انار خلبان/ لاله جعفری
درخت انار کنار برج مراقبت بود.
هواپیما که پرواز میکرد، انار فریاد میزد: «من هم میخواهم خلبان شوم!»
یک روز انار دید هواپیمایی بهطرف درختش میآید.
انار داد زد: «از آنطرفی برو، وگرنه میافتی!»
امّا هواپیما صدایش را نشنید. انار پرید پیش برج مراقبت و آب دانههایش را پاشید توی چشم برج.
برج از خواب پرید و زود رادارش را روشن کرد.
هواپیما رادار را دید و آنطرفی شد.
برج به انار جایزه داد و او را روی صندلی کمکخلبان نشاند.
لپلپ انار/ یگانه مرادی لاکه
گوساله گفت: «ما... ما... انار!»
گردنش را بالا کشید، ولی پوزهاش به انار نرسید.
بزغاله دوید: «مع... مع... انار!» جست زد، اما شاخش به انار نرسید.
گنجشک آمد و بال زد. گردن کشید ولی...
بزغاله و گوساله چپچپ نگاهش کردند.
گنجشکه گفت: «هان؟! آهان! جیکجیک!» پر زد و انار را تاب داد.
انار تالاپ افتاد و ترکید.
سه تا دوست لپلپ انار خوردند و اناری شدند.
انار خندید/ معصومه یزدانی
یک شب، خاتون پری با خواهرش ننه زری نشسته بودند پای کرسی.
روی کرسی نخودچی بود با باقلوا و کشمش و انار.
خاتون پری و ننه زری کشمش خوردند، باقلوا خوردند، نخودچی خوردند.
امّا به انار نرسیده بودند که ننه زری خمیازه کشید و گفت: «وقت رفتن است.»
انار هول شد. قِل خورد و افتاد توی دامن خاتون پری.
خاتون پری گفت: «خواهرجانم، انارنخورده که نمیشود بروی!»
انار خندید و هزار تا دانهی انار بیرون پریدند.