نگاهی به زندگی خلبان شهید عباس بابایی
آسمان گاهی رودخانهای است که میتوانی بالهایت را در آبی آن بشویی؛ اگر از جنس پرواز باشی. و تو از جنس پرواز بودی. پرواز شناسنامه تو بود. عباس بابایی بودی و شاید روز 14 آذر 1329 که در شهرستان قزوین چشم به جهان گشودی، اشتیاق پرواز را میشد در چشمهای تو دید. اشتیاقی که تا آخرین نفسهایت در آن چشمهای زلال موج میزد. شاید تقدیر دو بال سفید و سبک بر شانههای تو گذاشته بود که سالها بعد، در سال 1348، هنگامی که در رشته پزشکی پذیرفته شدی، به نیروی ارتش پیوستی و در اواخر سال 1351، با درجه ستوان دومی از دانشکده افسری خلبانی، فارغالتحصیل شدی. خلبانی همان دو بال سفید و سبک بود که بر شانههای تو روییده بودند.
آسمان گاهی رودخانه نیست، وسعتی است فراتر از آبیها؛ آنجا که دریا را در آغوش میگیرد و در دوردست افق، پرواز کبوترانی با بالهای سفید و سبک را آرزو میکند. و تو که از خلبانان کمنظیر ارتش بودی و برای پرواز با هواپیمای پیشرفته اف ـ14 انتخاب شدی و به پایگاه هوایی اصفهان رفتی، یکی از همان کبوتران بودی که آسمان انتظار داشت با بالهایش گره بخورد. کبوترشدن را در مکتب امام شهیدان(ع) آموخته بودی و شاید عشق به او بود که تو را به عرصه مبارزه با نظام ستمشاهی کشاند و به موج مبارزان انقلابی پیوند زد و تو را پیرو امامی کرد که آموزگار درس آزادی و آزادگی بود؛ زمانی که کشور در حصار ستم بود.
انقلاب پیروز شد و انجمنهای اسلامی ارتش شکل گرفتند و تو که دل و جانت با آموزههای اسلامی درآمیخته بود، سرپرست انجمن اسلامی پایگاه هشتم شکاری در اصفهان شدی. در سال 1358 انقلابِ پیروز مردمی بود و دستهای منافقی که میخواستند ارتش را منحل و نیروهای مسلح انقلاب را تضعیف کنند. اما انقلاب درختی نبود که رهایش کنی تا دستهای منافق، ریشههایش را بخشکانند و شاخ و برگش را باد دسیسهگر بر زمین افکند. بر سر این درخت تبر بارید، اما تو و یاران انقلابیات ایستادید و زخمها به جان خریدید تا انقلاب، هر روز درختی شود باشکوهتر از روزهای قبل. به خاطر همین ایستادگی به کسب درجه سرهنگی نائل شدی و در اردیبهشت ماه 1366، به پیشنهاد رئیس شورای عالی دفاع و تأیید امام انقلاب به درجه سرتیپی رسیدی.
پرواز شناسنامه تو بود و آسمان میعادگاه بالهای سفید و سبکت. مقصد تو نواحی سرخ آسمان بود، آنجا که کبوتران سفید، سینهسرخ میشوند و غروب جبهههای نبرد را نیز سرخ میکنند.
با انواع هواپیماهای شکاری بیش از 3000 بار دل به آسمان جبههها سپردی و بیش از 60 مأموریت جنگی را فقط در طول یک سال و نیم با موفقیت کامل انجام دادی. در سال 1366، درست روزهای حج بود که آسمان را با دریا پیوند زدی. طرح عبور سالم کشتیهای تجاری را در آبهای بیکران خلیج فارس به همراه همرزمانت انجام دادی و 40 کشتی غولپیکر را از خلیج نیلگون فارس عبور دادی.
کبوتری بودی که عشق امام را در سینه داشت و قلبش به آهنگ مردم و میهن اسلامی میتپید. دلاور لحظههای نبرد بودی و لحظهای بیم و هراس را در دل خود راه نمیدادی. میگفتی: «اگر پرواز نکنم، احساس ضعف خواهم کرد، زیرا هستی خود را در میدان جنگ میبینم.»
در میدان جنگ به دنبال هستی خود بودی، آنجا که بسیاری جنگ را جز تباهی و ویرانی نمیدیدند و این تفاوت تو بود با سایههایی که هستیشان توّهمی بیش نبود.
سرانجام در پانزدهم مرداد1366هستی خویش را در آسمان یافتی. در هواپیمای دوکابینه اف ـ 5، به همراه همرزم خود، سرهنگ خلبان علیمحمد نادری، از آخرین مأموریت خود باز میگشتید و تو کبوتر سفیدی بودی که سینهسرخ شد!
گلوله تیربار ضدهوایی اتاقک هواپیما را شکافت و بر گلوی تو نشست.
روز عید قربان بود و تو قربانی عشق شدی!
قربانی عشق شدن سرنوشت پرندگانی است که دلسپرده شهیدان کربلا(ع) هستند.
۲۱
کلیدواژه (keyword):
رشد نوجوان، فرمانده من، قربانی عشق،خلبان شهید عباس بابایی، سیدحبیب نظاری