سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۸ ۰۸:۵۳

داستان

داستان‌های کوتاهی که توسط دانش‌آموزان به نگارش درآمده است به لحاظ محتوا، اصول نگارش، اصول داستان نویسی و ... از طرف کارشناسان مرکز بررسی آثار مورد نقد و بررسی قرار گرفته و آموزش‌های لازم جهت بهتر شدن آثار به دانش‌آموزان ارائه می‌گردد. لذا دانش‌آموزانی که در زمینه داستان‌نویسی فعالیت دارند می‌توانند آثار خود را برای این مرکز ارسال کنند.

آدرس
تهران، خیابان کریمخان زند، خیابان ایرانشهر، شماره ۲۶۸، دفتر انتشارات و فناوری آموزشی

صندوق پستی
۶۵۶۷ – ۱۵۸۷۵

تلفن
۸۸۳۰۵۷۷۲  - ۰۲۱

پست الکترونیک
barresiasar@roshdmag.ir

داستان‌های دانش‌آموزان

استکان کوچولو با خودش فکر کرد: «وقتی بزرگ شوم حتما یک لیوان می‌شوم»: «چه خوب» و خندید.
سماور پرسید: «دوباره چی شده استکان کوچولو؟»
استکان کوچولو جواب داد: «سماور، به نظر تو هم اگر من بزرگ شوم لیوان می‌شوم؟ و اگر لیوان بشوم چه جور لیوانی می‌شوم؟ کمر باریک یا لیوان تپلی یا شایدم دسته دار بشوم.»
در همین حین بود که یک دفعه سماور شروع به بلند بلند خندیدن کرد و به استکان کوچولو گفت: «فکرت و اینکه برای آینده خودهدف داری را دوست دارم. ولی باید این را بدانی که تو یک استکان هستی و قدرت بزرگ شدن داری. تو همین طوری زیبا و دلنشین هستی، خیلی‌ها آرزوی داشتن تو را دارند در کنارشان باشی، پس بهتره به داشته‌های خودت امیدوار باشی و از اینکه می‌توانی به دیگران کمک کنی و همتا نداری افتخار کنی.»

 

قورباغه سبز بد صدا، آواز خواندن را دوست داشت. به خاطر همین تصمیم گرفت توی جنگل یک اجرای زنده قورباغه‌ای بر پا کند. برای همین او همه حیوانات جنگل را به کنار برکه دعوت کرد تا برایشان آواز بخواند.
وقتی قورباغه شروع به آواز خواندن  کرد حیوانات یکی یکی آنجا را ترک کردند و با لحن طعنه آمیزی گفتند: «چه صدای بدی دارد،  کسی که بد صدا باشد نباید آواز بخواند».
قورباغه که با تمام احساسش آواز می‌خواند ناگهان به خودش آمد و دید هیچ کس آنجا نیست و خیلی ناراحت شد بغض کرد و اشک در چشمانش جمع شد و با خود گفت: «چرا هیچ کس صدای مرا دوست ندارد.»
درهمین هنگام صدایی شنید که می‌گوید: «آهای قورباغه مهربان! به آوازت ادامه بده. من صدایت را خیلی دوست دارم.»
قورباغه برگشت و دید ماهی کوچکی که سرش را از آب بیرون آورده و با او حرف می‌زند.
قورباغه گفت: «ولی هیچ کس دوست ندارد من آواز بخوانم.»
ماهی گفت: «ما ماهی‌ها صدای تو را خیلی دوست داریم و هر شب با صدای آواز قور قور تو که مثل لالایی است می‌خوابیم.»
نیلوفرهای آبی توی برکه هم لبخندی زدند و گفتند: «درست است ما هم صدای تو را خیلی دوست داریم و با آن آرامش می‌گیریم.»
قورباغه خوشحال شد و دوباره آرام آرام شروع به خواندن کرد.
حیوانات جنگل که از دور به آن‌ها نگاه می‌کردند از کار زشت خود شرمنده شدند و خجالت کشیدند و از اینکه صدای قورباغه را مسخره کردند خیلی پشیمان شدند و آرام آرام نزدیک برکه آمدند و از قورباغه معذرت خواهی کردند و از او خواهش کردند تا برایشان آواز بخواند. آن‌ها فهمیدند که باید همیشه به یکدیگر احترام بگذارند و یک دیگر را مسخره نکنند.

 

بادباک رنگی رنگی توی آسمان پرواز می‌کرد و با باد این طرف و آن طرف می‌رفت.
از دور کلاغ سیاه را دید که بال زنان به طرف او می‌آید. کلاغ نزدیک و نزدیک‌تر شد و نفس زنان به او گفت: «آهای بادبادک زیبا! مراقب خودت باش.»
بادبادک نگران شد و گفت: «مگه چی شده؟»
کلاغ گفت: «طوفان سختی به این سمت داره میاد، می‌ترسم از شدت باد و طوفان نخت پاره بشه و تو آسمون سرگردون بشی.»
بادبادک خیلی ترسید و گفت: «حالا چکار کنم؟ من که نمی‌توانم نخم را جمع کنم. پسر کوچولویی هم که منو به هوا فرستاد از طوفان خبر نداره، کمکم کن.»
کلاغ مهربان با خودش فکر کرد و تصمیم گرفت هر طور شده پسرک را باخبر کند. برای همین قارقارکنان به سمت پسرک رفت و اطراف او پرواز کرد. ولی پسر مرتب دستش را تکان می داد که کلاغ را از آنجا دور کند.
کلاغ خسته شد، کم کم طوفان به آنجا نزدیک می‌شد.
ناگهان کلاغ فکری کرد به سمت پسرک پرواز کرد و کلاهش را با منقار گرفت و با سرعت از او دور شد و روی درختی نشست. پسرک ناراحت شد و نخ بادبادک را جمع کرد و بادبادک را پایین آورد و دنبال کلاغ دوید. کلاغ از روی درخت روی درختی می‌پرید و پسرک هم به دنبال او می‌رفت. کلاغ که دید پسرک به اندازه کافی خسته شده کلاه را رها کرد، پسرک کلاه را برداشت تکاند.
پسرک آنقدر دویده بود که خیلی خسته شده بود، تصمیم گرفت به خانه برگردد و بادبادک را زیر بغل گرفت و به سمت خانه رفت. کلاغ قارقارکنان از بادبادک خدا حافظی کرد. بادبادک چشمکی به او زد و خندید. همین که پسرک به خانه رسید طوفان شروع شد.
اوبا خودش گفت: «چه خوب شد زودتر به خانه آمدم و گرنه ممکن بود بادبادکم پاره شود. فکر کنم باید از کلاغ تشکر می‌کردم.»

 

صفحه ۱ از ۳ ۲ ۳