حسنکچل سفارشهای ننه را در ذهنش مرور کرد: سیب خوب بگیر، شب مهمان داریم. زردچوبه هم بگیر.
گاری اکبر میوهفروش پر از سیب بود؛ سیبهای زرد و قرمز. نمیدانست کدام را بگیرد!
صدای ننه در گوشش پیچید: «کلاه سرت نره حسن!»
گفت: «سیب خوب میخواهم.»
اکبر میوهفروش سیب زردها را نشان داد و گفت: «این سیبها حرف ندارند! کدخدا هم از همینها میخرد.»
حسن با خودش فکر کرد، حتماً سیب خوبی است که کدخدا میخرد. سه کیلو خرید و راه افتاد.
سفارش بعدی زردچوبه بود. حسن از دکّان عطاری یک سیر زردچوبه خرید. از دکّان که بیرون آمد، یک گاری دستفروش دید. جلوی گاری کاغذی چسباندهشده بود که روی آن با خط درشت نوشته شده بود: «دوای قطعی ریزش مو رسید.»
حسن به سر بدون مویش دست کشید. جلو رفت و پرسید: «این دوایی که نوشتهای، چی هست؟ واقعاً فایده دارد؟»
مرد دستفروش یک جعبهی کوچک پودر قهوهایرنگ به دست حسن داد و گفت: «خیالت راحت. آنقدر موهایت بلند میشوند که هر هفته مجبوری بروی سلمانی. تا حالا صد نفر از این دارو خریدهاند و هر صد تا راضی بودهاند.»
حسن با تعجب گفت: «هر صد تا کچل بودند؟»
مرد دستفروش گفت: «مثل خودت! قیمتش هم فقط یک سکّه است.»
حسن با خوشحالی دارو را گرفت و راه افتاد. با خودش گفت:« ننه خریدهایم را که ببیند، حسابی کیف میکند!»
به طـرف خــانه رفت. سر راه از جلوی خانهی کدخدا رد شد. کدخدا را که دید، پاکت سیب را بالا گرفت و تعارف کرد. کدخدا نگاهی به سیبها انداخت و با عصبانیت گفت: «این چه سیبی است که به من تعارف میکنی؟»
حسن با دستپاچگی گفت: «به جان خودم از اکبر میوهفروش خریدم! گفت کدخدا هم از همین سیب میخرد.»
کدخدا فریاد زد: «بله میگیرم، ولی برای گاو و گوسفندانم!»
حسن که دید هوا پس است، سریع پا به فرار گذاشت. آنقدر هول بود که نفهمید کدام طرفی میرود. چند لحظه بعد جلوی در خانه بود. یواشکی سیبها را گوشهی حیاط قایم کرد و بعد رفت پیش ننه.
ننه پاکت را برداشت تا خریدها را ببیند، چشمش افتاد به جعبهی دوا. پرسید:« این چیه؟»
حسن ماجرا را تعریف کرد. ننه آهی کشید و گفت: «هی! پسر جان، عقل توی کلّهات باشد، خیلی مهمتر از این است که مو روی سرت باشد! آخه هر چی هر کی گفت، تو باید باور کنی؟»
حسن با تعجّب به ننه نگاه کرد. ننه ادامه داد: «تو تا حالا که به این قد و هیکل رسیدهای، چند تا مثل خودت در این ده کچل دیدهای؟! صد تا کچل کجا بودند تا حالا که ما ندیدهایم؟!»
حسن کمی فکر کرد و فهمید سرش حسابی کلاه رفته است. سریع بلند شد و دوا را برداشت تا ببرد پـس بدهد. توی حیـاط که رسـید، یواشـکی سیبها را هم برداشت تا پس بدهد. ننه از توی اتاق صدا زد: «راستی! سیب چی شد؟»
حسن همانطور که بیرون میرفت، گفت: «میگیرم ننه. میگیرم.»
صــدای ننه را ایـن بار بلنـدتر از دفعهی قـبل شنید: «کلاه سرت نره حسن! کلاه سرت نره!»
بچّههای عزیز، حالا که داستان را خواندید:
میتوانید بگویید چند جا سر حسن کلاه رفت؟
به نظر شما مرد میوهفروش با چه روشی سر حسن کلاه گذاشت؟
مرد دستفروش چطور؟
حسن چهکار کند که بعد از این موقع خریدکردن سرش کلاه نرود؟