوانیم سبزیهای زیستی(ارگانیک) پرورش دهیم! مثل پروژه آقای مهندس قاسمی که اولین مزرعه آب کشت (هیدروپونیک) مازندران را توسعه داد.»
خانم موسوی که از این ایده ذوقزده شده بود، اضافه کرد: «و این سبزیهای را میتوانید به رستورانهای استان بفروشید یا حتی برای تهیه غذای آماده سالم از آنها استفاده کنید! دختران صنایع غذایی، این قسمت مال شماست! مثلاً با تولید غذاهای منجمد مازندرانی، مثل «ترش شامی» و «مرغترش»، میتوانید در هر جایی مشتری خودتان را پیدا کنید.»
وقتی زنگ تفریح به صدا درآمد، دختران همچنـان دور نقشه مازندران حلقه زده بودند. نرگس انگشتش را روی منطقه «فریدونکنار» گذاشت: «پرندگان مهاجر بینالمللی به اینجا میآیند. شاید بشود گشتهای عکاسی حیات وحش راه انداخت!» زهرا از صنایع غذایی پیشنهاد داد: «و برای گردشگران غذاهایی محلی با بستهبندیهای دوستدار محیط زیست تهیه کرد!»
خانم موسوی در حالی که دفتر طرحهای دانشآموزان را جمع میکرد، لبخندی رضایتبخش روی لب داشت: «به یاد داشته باشید، بزرگترین سرمایه مازندران، آدمهایش هستند. همین حالا در روستای «کوهستان» نور، زنان با بافتن سبدهای بامبو، ماهانه بیش از ۱۰ میلیون تومان درآمد دارند. یا در «پایین هلومسر» آمل، گروهی از دختران جوان، با راهاندازی کافهای به نام «خانه گِلی»، گردشگران را با فرهنگ محلی آشنا میکنند.»
دختران حالا میدانستند که ثروت واقعی، در فرار به شهرهای بزرگ نیست، بلکه در احیای همان سنتهایی است که قرنها در دستان زنان این سرزمین جریان داشتهاند؛ از شیردوشی در دامنههای دماوند تا سوزندوزی زیر نور چراغهای نفتی. و امروز نوبت آنها بود تا این گنجینهها را با رنگ نوگرایی درآمیزند.
۴
کلیدواژه (keyword):
رشد هنرجو، سفرنامه، کشف گنجینه های مازندران، رقیه ارسلانی