عکس رهبر جدید
۰
سبد خرید شما خالی است.

آشنازدایی در شعر محمدکاظم کاظمی

  فایلهای مرتبط
محمد‌ کاظم کاظمی شاعر مهاجر افغانستان است که به‌دلیل آشنایی با شعر و ادبیات فارسی، توانسته است با انتشار اشعاری زیبا و قابل تأمل، توجه علاقه‌مندان و منتقدان شعر را به خود جلب کند. آنچه در این نوشته‌ بررسی می‌شود، تأثیر و نقش «آشنا زدایی» از لحاظ کارکرد زبانی در مجموعه «قصه سنگ و خشت» یعنی گزیده اشعار اوست. یاکوبسن و هم‌اندیشان او یکی از مهم‌ترین خصیصه‌های دستیابی به «ادبیت» یک اثر را آشنازدایی می‌دانند. محمدکاظم کاظمی نیز با آگاهی از این خصیصه در صدد است که شعر خود را برای خواننده دلنشین سازد و حتی اگر مجال و توفیق رفیق راه شود؛ به جولانگاه «برجسته‌سازی» نیز خود را برساند اما حاصل این نوشتار نشان‌دهنده آن است که در اکثر موارد، او در محدوده آشنایی‌زدایی قدم و قلم می‌زند.
 

مقدمه

بعد از روی کار آمدن حکومت کمونیستی (7 اردیبهشت 1357ش) در افغانستان، بسیاری از مردم و به ویژه بزرگان فضل و ادب آن کشور، تنها چاره حیاتِ خویش را در مهاجرت دیدند؛ بر همین اساس، مهاجرت مردم افغانستان به سوی کشورهای اطراف همچون ایران و پاکستان و سپس مناطق دورتر همانند هند و اروپا و آمریکا روندی سیلگونه یافت. این روند با ایجاد جنگهای داخلی شدت بسیار بیشتری به خود گرفت. حاصل این مهاجرت برای مردم- ضمن یافتن پناهگاههای امن از جنگ و کشتار- معرفی فرهنگ و اندیشه مردم افغانستان بود.

بیتردید یکی از بخشهای فرهنگی مردم افغانستان که تحتتأثیر کشورهای میزبان دچار تحولاتی شد، ادبیات بوده است.

مهاجران ساکن ایران، متأثر از فرهنگ ایرانیان و به سبب وابستگی دیرین، سعی در غنا بخشیدن به فرهنگ خود کردند. در این اثنا، شاعران و صاحب ذوقان ادبی در ایران انجمنهای ادبی بهوجود آوردند و حتی شروع به چاپ آثار ادبی خود کردند.

منتخب آثار محمد ابراهیم خلیل، اولین اثر یک شاعر افغان بود که در ایران به چاپ میرسید.

یکی از این شاعران جوان که اشعارش مورد توجه واقع شد، محمد کاظم کاظمی بود. وی با شناخت از شعر فارسی و ذوق و قریحهای که داشت توانست جایگاه قابل قبولی در میان ادب دوستان کشورمان به دست آورد. او علاوه بر چاپ اشعارش، به انتشار سه مجلد آموزش رموز شعر و شاعری با عنوان «روزنه» دست زد.

در این نوشته در صدد آنیم که نگاهی به مجموعه «قصه سنگ و خشت» او که گزینه اشعارش است، بیندازیم و آن را از لحاظ کارکرد زبانی بررسی کنیم.

از دیدگاه صورتگرایان، با کنار گذاشتن آنچه به دلیل تکرار، آشنا (عادی) شده است میتوان دوباره با دیدی جدید به جهان هستی نگریست و زشتی یا زیبایی آن را دید و این امر محقق نمیگردد، مگر با آشنازدایی.

آنها در خصوص شعر و ادبیات نیز به این نتیجه رسیدند که راز «ادبیت» یک اثر این است که در آن آشنازدایی صورت گیرد. به همین جهت، همه تلاش و همت خود را معطوف این کردند که چگونه میتوان زبان متعارف را با آشنازدایی به اثر ادبی تبدیل کرد. آنان در این مسیر ایدههایی را مطرح کردند و کمکم با تجربههایی که اندوختند در صدد بسط دادن و تکمیل نظریات خود برآمدند.

در آغاز کسانی چون یاکوبسن و یوریتینیانف، ادبیت یک اثر را محصول کیفیت صناعات میدانستند؛ به همین جهت پایبند این نظریه گردیدند که «ادبیت را ترفندها و صناعات آشنازدا» میآفرینند (برتنز، 1388: 59).

اما سرانجام از این دیدگاه دور شدند و به جستوجوی عوامل اصلی آشنازدایی گشتند و دریافتند که فرایند آشنازدایی را باید درون متن  و خود اثر ادبی بیابند؛ به همین سبب آنان از دیدگاه «صناعات» دور و به تأثیر «نقشها» نزدیک شدند.

یکی از مواردی که کاظمی بر آن اصرار دارد، بهکارگیری واژگان افغانی در شعر خود است. او سعی میکند که بیشتر این واژگان را بهصورت مفرد- نه ترکیب- مورد استفاده قرار دهد؛ واژگانی که آنها را میتوان در دو دسته آسانفهم و دیرفهم قرار داد.

 

1-1 واژگان آسان فهم

برخی از این واژگان به شیوهای در محور همنشینی- به قول صورتگرایان محور ترکیب- قرار گرفتهاند که خواننده چندان نیازمند به جستوجو برای یافتن معنای واژه نیست و به نوعی در نگاه اول آنها را غریبه نمییابد.

- ناچَل: «بیاعتبار، از رواج افتاده، از مصدر «چلیدن» به معنی رایج بودن و فعال بودن است».

(کاظمی، 1389: 140)

ای بسا دست که اینگونه معطل گشته

و بسا سکه که خوابیده و ناچَل گشته

(همان:77)

- خینه: حنا

ای ماه خوش نصیب سمنگانی! یک صفحه داشت دفتر اقبالت

آن شب که گیسوان تو شد شانه، آن شب که دستهای تو شد خینه

(همان: 117)

از اشکهای یخزده آیینه ساخته

از خون دیده و دل خود خینه ساخته

(همان: 128)

 

بَرش زدن: «پیوند زدن ظروف چینی شکسته»

(همان: 141)

آیا شود که بَرش زنِ پیرو دوره گرد

مانند کاسههای کهن  بندمان زند؟

(همان: 125)

- بشرمند: «خجالت بکشند (از مصدر شرمیدن که در افغانستان رایج است.)»

(همان: 140)

- شاید که این جماعت بیبار و بر، کمی

در خویش بنگرند و بشرمند از درخت

(همان:110)

 

گَنَدنه: گیاهتره

- در مطبخ هزار کس آتش نهادهایم

تا وارسد به سفره ما نان و گندنه

(همان:122)

این واژه با کمی دگرگونی واجی در زبان فارسی رایج بوده است. خاقانی میگوید:

- کیسههای زر به برگ گندنا سربستهاند

بر سپهر گندناگون دست از آن افشاندهاند

(خاقانی، 1373: 106)

از این نمونه: به «حقابه» (ص: 67)، «دلدله» (ص:135)، «پرکنه» (ص: 122)، «سَرنده» (ص: 106) و «گنده» (همانجا) میتوان اشاره کرد.

 

1-2- واژگان دیرفهم

- تکتکک: «پرندهای شبیه گنجشک» (همان: 139)

- زدیقین غوط به تحقیق وشک آمد بیرون

سوخت ققنوس و از آن تکتکک آمد بیرون (همان: 75)

- چکه زدن: «در تداول مردم هرات، «دست زدن» یا «کفزدن» است» (همان: 141)

- مقصد این بود که انبوه گدا سکه زنند

زندهای مُرده شود، مردهخوران چکه زنند (همان: 114)

به این نمونهها نیز میتوان اشاره کرد: «تبنگ» (ص:135)، «اجمل و اثک»، (ص:123)، «اسپک» (ص: 97)، «کخ» (ص: 111) و «چپن» (ص:92)

 

2- واژگان جدید

ساخت واژه یا ترکیبات جدید میتواند بر غنای زبان بیفزاید. زبان زنده زبانی است که ظرفیت ساخت و پذیرش  واژگان جدید را داشته باشد و به سخن دقیقتر، از قدرت زایایی بیشتری برخوردار باشد. کاظمی نیز در صدد بهکارگیری واژگان و ترکیبات نو است؛ هر چند، گاه این واژگان و ترکیبات جایگاهی مناسب نمییابند.

- گفت: «گفتند و شنیدیم گذر پُر عسس است

تا نمک سود شدن، فاصله یک جیغرس است»

(همان: 29)

- نانی به آشکار به انبان ما نهد

زهری نهان به کاسه گل قندمان زند

(همان:125)

- آه از آن شب، شب عصیان، که در این تنگآباد

غیر آوازگره خورده شبگرد نبود

(همان:31)

- برفباد است که میبارد و کج میبارد

آسمان خشمی است از دنده لج میبارد

(همان:66)

البته این واژه را قبلاً مهدی اخوان ثالث در «خوان هشتم» بهصورت «بادبرف» به کار برده است:

... یادم آمد، هان:

داشتم میگفتم، آن شب نیز

سورت سرمای دی بیدادها میکرد

و چه سرمایی، چه سرمایی!

باد برف و سوز وحشتناک

- روزگاری به شاخسار بلند، آزمونگاهِ سنگها بودی

سنگهایی که زخمها به تو زد، زخمهایی که کرد ارزانت

(همان: 135)

و از نمونههای دیگر، به «لجن پرور» (ص: 68)، «پسخورده» (ص: 69)، «تربرف» (ص:68) و «خورد و برف» (ص: 132) میتوان اشاره کرد.

اما در این میان، واژهای همچون «گداییگر»، هرگز نمیتواند جایگاهی بیابد و گویی شاعر قصد دارد خواننده را وادار به پذیرش آن کند.

- هر که از چشمه جدا مانده، لجنپرور شد

هر که نان پاره پذیرفت گداییگر شد

(همان: 68)

شاعر در خصوص این واژه چنین اظهارنظر میکند:

- «گدا/ گداییگر: هر چند شاید با فصاحت تمام ساخته نشده باشد، میتواند در کاربردهای ادبی، قدری فاخرتر و باستانگرایانهتر جلوه کند» (کاظمی، 101: 1382).

 

3- باستانگرایی

«شاید پس از وزن و قافیه، معروفترین و پرتأثیرترین راه تشخیص دادن به زبان، کاربرد آرکائیک زبان باشد.» (شفیعی کدکنی، 1373: 24).

 

 

3-1- باستانگرایی در فعل

«در اهمیت جنبههای باستانگرایانه فعل همین بس که عبارتهای فاقد فعلهایی با ساختمان کهن، هر چند ممکن است از واژگان ساختاری سنگین برخوردار باشند لیکن کمتر قادرند سیمای ارکائیستی خود را به تماشا نهند» (علیپور، 1378: 36)

- ای شهر من! به خاک فرو خسپ و گنده پاش

یا با تمام خویش، مهیای رنده باش

(همان: 130)

و فعلهای منفی چون: «مرو و مخور» (ص: 124)، «مکن و میازمای» (ص:109)

 

3-2- باستانگرایی در واژگان (به غیر از فعل)

- چشم سپید ماست به صبحی که بردمد

آن سان که هست دیده بندی به روزنه

(همان: 122)

- صبح شد، صبح ندانستن چند از چون شد

آب در کاسه چشمانِ دو مهتر خون شد

(همان: 114)

- گفت: «صد شکر که ما کفش و ازاری بردیم

بگذارید کفن قرض کنند اکثرشان»

(همان: 115)

- این شهر بیتنفس لت خورده چه قومی است؟

یکسو ستاره زخمی، یکسو پرنده در گور

(همان: 106)

از این گونهاند:

«دستار» (ص: 130)، «جبین» (ص: 127)، «حُله و زرنگار» (ص: 122)، «شحنه» (ص: 107)، «ازدهار» (ص: 107)، «ازاری» (ص: 104 و 100)، «فلاخن» (ص:101)، «اشکم» (ص: 76)، «بندگکی» (ص: 77)، «دریوزه» (ص: 69)، «چارق و دیرینه» (ص:62)، «دهر» (ص: 43)، «آنک» (ص: 35)، «کمیت» (ص:34).

 

 

3-3- باستانگرایی در تلفظ واژه

محمدرضا شفیعی کدکنی معتقد است که مفهوم باستان‌‌گرایی محدود به احیای واژگان مرده نیست بلکه انتخاب تلفظ قدیمیتر یک واژه خود میتواند باستانگرایی باشد (شفیعی کدکنی، 1373: 25).

- وقت است تا دوباره بچسبند چون کنه

لت خوردگان پهنه میدان بر این تنم (کاظمی، 1389: 121)

- اسپ خیز میزند، جست و خیز کار اوست

جست و خیز اگر نکرد، دستگیر میشود

(همان: 131)

- ای شهر من! به خاک فرو خسپ و گنده باش

یا با تمام خویش، مهیای رنده باشد

(همان: 130)

- میخ میکوبد بر کله کوه، این تندر

سنگ میروید از دامن صحرا این سیل

طبل رعد است شرربار، که گوید اژدر

سنگ و کوه است نگونسار که گفت آمد پیل

(همان: 91)

در این نمونه علاوه بر واژه «پیل= فیل» واژه «سِیل» نیز به‌‌صورت «سیل» تلفظ گردیده است. شاعر این واژه را بار دیگر در صفحه 93 بهعنوان قافیه با واژگان قندیل، خلیل، زنبیل، شلیل و ... همقافیه ساخته است.

 

«در ایران بعضی کلماتی را که در قدیم با (پ) نوشته و خوانده میشد، با (ب) مینویسند و تلفظ میکنند و در افغانستان همان تلفظ قدیم رایج است؛ یعنی اسپ، چسپیدن، خسپیدن» (کاظمی، 1382: 108).

«صورتگرایان به این نتیجه رسیده بودند که راز «ادبیت» این است که در شعر- کانون اولیه توجه آنها- از زبان متعارف آشناییزدایی میشود» (برتنز، 1388: 50).

در حالی که خواننده انتظار دیدن یا شنیدن زبانی فاخر را دارد، شاعرگاه با بهکار بردن اصطلاحات و واژگان عامیانه او را غافلگیر میکند و نوعی آشنازدایی ایجاد میکند که البته در ادبیات ما بیسابقه نیست و میتوان نمونههایی بسیار بارز آن را در سبک هندی (اصفهانی) و دوره مشروطه دید:

- آن یکی دیگر به آواز بلند

حرف حق را گفت اما در لحاف (کاظمی، 1389: 138)

- الغرض مثل برنج تازه دم

در چلو صاف کسان گشتیم صاف (همانجا)

- و یا میگذارد گرانقدر و محکم

چنان خشتها لای دیوار ما را (همان:81)

- این چار کلام بذر ناقابل را

میپاشم و مینهم به امید درو (همان: 86)

- میخ میکوبد بر کله کوه، این تندر

سنگ میروید از دامن صحرا این سیل (همان: 91)

- اینک ببین هبل را، بتهای کور و شل را

مردان تیغ بر کف، زنهای زنده در گور

(همان: 106)

 

و نمونههای دیگر

«پناه برده به دامان یک ننه» (قصه سنگ و خشت، ص: 121)، «رهروش نمیگویند هر که روروک دارد» (ص: 123)، «بازی اشکنک دارد» (همانجا). در این معامله پالان عوض شده است» (ص: 128)، «آن یکی پوستکنده میخواهد، آن یکی پارقاش میطلبد» (همانجا) و «دیگران دام ولی ما و شما دُم کردیم» (ص: 74)

 

4- استفاده از واژگان کم کاربرد عربی

هر چند زبان فارسی آمیخته با زبان عربی است و واژگان بسیاری از این زبان، وام دارد اما به کاربردن واژگانی که در زبان معیار و ادبی معاصر چندان رونق ندارند، خود باعث تشخیص و آشنازدایی میگردد:

- چیست این چشمه شیرین بهشتی که بر آن

زخم یک تیشه.... و صد کوهکن افتاد قتیل (همان: 92- 91)

- زین سوی متهم به گدایی و لودگی

ز آن سوی نامزد به دروغ و مُداهنه

(همان: 122)

- بسیار برادرانه میگفت چنین:

قسمت باید کنیم این درد و محن

(همان: 1-1)

- دیروزمان خیال قتال و حماسهای

امروزمان دهانی و دستی و کاسهای (همان: 129)

 

5- استفاده از واژگان دینی- مذهبی

کاظمی گویا تعمد زیادی دارد که واژگان مذهبی را با بسامدی بالا، در ادبیات خود به کار بندد و از این طریق تشخصی در شعر خویش به وجود آورد.

- شهد گل کرد و تشهد به فراموشی رفت

نستعین آمد و نعبد به فراموشی رفت

(همان: 75)

- کعبه را پشت خداوندی خود گم کردیم

منبری در نظر آمد شب و هیزم کردیم

برف و یخ بستگی برکه و شب سخت آمد

و به خاکستر جامانده تیمم کردیم (همان: 74)

خانه دیوار ندارد مگر آنجا ای دوست

روزه افطار ندارد مگر آنجا ای دوست

(همان: 62)

گمانتان مرود آسمان تهی مانده است

و صبح دهکدهمان از اذان تهی مانده است

(همان: 49)

به علت کثرت از ذکر نمونههای دیگر خودداری میکنیم.

 

6- واژگان تلمیحساز یا اسطورهساز

- طعمه تلخ جحیمید، گلوگیر شده

چرک زخمید- که کوفه است- سرازیر شده

- فوج فرعونید یا قافله قابیلید؟

ننگ محضید ندانم ز کدامین ایلید (همان: 20)

- ای به امید کسان خُفته: ز خود یاد آرید

تشنه کامان غنیمت ز اُحد یاد آرید (همان: 22)

- گرچه مرحب سپر انداخته، خبیر باقی است

بت مگویید شکستیم که بتگر باقی است

(همانجا)

 

- نمونههای دیگر:

 «بادیهای شیر» «کوه احد»، «صلح حسن»، «حدیبیه»، «حنین»، «اسلام ابوسفیان»، «بوذر»، «سلمان»، «ابابیل»، «ابنملجم»، «سیمرغ»، «اسفندیار»، «شغاد»، «ققنوس» و ... .

 

نتیجهگیری

بهرهگیری کاظمی از واژگان مذهبی- گاه تلمیحساز- نسبت به دیگر کاربردهای آشنازدا بیشتر است؛ به نحوی که تشخص ویژهای در اشعارش ایجاد کرده است. هر چند که او گاه با این واژگان با دیدی طنزآلوده برخورد میکند. بعد از واژگان مذهبی، واژگان عامیانه و سپس واژگان محلی بیشترین بسامد را در شعر کاظمی دارند اما این بسامدها منجر به آن نشده است که همه آشنازداییها به «برجستهسازی» معطوف گردد.

برخی از نمونههای «برجستهساز»:

- نفرینی زمینیم، پس بیسبب نبود

هم وزن با فراعنه آمد افاغنه

(همان:122)

 ناگفته نماند که ساخت واژه «افاغنه» مخالف قیاس است اما نوعی برجستهسازی در بیت ایجاد کرده است.

 

 

منابع

1. برتنز، یوهان ویلیم. (1388). نظریه ادبی. برگردان فرزان سجودی، چاپ دوم. آهنگ دیگر

2. شفیعی کدکنی، محمدرضا. (1373). موسیقی شعر. چاپ سوم، آگاه.

3. کاظمی، محمدکاظم. (1389). قصه سنگ و خشت. چاپ پنجم. نیستان.

4. ـــــــــــــ . (1382). همزبانی و بیزبانی. چاپ اول. عرفان.

5. علیپور، مصطفی. (1378). ساختار و زبان شعر امروز. فردوسی.

6. خاقانی شروانی، افضلالدین. (1373). دیوان. به کوشش ضیاءالدین سجادی. چاپ چهارم. زواره.

۱۲۷۰
کلیدواژه (keyword): محمد کاظم کاظمی، آشنا‌زدایی، یاکوبسن،
نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید

۹۵ نفر
۳۲,۸۳۹,۴۷۹ نفر
۱,۸۹۲ نفر
۱۰,۲۵۳ نفر
۲۲,۷۱۲,۰۶۳ نفر