صبح بود. موری مورچه بدوبدو به مدرسه میرفت. مورچهخوار او را دید و دنبالش کرد؛ این بدو، آن بدو.
یکدفعه دو سه تا برگ سبز پهن بزرگ از بالای درخت افتادند پایین. یکیشان چرخ خورد و افتاد روی سر مورچهخوار.
مورچهخوار داد زد: «اِ...! این چی بود؟» و برگ را فوت کرد آنطرف. دوروبرش را که نگاه کرد، موری مورچه را ندید. بهجایش یک برگ سبز پهن بزرگ تندتند داشت از درخت میرفت بالا.
مورچهخوار داد زد: «اِ...! اِ...! مگر برگ هم از درخت بالا میرود؟!»
برگ رفت بالاتر، روی شاخهای که یک سیب سرخ داشت.
از توی سیب، کرم چاقی سرش را آورده بود بیرون. موری از زیر برگ بیرون آمد و گفت: «سلام، چاچا کرمه. ممنون که کمکم کردی! حالا چهجوری برویم مدرسه؟ الآن است که زنگمان بخورد.»
چاچا گفت: «اینجوری.» و شروع کرد به وول خوردن. سیب هم با او وول خورد و افتاد پایین، روی سر مورچهخوار.
«آخ!»
تا مورچهخوار سرش را گرفته بود، موری تندی آمد پایین. چاچا هم از توی سیب پرید بیرون و با هم دویدند بهطرف مدرسه.