عکس رهبر جدید
۰
سبد خرید شما خالی است.

دانه‌های دوستی

  فایلهای مرتبط
دانه‌های دوستی

کبوترها داشتند بالای حرم امام‌رضا(ع) پرواز می‌کردند. جوجـه کبوتـر و مـادرش برای خوردن دانـه به زمین نشستند.

جوجـه کبوتـر به مادرش گفت: «مـامـان، چه کسی گندم‌هـا را روی زمین ریخته است؟»

مـامـان کبوتر، پسری را که داشت گندم مـی‌ریخت نشان داد و گفت: «همین آدم‌هـا.»

جوجه کبوتر گفت: «آن‌ها، گندم را از کجا می‌آورند؟»

مامان کبوتر خواست جواب بدهد کـه ناگهان پسرک دوید و جوجه کبوتر را گرفت.

جوجـه کبوتـر کـه ترسیده بود، گفـت: «آخ آخ!...». مامان کبوتر پرید؛ امّا چون نگران جوجه‌اش بود، جایی نرفت و روی میله‌ی چراغ حرم نشست.

پسرک گفت: «نتـرس نتـرس!...» بعد سر جوجـه را بوسید و او را رهـا کرد.

جوجـه کبوتر پرید و پیش مادرش آمد. مامان کبوتر بـال خود را بر سر جوجه کشید و گفت: «عزیزم ترسیدی؟»

جوجه کبوتر گفت: «اوّل خیلی ترسیدم؛ امّا وقتی سر من را بوسید، فهمیدم دوستم دارد.» بعد فکری کرد و گفت: «چرا آدم‌ها ما را دوست دارند، چرا برای ما گندم می‌ریزند؟»

مامان کبوتر گفت: «همان کسـی که مـا و آدم‌هـا را آفریده، برایمان دوستـی را هم آفریده است.»

بعد نگاهـی به آسمان کرد و گفت: «دوستـی مـانند دانـه‌هـای گنـدم است. وقتـی آدم‌هـا یک دانـه گنـدم مـی‌کارند، اوّل سبز مـی‌شود، بعد رشد مـی‌کند، خوشه مـی‌دهد و تبدیل به صدها دانه مـی‌شود.»

جوجه کبوتر گفت: «خب، بعدش چه مـی‌شود؟»

مامان کبوتر ادامه داد: «کم‌کم، دوستـی همه‌جـا را پُر می‌کند و دیگر جایی برای دشمنی باقی نمی‌ماند. وقتی دشمنـی و گرسنگی نباشد، ترس هم نخواهد بود.»

جوجـه کبوتـر گفت: «چه خوب، چه خوب!...»

مـامـان کبوتـر گفت: «راستـی، می‌دانـی چـقدر از کبوترهای دیگر عقب مانده‌ایم؟»

جوجـه کبوتر نگاهـی به کبوترهای توی آسمان کرد و گفت: «حتماً تا حالا چند بار دور حرم را گشته‌اند.»

مامان کبوتر گفت: «ما هم پیش آن‌هـا مـی‌رویم. پس آماده باش و دنبالم بیا، یک دو سه...»

۱۴۷۵
کلیدواژه (keyword): رشد نوآموز، حرف‌های خوب،دانه‌ های دوستی،مهدی معینی،
نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید

۱۸۳ نفر
۳۴,۰۶۰,۱۰۳ نفر
۵,۰۰۵ نفر
۱۴,۶۹۶ نفر
۲۳,۶۹۸,۳۸۰ نفر