ماجراهای رزماری و بروکلی
نقشها: رزماری، بروکلی، قصّهگو، چوب طلایی
قصّهگو: صبح شد و بروکلی و رزماری از خواب بیدار شدند. یکهو توی باغچهشان چوب طلایی کوچکی دیدند.
[قصّهگو کنار میرود و پشتسرش رزماری و بروکلی توی باغچه دیده میشوند. آنها خمیازه میکشند و به بدنشان کشوقوس میدهند.]
رزماری: وای، این چیه؟!
بروکلی: یک چوب طلایی! یعنی از کجا آمده؟
رزماری: شاید از ستاره، شاید هم از کرهی ماه!
بروکلی: شاید هم چوب اجیمجی...
قصّهگو [وارد میشود]: تا بروکلی گفت اجیمجی، چوب طلایی از جایش تکان خورد.
[چوب طلایی سرجایش تکانتکان میخورد. بعد دور رزماری میچرخد و یکهو جلویش میایستد.]
چوب طلایی: هر آرزویی دارید بفرمایید!
رزماری و بروکلی: وای! چوب آرزوهاست! آرزو میکنیم برویم کرهی ماه!
[چوب طلایی دور رزماری و بروکلی سه دور میچرخد، بعد عقب میرود. آنوقت رزماری و بروکلی دور خودشان میچرخند و یکدفعه غش میکنند.]
قصّهگو [وارد میشود]: وای! چی شد، بچّهها؟! اینها چرا غش کردند؟
[قصّهگو بالای سر رزماری و بروکلی میرود و آنها را تکان میدهد و صدا میزند. آنها کمکم چشمهایشان را باز میکنند.]
قصّهگو: رزماری، بروکلی، حالتان خوب است؟! مثل اینکه چشمهایشان تکان میخورد!
رزماری [با تعجّب]: وای! اینجا کجاست؟
[رزماری و بروکلی بلند میشوند و دوروبر را میگردند.]
بروکلی: چرا هیچی اینجا نیست؟
رزماری: نه باغچهای و گنجشکی، نه ساز و آواز قشنگی!
بروکلی و رزماری [دوروبر داد میزنند]: آهای! کسی اینجا نیست؟
قصّهگو [وارد میشود]: نهخیر، هیچکس اینجا نیست. اینجا کرهی ماه است!
بروکلی: چه جالب! پس ما اوّلین سبزیهای اینجا هستیم!
رزماری: اصلاً هم جالب نیست. ما اینجا تکوتنهاییم. من باغچهمان را میخواهم.
بروکلی: خب، بیا اینجا را هم مثل باغچهمان قشنگ کنیم!
رزماری: چهجوری؟
بروکلی: ما آب میخواهیم، خاک میخواهیم.
[دور صحنه جستوجو میکنند]
رزماری: این یک چکّه آب! این هم یکذرّه خاک. حالا باید توی خاک کاشته بشویم تا زیاد بشویم.
بروکلی: امّا اینها کماند، ما کمک میخواهیم... اجیمجی!
[چوب طلایی میچرخد و یکدفعه جلویشان میایستد.]
رزماری و بروکلی: به ما کمک کن تا کرهی ماه را سرسبز کنیم.
قصّهگو [وارد میشود]: بله بچّهها، اینجوری شد که کرهی ماه پر از گل و گیاه شد و همه با هم تولّد سرسبزی ماه را جشن گرفتند.
۵۴
کلیدواژه (keyword):
رشد کودک، نمایشنامه، ماجراهای رزماری و بروکلی، جشن تولد ماه، لاله جعفری