آن ۱۲ روزی که لهشان کردیم
۱۴۰۴/۰۷/۰۱
خاطرم هست، اولین تشییع جنازه عجیب و غریبی که تجربه کردیم، تشییع حاجقاسم بود. سر چهار راه وصال به نماز وصل شدم؛ چه جمعیتی! حضرت آقا که نماز را میخواندند، مردم اشک میریختند.
نماز که تمام شد، تا میدان آزادی پشت سر ماشین مثل یک روح حرکت کردم. چه خداحافظی باشکوهی بود!گمان میکردیم محال است دیگر چنین حالی را تا آخر عمرمان تجربه کنیم! مثل زمان پدرانمان که از تشییع امامخمینی میگفتند و تنها خاطره آنها از چنین احوالی در تمام سالهای زندگیشان بود.
کمی نگذشته بود که زمزمههای شیوع بیماری ناشناختهای به اسم کرونا به گوش رسید. در مدتزمان کوتاهی بیمارستانها مملو از بیمارانی شدند که درمان مشخصی برایشان نبود. با شیوع کرونا، ذرهذره از زندگی جمعی فاصله گرفتیم و دغدغهمان شد تعداد فوتیهای روزانه کرونا و واکسن! با آمدن آقای رئیسی، به سبب تسریع در روند واکسیناسیون و در نهایت به لطف خدا، و اعلام پایان همهگیری کرونا، دوباره درگیر روزمرگیهایمان شدیم تا ...
«حاجآقا هارداسان....»
خبر سقوط بالگرد رئیسجمهور مثل پتک بر سرمان خورد. روز تشییع پیکرشان، پیش از اینکه از خانه حرکت کنیم، مجری شبکه خبر از بایدها و نبایدها، ساعت شروع و ... میگفت.
در ذهنم مرور میکردم، خانم گزارشگر، ما میدانیم نماز کی شروع میشود! فقط چند سال گذشته!در میدان انقلاب، یک جایی را برای خودم پیدا کردم تا مثل چند سال پیش در جمعیت گیر نیفتم. مردم در بهت بودند. کلمههایی که حضرت آقا برای نماز انتخاب کرده بودند، فرق داشتند. حتی مدل اداکردن کلمهها هم فرق داشت. آن روز تا خود میدان آزادی اشک ریختم.
از سال گذشته که حاجآقا رئیسی از پیشمان رفت، دنیا عجیب روی دور تند افتاد.
چقدر عزیز از دست دادیم!
چه عزیزانی! چه عزیزانی!
شاید سختترین و دردناکترین خبری که شنیدیم، خبر شهادت سیدحسن نصرالله بود. چقدر امید بسته بودیم که سید زیر آوارهای آن ساختمان بمبارانشده نباشد، ولی...
خاطرم هست، برخی بزرگان میفرمودند: سختیها در پیش است.
و من چه میدانستم آنها چه میگویند!تا رسیدیم به جمعه ۲۳ خرداد، ساعت ۳ و ۲۰ دقیقه بامداد، که با صدای مهیبی از خواب پریدم.
گیج و منگ بودم. اصلاً نمیدانستم چه شده است! مستأصل از پنجره بیرون را نگاه کردم. در افقِ دیدم، سیاهی عظیمی به چشمم آمد.دود بود؟ ابر تیره بود؟باز صدا آمد؛
نه یک بار، نه دو بار.خبرگزاریها را بالا و پایین کردم. تیتر خبرها اینگونه بود: تجاوز به خاک ایران. اسرائیل به ایران حمله کرد و ...
خدای من، به ناگاه پرتاب شدیم به یک جنگِ تحمیلی، یک جنگِ ناگهانی!در ذهنم اینطور بود که همین الان، در همین لحظه کنونی، خبر بعدی باید خبر حمله ایران باشد. ولی هیچ چیز مطابق ذهن من پیش نمیرفت. چرا حمله نمیکنیم؟
چرا نمیزنیم؟
کمکم حجم خبرهایی که مخابره میشدند بیشتر شد. خبرها دیوانه کننده بودند؛ شهادت فلان سردار و دانشمند. در کنار تصویرهای ساختمانهای ویرانشده، عروسکهای آغشته به خون، مردم پرپرشده ...
با وجود تمام خبرها، خیالم کمی راحت بود که ....
ساعت ۱ بعدازظهر، زیرنویس شبکه خبر شهادت سردار حاجیزاده را اعلام کرد.
شکستم.
تنها یک سؤال در ذهنم بود:
چرا نمیزنیم؟
چرا؟
رهبر پیامی داد (که خودمانیاش میشود) پدرشان را جلوی چشمشان میآوریم. پس از آن فرماندهها یکییکی جایگزین شدند.خشم تمام وجودم را گرفته بود. به گمانم ساعت پنج بعدازظهر بود، کمی جلوتر یا عقبتر، صداهایی که میشنیدم، شبیه صداهای انفجار نبودند، یکچیزی شبیه ...
- پدافندهای تهران چندین ریزپرنده را منهدم کردند.
داشتیم سر پا میشدیم، ولی همچنان یک سؤال در ذهنم ویراژ میداد:
چرا نمیزنیم؟
از حوالی ساعت ۹ شب خبرگزاریها از انتشار پیام مهم رهبر انقلاب خبر میدادند.تسبیح قرمز رنگم را دستم گرفتم و چهارزانو جلوی تلویزیون نشستم: اللهم صلی علی محمد و آل محمد....
نزدیک ساعت ۱۰ شب تصویر رهبر بر قاب تلویزیون نشست. رهبر گفتند (که باز هم نقل کوچه و بازاریاش میشود) مادرشان را به عزایشان مینشانیم. هنوز جملههایشان در ذهنم ننشسته بودند که بوم! تلآویو منفجر شد.
وسط صلواتهایی که میفرستادم، فریاد زدم:
زدیممم.
بالاخره زدیممم!
موشک پشت موشک، انفجار پشت انفجار و اینطور وعده صادق ۳ شروع شد.
از اطراف میشنیدم که میگفتند روحت شاد شهید حاجیزاده!
چقدر این جمله نامأنوس بود! مگر نباید پیام سردار میآمد که: «طبق پیام مقام معظم رهبری، عملیات وعده صادق ۳ با موفقیت انجام شد!»
پس چرا به جای شنیدن این جملهها از زبان ایشان، عکس و فیلم او را با صوت قرآن عبدالباسط پخش میکردند!کاش خبر شهادتشان تکذیب میشد! ولی ...
روزهای بعد ورق جنگ برگشت.
- بچهها، من همین الان یه وانت سیاه مشکوک دیدم، زنگ زدم ۱۱۳.
- زهرا، این دو تا موتوری رو جلو خونه روبهرویی ببین، مشکوک نیستن؟
با کمک مردم، نانِ خائنان آجر شد. ریز پرندههای خودفروختگانِ به اسرائیل توقیف میشدند تا نیروهای پدافندمان کمی نفس بگیرند.
هر چه جلوتر میرفتیم، تصویرها و فیلمهای کمتری از کشور اشغالی مخابره میشدند و هر چه کمتر بود، مطمئنترم میکرد که دقیقتر زدیم. به جای گنبد آهنین و فلاخن داوود و ایکس و ایگرگ، اگر چهل مانع هم بر سر موشکهای ما بود، باز به هدف میخوردند. مگر الکی است؛ موشکهای ما بیمه حضرت عباس بودند.
موشکهای ما با دعای کودکان فلسطینی که فریاد میزدند: «اللهم سدد رمیهم» (خدایا تیرهایشان را به هدف برسان)، به قلب هدفها میخوردند.
کمکم عظمت و قدرت تخریب موشکهایمان بیشتر میشد. رسیده بودیم به خیبر و سجیل. سرزمینی که صهیونیستهای کثیف غصبش کرده بودند، داشت به تلی از خاک تبدیل میشد. روزهای آخر جنگ، همان روزها که ما به پشتبامهایمان میرفتیم و هنرنمایی پدافندهایمان را نگاه میکردیم، آژیر خطر در تلاویو لحظهای متوقف نمیشد و صهیونیستها مثل موش تمام روز را در پناهگاههایشان پنهان میشدند.
پس از ۱۲ روز که لهشان کردیم، نوبت به بدرقه عزیزانمان رسید. چه عزیزانی!
چه عزیزانی! شب قبل از بدرقه به این فکر میکردم که ما در این ۱۲ روز هیچ فرصتی برای سوگواری نداشتیم.
نمیدانستم فردا کجای میدان انقلاب اسلامی میایستم!
نمیدانستم با چه حالی تا میدان آزادی میآیم،
فقط...
خانم گزارشگر، ما میدانیم نماز کی شروع میشود.
ما میدانیم...
ما در این یک سال و اندی عزیزان زیادی را تا بهشت بدرقه کردهایم.
۵
کلیدواژه (keyword):
رشد هنرجو، بدانگاه، آن ۱۲ روزی که لهشان کردیم،جنگ دوازده روزه