نینیمورچه خیلی دوست داشت از توی سوراخ دیوار به خانهی پیامبر(ص) برود. گوشهای مینشست و کارهای فاطمه کوچولو را تماشا میکرد.
روزی به مامانش گفت: «من فاطمه را اندازهی همهی گندمهای دنیا دوست دارم، ولی نمیدانم چرا.»
مامان مورچه گفت: «شاید چون خیلی مهربان است.»
نینیمورچه پیش فاطمه دوید. خوب به کارهایش نگاه کرد. بعد به لانه برگشت و به مامانش گفت: «بله، فاطمه خیلی مهربان است. ولی فقط این نیست، چون بیشتر از مهربانیاش دوستش دارم.»
مامان مورچه گفت: «شاید چون خیلی صبور است.»
نینیمورچه دوباره رفت و خوب نگاه کرد. بعد پیش مامانش برگشت و گفت: «بله، فاطمه خیلی صبور است. ولی فقط این نیست.»
مامان مورچه گفت: «شاید چون خیلی خوشاخلاق است.»
نینیمورچه سهباره رفت و نگاه کرد. با خودش گفت: «بله، فاطمه خیلی خوشاخلاق است. ولی فقط این نیست... شاید رازی دارد.»
آنوقت تا شب به حرفهای فاطمه گوش داد. حرفهای او با خدا را شنید. با خوشحالی پیش مامانش دوید و گفت: «فهمیدم چرا فاطمه اینقدر مهربان و صبور و خوشاخلاق است!»
مامان مورچه او را بوسید و پرسید: «چرا؟»
نینیمورچه گفت: «چون همهی کارهایش برای خوشحالی خداست.»
آنوقت با شادی گفت: «فاطمه را اندازهی همهی گندمهای دنیا دوست دارم، چون دوست کوچکِ خداست.»