عکس رهبر جدید
۰
سبد خرید شما خالی است.

اولین روز مدرسه

اولین روز مدرسه

خرگوشک پرسید: «می‌شود بعداً بروم مدرسه؟ مثلاً پس‌پس‌فردا؟»

مامان خرگوش گفت: «نه، خرگوشکم. از امروز باید بروی.»

بابا خرگوش گفت: «حتماً از پسِ این تجربه‌ی جدید برمی‌آیی!»

توی راه مدرسه، موموش خرگوشک را دید و پرسید: «کجا می‌روی؟ چرا ناراحتی؟»

خرگوشک گفت: «می‌روم مدرسه. توی دلم یک ‌جوری است.»

موموش پرسید: «از چیزی می‌ترسی؟»

خرگوشک سر تکان داد و گفت: «اگر بلد نباشم جواب خانم معلّم را بدهم چی؟ اگر مدادم را گم کنم؟ اگر دلم برای مامانم تنگ شود؟...»

موموش توی کیفش پرید و گفت: «من هم می‌آیم که نترسی.»

خرگوشک گفت: «آخ جان! پس هروقت کار داشتم، یواش می‌زنم روی کیفم تا کمکم کنی.»

سر کلاس، خانم معلّم از او چند سؤال پرسید. خرگوشک یواش روی کیفش زد. ولی جواب‌ها‌ را بلد بود. مدادش را گم کرد و یواش روی کیفش زد. ولی زود مدادش را زیر میزش پیدا کرد. یک‌ذرّه هم دلش برای مامانش تنگ شد و یواش روی کیفش زد. ولی زود با بغل‌دستی‌اش دوست شد و حالش خوب شد.

بعد از کلاس، خرگوشک توی حیاط نشست. روی کیفش زد و گفت: «بیا بیرون!»

ولی موموش نیامد. یک‌دفعه از پشت سنگی بیرون پرید و گفت: «من اینجام!»

خرگوشک پرسید: «پس تو توی کیفم نبودی؟»

موموش گفت: «توی صف که بودی، بیرون پریدم که جیش کنم. بعد پیدایت نکردم. خیلی ترسیدی؟»

خرگوشک خندید و گفت: «نه، بابا! مدرسه که ترس ندارد!

 

۳۵۰
کلیدواژه (keyword): رشد کودک، داستان، اولین روز مدرسه،آغاز سال تحصیلی، کلرژوبرت
نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید

۱۳۹ نفر
۳۲,۵۱۹,۸۶۶ نفر
۵,۷۳۷ نفر
۶,۹۶۰ نفر
۲۲,۴۶۵,۳۰۶ نفر