راه دریا کدام سمت است؟ مگر نمیگفتی: «من سقای بسیجیها هستم»؟ پس حتماً بهتر از هر کسی راه دریا را بلد هستی. و هر کسی راه دریا را بلد باشد، حتماً به آسمان نزدیکتر است. آنقدر نزدیک که اگر دستش را بلند کند، میتواند با انگشتهایش سقف آسمان را لمس کند؛ درست مثل کودکی که روی پنجه پا میایستد و دستش را بلند میکند تا سقف اتاق را لمس کند، تا ثابت کند که همقد بابایش شده است.
کودک نمیداند که حتی دست پدرش هم به سقف اتاق نمیرسد. ولی تو کودکی بودی که اگر میخواستی شاید میتوانستی دستت را به سقف آسمان بچسبانی. مگر چند سالت بود که پیشانی به پیشانی آسمان چسباندی؟ آنقدر که آسمان در آغوشت گرفت و تو جایی در دل آبیهای آسمان گم شدی. میگفتند: «مگر از سیاهی بالاتر هم داریم؟» و تو جواب میدادی: «بله سرخی خون شهیدانی که بر خاک میریزد، از هر سیاهی بالاتر و والاتر است.»
سال 1334، در روز تولد سیدالشهدا (ع)، سوم شعبان، چشم گشودی و نام تو را غلامحسین گذاشتند؛ غلامحسین افشردی، کسی که بعدها شد: حسن باقری.
اول مهر 1359 به سمت جنوب میروی تا زخمهای دل ناآرامت را با نخلهای بیسر جنوب تقسیم کنی. در آن روزهای سرخ، از فرماندهان اطلاعات نظامی سپاه بودی، مناطق عملیاتی را شناسایی میکردی و از آنها نقشه تهیه میکردی. سطح توانایی دشمن را میسنجیدی و نیروهای اطلاعاتی را سازماندهی میکردی و مسائل اطلاعاتی را به آنها آموزش میدادی. همین تلاش تو باعث شد که واحد اطلاعات عملیات در ستاد عملیات جنوب تشکیل شود.
با چشمهای بیدار و نگاه هوشیار خود حرکات دشمن بعثی را پیشبینی و نقشه او را نقشبرآب میکردی. گردانهای رزمی را طراحی و سازماندهی میکردی تا با آنها آفتاب را از آسمان دشمن بچینی و روزشان را همرنگ شب کنی.
معاون ستاد عملیات جنوب و فرمانده عملیات فتح، دهلاویه، ارتفاعات اللهاکبر، امام مهدی و شکست محاصره سوسنگرد شدی. عملیات فرمانده کل قوا، ثامنالائمه(ع)، شکست حصر آبادان، طریقالقدس، فتحالمبین، بیتالمقدس و رمضان هم شاهد هوشمندی، دلاوری و فرماندهی تو بودند. و تو همچنان خود را سقای بسیجیها میدانستی؛ حتی وقتی که جانشینی فرمانده یگان زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بودی.
همرزمانت نماز تو را بهیاد میآورند، زیر آتش گلولهها و خمپارههای دشمن؛ روزی که برای ترمیم سنگرها رفته بودید و با فرارسیدن وقت نماز از آنها خواسته بودی نماز برپا کنند. گفته بودند اینجا خطرناک است و پاسخ داده بودی کسی که به جبهه میآید نماز اول وقت را ترک نمیکند.
همرزمانت چهره خونسرد و سرشار از آرامش تو را بهیاد میآورند که حتی در دشوارترین لحظات نبرد هم بدون هیچ هراسی و با هوشمندی خود موقعیتها را میسنجیدی و شرایط را پیشبینی و تحلیل میکردی.
شجاعت و شهامت تو هم به یاد یارانت مانده است. تواضع و فروتنیات تا اندازهای بود که حتی همسرت هم نمیدانست تو در جبهه فرمانده هستی و هنگامی که میپرسید در جبهه چه میکنی این جواب را از تو میشنید: «من سقای بچههای بسیجیام.» بسیجیها گاهی میدیدند که سطلی به دست گرفتهای و در حال جمعکردن گلولههای روی زمین هستی؛ میگفتی اینها حیف است و باید از اینها استفاده کرد.
9 بهمن سال 1361 روزی بود که از ثانیههایش عطر نخلستانهای بهشت را احساس میکردی. قبل از شروع عملیات مقدماتی والفجر، در فکه، هنگامی که با همسنگرانت مشغول عملیات شناسایی بودی، خمپارهای خاک سنگر دیدهبانی را بوسید و به همراه چند پرستوی دیگر، از دل غبار و دود، بالوپر زنان راه آسمان را در پیش گرفتید.
یا حسین (ع) آخرین ندایی بود که از تو شنیده شد.
پیش از شهادت در وصیتنامهات چنین نوشته بودی:
«در این موقعیت زمانی و مکانی، جنگ ما جنگ اسلام و کفر است و هر لحظه مسامحه و غفلت، خیانت به پیامبر (ص) و امام زمان (عج) و پشتِپا زدن به خون شهداست. ملت ما باید خودش را آماده هر گونه فداکاری کند ... در چنین میدان وسیع و با این هدف رفیع انسانی و الهی، جاندادن، مالدادن و فداکاری امری بسیار ساده و پیش پا افتاده است. خدا کند که ما توفیق شهادت متعالی در راه اسلام و با خلوص نیت را پیدا کنیم ...»
بیشتر بخوانیم: یادداشتهای اخوی
در روایتی داستانی گوشههایی از زندگی سرلشکر حسن باقری بازگو شده است. او به دلیل بهرهمندی از هوش و استعداد فوقالعاده در طول دوران حیات خویش، در سالهای دفاع مقدس، منشأ برکات فراوانی از جمله ایجاد اولین قرارگاه مشترک سپاه و ارتش شد او مهرماه سال 1359 همراه عدهای از پاسداران، راهی جبهههای جنوب شد و در بهمنماه سال 1361 به شهادت رسید. وی در عملیاتهای فتحالمبین، بیتالمقدس، رمضان و... حضور داشت.
نام مجموعه: سرداران ایران
شهید باقری
مؤلف: مرثا صامتی
ناشر: مؤسسه انتشارات امیرکبیر
سال چاپ: 1394