عکس رهبر جدید
۰
سبد خرید شما خالی است.

ماجراهای رزماری و بروکلی

ماجراهای رزماری و بروکلی

قصّه‌‏گو: یکی بود یکی نبود. یک باغچه‌ی کوچولو بود، پر از سبزی‌های رنگ‌ووارنگ. میان این‌همه سبزی‌ کوچولوی رنگ‌وورانگ، رزماری و بروکلی خیلی با هم دوست بودند. یک شب که آسمان پر از ستاره بود، رزماری و بروکلی خوابشان نمی‌برد.

[قصّه‏‌گو کنار می رود و رزماری و بروکلی، که پشت‌سرش دراز کشیده‌اند، دیده می‌شوند.]

رزماری: من خوابم نمی‌برد.

بروکلی: من هم همین‌طور.

رزماری: چه کار کنیم خوابمان ببرد؟

بروکلی: بیا ستاره‌بازی!

رزماری [به آسمان اشاره می کند]: وای، آره! آن ستاره را که از همه بیشتر برق می‌زند می‌بینی؟

بروکلی: هیس! یواش‌تر! همه خواب‌اند، رزماری! آره، می‌بینم.

قصّه‌گو: آره، یواش‌‌تر! همه خواب‌اند!

رزماری: یعنی توی آن ستاره کی زندگی می‌کند؟

بروکلی [کمی فکر می‌کند]: ممم... یک کفشدوزک فضایی فراری.

رزماری: فراری؟! از دست کی فرار می‌کند؟

بروکلی: قورباغه‌ی فضایی.

[قورباغه و کفشدوزک وارد صحنه می شوند. قورباغه دنبال کفشدوزک فضایی می‌کند. صدای قورقور صحنه را پر می‌کند. کفشدوزک گیر می‌افتد و با هم می‌جنگند. با چراغ‌قوّه‌هایشان به چشم هم نور می‌پاشند، مثل حرکت شمشیربازی.]

قصّه‌‏گو [وارد می شود و آهسته رو به تماشاچی]: وای! چرا این‌ها دعوا می‌کنند؟

رزماری: بس کن!

بروکلی: چرا؟

رزماری: اصلاً توی ستاره نه کفشدوزک فضایی هست، نه قورباغه‌ی فضایی.

بروکلی: پس کی هست؟

رزماری: یک ماهی فضایی که مهمان دارد و برایش ماکارونی با طعم سبزیجات پخته.

بروکلی: کدام مهمان؟

رزماری: هشت‌پای فضایی با کفش‌های بلوری.

بروکلی: امّا هشت‌پای فضایی که ماکارونی سبزیجات دوست ندارد!

رزماری: پس چی دوست دارد؟

بروکلی: ماهی فضایی.

[هشت‌پا و ماهی وارد صحنه می شوند. هشت‌پادنبال ماهی فضایی می‌کند و کفشش را به‌طرفش پرت می‌کند. ماهی جاخالی می‌دهد.]

قصّه‌‏گو [سرش را می‌گیرد]: وای! بچّه‌ها، کفشش نخورد توی کلّه‌ام!

هشت‌پا: مگر دستم به تو نرسد!

ماهی: تو که دست نداری!

هشت‌پا: مگر پاهایم به تو نرسند، خوش‌مزه!

ماهی: من بدمزه‌ام، بدمزه!

رزماری: بس کن!

بروکلی: چرا؟

رزماری: اصلاً توی ستاره نه ماهی فضایی هست، نه هشت‌پای فضایی با کفش‌های بلوری.

بروکلی: پس کی هست؟

رزماری: من و تو که یک‌عالمه دوست فضایی پیدا کردیم.

قصّه‌‏گو [با خوشحالی وارد می شود]: آره، آفرین!

[رزماری و بروکلی و همان قورباغه و کفشدوزک و ماهی و هشت‌پای فضایی همگی وارد می‌شوند و دور سفره‌ی شام می نشینند.]

رزماری و بروکلی: بفرمایید شام!

قورباغه و کفشدوزک و ماهی و هشت‌پا: اوووممم... به‌به! دست شما درد نکند!

بروکلی و رزماری [خمیازه می‌کشند]: نوش جان! وای چقدر خوابمان می‌آید!

قصّه‏‌گو [وارد می شود]: بچّه‌ها، مثل اینکه بالأخره رزماری و بروکلی خوابشان گرفت.

قصّه‌‏گو [آرام‌آرام رزماری و بروکلی را نوازش می کند و برایشان لالایی می‌خواند]:

لالا لالا! بخواب، رزماری!

لالا لالا! بخواب، بروکلی!

 

 

 

۱۴۳
کلیدواژه (keyword): رشد کودک، نمایشنامه، ماجراهای رزماری و بروکلی
نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید

۱۲۸ نفر
۳۲,۵۲۰,۲۳۲ نفر
۶,۱۰۳ نفر
۶,۹۶۰ نفر
۲۲,۴۶۵,۶۵۸ نفر