ماجراهای رزماری و بروکلی
۱۴۰۴/۰۷/۰۱
قصّهگو: یکی بود یکی نبود. یک باغچهی کوچولو بود، پر از سبزیهای رنگووارنگ. میان اینهمه سبزی کوچولوی رنگوورانگ، رزماری و بروکلی خیلی با هم دوست بودند. یک شب که آسمان پر از ستاره بود، رزماری و بروکلی خوابشان نمیبرد.
[قصّهگو کنار می رود و رزماری و بروکلی، که پشتسرش دراز کشیدهاند، دیده میشوند.]
رزماری: من خوابم نمیبرد.
بروکلی: من هم همینطور.
رزماری: چه کار کنیم خوابمان ببرد؟
بروکلی: بیا ستارهبازی!
رزماری [به آسمان اشاره می کند]: وای، آره! آن ستاره را که از همه بیشتر برق میزند میبینی؟
بروکلی: هیس! یواشتر! همه خواباند، رزماری! آره، میبینم.
قصّهگو: آره، یواشتر! همه خواباند!
رزماری: یعنی توی آن ستاره کی زندگی میکند؟
بروکلی [کمی فکر میکند]: ممم... یک کفشدوزک فضایی فراری.
رزماری: فراری؟! از دست کی فرار میکند؟
بروکلی: قورباغهی فضایی.
[قورباغه و کفشدوزک وارد صحنه می شوند. قورباغه دنبال کفشدوزک فضایی میکند. صدای قورقور صحنه را پر میکند. کفشدوزک گیر میافتد و با هم میجنگند. با چراغقوّههایشان به چشم هم نور میپاشند، مثل حرکت شمشیربازی.]
قصّهگو [وارد می شود و آهسته رو به تماشاچی]: وای! چرا اینها دعوا میکنند؟
رزماری: بس کن!
بروکلی: چرا؟
رزماری: اصلاً توی ستاره نه کفشدوزک فضایی هست، نه قورباغهی فضایی.
بروکلی: پس کی هست؟
رزماری: یک ماهی فضایی که مهمان دارد و برایش ماکارونی با طعم سبزیجات پخته.
بروکلی: کدام مهمان؟
رزماری: هشتپای فضایی با کفشهای بلوری.
بروکلی: امّا هشتپای فضایی که ماکارونی سبزیجات دوست ندارد!
رزماری: پس چی دوست دارد؟
بروکلی: ماهی فضایی.
[هشتپا و ماهی وارد صحنه می شوند. هشتپادنبال ماهی فضایی میکند و کفشش را بهطرفش پرت میکند. ماهی جاخالی میدهد.]
قصّهگو [سرش را میگیرد]: وای! بچّهها، کفشش نخورد توی کلّهام!
هشتپا: مگر دستم به تو نرسد!
ماهی: تو که دست نداری!
هشتپا: مگر پاهایم به تو نرسند، خوشمزه!
ماهی: من بدمزهام، بدمزه!
رزماری: بس کن!
بروکلی: چرا؟
رزماری: اصلاً توی ستاره نه ماهی فضایی هست، نه هشتپای فضایی با کفشهای بلوری.
بروکلی: پس کی هست؟
رزماری: من و تو که یکعالمه دوست فضایی پیدا کردیم.
قصّهگو [با خوشحالی وارد می شود]: آره، آفرین!
[رزماری و بروکلی و همان قورباغه و کفشدوزک و ماهی و هشتپای فضایی همگی وارد میشوند و دور سفرهی شام می نشینند.]
رزماری و بروکلی: بفرمایید شام!
قورباغه و کفشدوزک و ماهی و هشتپا: اوووممم... بهبه! دست شما درد نکند!
بروکلی و رزماری [خمیازه میکشند]: نوش جان! وای چقدر خوابمان میآید!
قصّهگو [وارد می شود]: بچّهها، مثل اینکه بالأخره رزماری و بروکلی خوابشان گرفت.
قصّهگو [آرامآرام رزماری و بروکلی را نوازش می کند و برایشان لالایی میخواند]:
لالا لالا! بخواب، رزماری!
لالا لالا! بخواب، بروکلی!
۱۴۳
کلیدواژه (keyword):
رشد کودک، نمایشنامه، ماجراهای رزماری و بروکلی