صحنهی
اوّل
[آرمان و پارسا پشت یک میزکوچک ایستادهاند.
آنها دارند گوسـفند کاغذی نمایش
را میسازند.]
پارسا: « اسمش را میگذارم
ببعی قشنگه!»
آرمان: « کاش یک گوسفند واقعی داشتم!»
[پارسا ببعی قشنگه را میگیرد
و مثل یک گوسفند دور صحنه جستوخیز
میکند. آرمان میخندد.]
آرمان: «بعبع!»
پارسا [میخندد]:
«من یک کاری بلدم.»
آرمان: «چه کاری؟»
پارسا [وسط صحنه میایستد.
ببعی را بالا میبرد و آرام به شکل دایرهای
بزرگ میچرخاند]: «ببعی قشنگه،
از خیال ما بیا. از تو فکر ما بیا. »
پارسا و آرمان: «بیا. بیا.»
[آرمان و پارسا بعبع
کنان و خندان دور صحنه میدوند.]
ناگهان از پشت صحنه صدا میآید:
صدای اوّل: « صدای گروپ گروپ مال چیه؟
صدای دوّم: « انگار گوسفند آوردن توی کلاس.
صدای اوّل: «سرو صدا کم بود، بعبع
گوسفند هم اضافه شد.»
[پارسا و آرمان و ببعی آرام گوش میدهند
و به همدیگر هیسهیس میکنند.]
ببعی(پارسا نقش ببعی را هم اجرا میکند):
«بع! چرا مـــن را اینجا از خیـالتان بـیرون کشیدید؟»
آرمان [ببعی را ناز میکند]:
«نازی ببعی! کجا باید از خیال ما در میآمدی؟»
ببعی( پارسا)[بلند میشود
و دور صحنه راه میرود]: «من دلم علفزار
میخواهد. دوست دارم هر روز صبح
چوپان مهربان من را ببرد چَرا. بعععع! من باید بروم روستا.»
آرمان نازش میکند
و میگوید: «تو بگو روستا چطور است
تا ما خیال کنیم و تو بروی توی خیال ما.»
صحنهی
دوّم
[صدای گلّهی
گوسفند پخش میشود. یکی دو نفر با
لباسهای محلّی وارد صحنه میشوند
و به چیدن میوه از درخت خیالی یا آبدادن
و هرسکردن درخت مشغول میشوند.]
ببعی: «توی روستا، صبحها
میروم چَرا. از کنار باغهای
میوه رد میشوم. مردم روستا توی
باغها کار میکنند و میوههای
خوشمزه را از درختهای
میوه میچینند. بعد از کنار
مزرعهها رد میشوم.
[یکی دو نفر با لباسهای
روستایی، در حال دروی گندم و پاشیدن بذر وارد صحنه میشوند]
ببعی: کشاورزها گندم و جو و ذرّت و خیلی چیزهای خوشمزه
میکارند. وقتی میرسیم
به علفزار، خیلی خوش میگذرد.
بهبه! علفهای
تازه!
آرمان: [دوری میزند]:
«خیال روستا خیلی قشنگ بود! پس این همه
میوه و سبزی و نان و ذرّت از روستا میآید؟»
ببعی: «بععععععله!»
آرمان و پارسا میخندند.
آرمان میگوید: «خیال قشنگ دیگری
نداری که با تو برویم ببعی جان؟»
ببعی بالا و پایین میپرد:
«بعبع! ما ببعیها
خیلی مهم هستیم؛ آنقدر
مهم که بعضی از مردم به خاطر ما مدام خانه عوض میکنند.»
آرمان با تعجّب: «کی بهخاطر
گوسفندها خانهاش را عوض میکند؟»
ببعی: «بعبع!
وایوای! نمیدانید؟
عشایر! چشمهایتان را ببندید و بیایید
توی خیال من.»
صحنهی
سوّم
[چند نفر وارد صحنه میشوند.
یک پارچه را مثل چادر میگیرند.
یک نفر در حال ریسیدن نخ است. دو نفر دارند یـک مَشـک را
تکان مـی دهند.] مـیتوان
از یک بطری آب بهجای مشک استفاده کرد.
[آرمان و پارسا دو طرف ببعی مینشینند
و چشمهایشان را میبندد.]
صــدای گلهی گوسفند دوباره پخش میشود.
ببعی: «وقتی ما پیش عشایر باشیم، خانوادهی
خیلی بزرگی داریم. صبح زود از کنار سیاهچادرهای
عشایر رد میشویم و میرویم
به چَرا. بعد هم توی علفزارهای بزرگ یک عالمه علف تازه و خوشمزه
میخوریم.»
آرمان: «این سیاهچادرها
خانه هستند؟»
ببعی: «بععععله. عشایر چادرهایی از پشمهای
ما میبافند و توی آنها
زندگی میکنند. آنها
از پشم ما قالی میبافند. از شیر ما هم
کره و ماست و کشک درست میکنند.»
آرمان: [زبانش را روی لبهایش
میکشد]: «بهبه!
چه بوی کبابی میآید! بوی کبابِ ...»
ببعی: «ساکت! ساکت! از خیالت میپرم
بیرونها!»
آرمان و پارسا میخندند.
ببعی کمی جستوخیز میکند.
آرمان: «وقتی هوا سرد شد، آنها
توی این خانههای چادری سرما نمیخورند؟»
ببعی: «نععع خیر! وقتی هوا بخواهد سرد شود، آنها
چادرهایشان را جمع میکنند.
آن وقت همه با هم به جایی میرویم
که هوا گرم و خوب و زمینها
پر از علف باشد.»
آرمان: «چه جالب! این همه گوسفند، این همه شیر، این همه
پشم!»
پارسا: «این همه گوشت! عشایر و کشاورزان خیلی مهم هستند
آرمان. مگر نه؟»
آرمان: «درسته پارسا. خانم معلّم ما گفته برای روز روستا و
عشایر یک نقّاشی بکشیم.»
پارسا: «من یک علفزار میکشم؛
با یک عالمه سیاهچادر و گوسفند.»
آرمان: «من هم یک روستا میکشم؛
پر از باغ و ببعی و مزرعه!»
[ببعی بعبع
کنان دور صحنه میچرخد. کسانی که وارد
صحنه شده بودند هم با او همراه میشوند.
و کمکم از صحنه خارج میشوند.]
صدای نی چوپان پایانبخش
صحنه است.