در سایه دستهای مهربان
۱۴۰۵/۰۱/۲۶
سال تحصیلی در میانه طوفان کرونا، سالی بود انباشته از اضطراب و بیم. مجوز حضور گروهی دانشآموزان، با ماسک و ضدعفونیکننده و هزار وسواس و هراس، خود کابوسی بود برای منِ معلم. هر روز با دلشورهای پنهان پا به کلاس میگذاشتم؛ دلنگران تکتک دانشآموزان، دلنگران یادگیریشان، سلامتشان، آیندهشان.
اما در این میان، غیبت یاسین بیش از همه چشمم را گرفت. بارها تماس گرفتم و پیگیری کردم، اما بیپاسخ بود. روزها گذشت و نشانی از او نبود. تا آن روز بهخصوص، که ناگهان صدای پایش در کلاس پیچید. لحظهای که با پچپچ دانشآموزان متوجه حضور یاسین شدم، چیزی درونم شکست. بوی تندی در فضا پیچید؛ بویی زننده و سنگین. ابتدا گمان کردم چیزی در کلاس فاسد شده، اما کمی بعد متوجه شدم آن بو بوی یاسین است؛ بوی فقر، بوی زباله، بوی رنج سالهایی که هنوز نیامده بودند، بوی کودکیِ بربادرفتهای که بهجای بازی، زبالهگردی میکرد تا نانی برای خانه بیاورد.
با معاون مدرسه گفتوگو کردم. ماجرای تلخی را برایم بازگو کرد. گفت پدرش کارتنخواب است و یاسین روزها همراه او به کوچهها و خیابانهای شهر میزند تا از میان زبالهها چیزی برای فروش بیابد. همانجا بود که معاون به من گفت: «به هر قیمتی که شده یاسین را به مدرسه بکشانید. شاید اینجا، مدرسه، برای او تنها پناه باشد؛ تنها جایی که بتواند نفسی تازه کند؛ اندکی دور از آن کار طاقتفرسا.»
و من دانستم که اگرچه نمیتوانم تمام جهان را برایش عوض کنم، اما میتوانم در همان کلاس کوچک، برایش جهانی امن بسازم؛ جهانی که در آن دیده شود، دوست داشته شود و احساس ارزشمندی کند. تصمیم گرفتم فرصت تازهای برایش بسازم.
یاسین بیش از درس و مشق، نیازمند مهر و توجه بود. در پی فرصتی بود تا بار زندگی کودکیاش را زمین بگذارد و اندکی کودکبودن را تجربه کند. به همین خاطر، آرامآرام سعی کردم با واگذاری مسئولیت، دلش را به دست آورم. نماینده کلاس شد. و چقدر دقیق، محترمانه و باوقار نقش خود را ایفا کرد. با بچهها مهربان بود، با معلمان مؤدب و مشتاق یاری. انگار تنها منتظر بود کسی باورش کند، کسی به او اعتماد کند. و من خوشحال بودم که این فرصت را به او دادهام.
در آن روزهای کرونازده، مدرسه ما سرایدار نداشت. من و دانشآموزانم آستین بالا زدیم تا کلاسها و محیط مدرسه را تمیز کنیم. من از میان بچهها یاسین را بهعنوان سرگروه انتخاب کردم. تمیزکاری، شستن کف کلاس و جمعکردن زبالهها. انگار در این کارها آرامشی برایش بود. با افتخار و لبخند، بچهها را هدایت میکرد و تا پایان وقت همراه من میماند. این مسئولیت برایش ارزشی دوچندان داشت؛ گویی سهمی واقعی از مدرسه داشت؛ گویی خودش بخشی از این خانه کوچک و روشن شده بود.
اما تنها تمیزکاری نبود که او را در مدرسه نگه میداشت. هر جا فرصتی بود، او را تشویق میکردم، تحسینش میکردم و برای کوچکترین تلاشش دست میزدم. رفتهرفته میدیدم که میل بازگشت به مدرسه در جانش ریشه میدواند. دیگر نه فقط برای فرار از سختی زندگی، بلکه برای بودن در مکانی که در آن دوست داشته میشود، میخواست بیاید.
او شاید هنوز نتوانسته بود خواندن و نوشتن را بهخوبی فراگیرد، اما توانسته بود کودکبودن را دوباره تجربه کند. توانسته بود در میان همکلاسیهایش بخندد، بازی کند، دوست پیدا کند، و برای لحظههایی از فقر و زبالهگردی فاصله بگیرد. همین برای من کافی بود.
و شاید مهمترین درسی که یاسین گرفت، این بود که هنوز هم میتوان به آینده امیدوار بود. این بیگمان بزرگترین پیروزی او و من بود.
۳۱
کلیدواژه (keyword):
رشد معلم، تجربههای معلمی، در سایه دست های مهربان، شکوفه آزادمنش