عکس رهبر جدید
۰
سبد خرید شما خالی است.

علمدار کمیل

علمدار کمیل

صدای «آی دزد! آی دزد! ...» که توی کوچه طنین انداخت، یکی گفت: «موتور را بردند!»

زودتر از همه ابراهیم پا برهنه به کوچه دوید. دزد را دید که سوار بر موتور دارد دور می‌شود. با اینکه می‌دانست نمی‌تواند به او برسد، اما دست از تلاش برنداشت. شاید حبیب بود که یکهو جلوی موتور سبز شد و تا دزد ناقلا به خودش بیاید، با لگد به پهلوی موتور زد. وقتی ابراهیم رسید که دزد به زمین افتاده بود و از جای پارگی آستینش خون بیرون می‌زد. ابراهیم نگاهش کرد. پسر جوانی بود که از ترس چشم‌هایش گرد شده بودند.

تا ابراهیم خواست او را از جا بلند کند، با ترس خزید کنار دیوار و بریده‌بریده گفت: «آقا به خدا غلط کردم! ... اشتباه کردم! ...»

ابراهیم به دست خون‌آلود او نگاه کرد و به حبیب گفت: «زود باش، باید برسونیمش بیمارستان.»

دزد که بغض کرده بود، ناگهان زد زیر گریه. دو ساعت بعد دزد و ابراهیم از بیمارستان بیرون آمدند. ابراهیم حالا می‌دانست که او تازه از یک شهر دور آمده، به دلیل بیکاری شیطان گولش زده و دزدی کرده است. دزد فکر می‌کرد ابراهیم قرار است او را به کلانتری تحویل بدهد. اهالی محل هم همین انتظار را داشتند. اما وقتی دیدند ابراهیم می‌خواهد او را به یکی از دوستانش معرفی کند، تا مشغول کار شود، تعجب کردند. وقتی از ابراهیم پرسیدند: «چرا این کار را کردی؟» لبخند زد و گفت: «من قول می‌دهم این پسر از این به بعد دزدی نکنه، چون حالا شغل و در آمد داره.»

سال ها بعد همه شاهد بودند، پسر جوان که حالا با تلاش و پشتکار وضعیت مالی خوبی به دست آورده بود، به هر کسی که ناتوان بود کمک می‌کرد. ابراهیم هم خبر داشت، به کمک او خیلی از بچه‌های محل نمازخوان شده بودند و مثل خودش هر روز در صف نماز جماعت مسجد حاضر می‌شدند.

تاریخچه زندگی ابراهیم نشان می‌دهد، او در سال 1336 در «محله غیاثی» میدان خراسان به دنیا آمده است. ابراهیم چهارمین فرزند خانواده بود و پدرش، مشهدی محمدحسین، خیلی به او علاقه داشت. با اینکه مشهدی محمدحسین مال و اموال زیادی نداشت و به شغل بقالی مشغول بود، اما همه می‌دانستند و می‌دیدند که بچه‌های خوبی تربیت کرده است.

ابراهیم نوجوان بود که پدرش به رحمت خدا رفت. اما بی‌پدری باعث نشد او به درس و مدرسه بی‌علاقه شود. همیشه دوست داشت، حتی درسی هم که می‌خواند و یاد می‌گیرد، برای خدا و کمک به بندگان خدا باشد. برای همین وقتی در سال 1355 موفق به گرفتن دیپلم ادبی شد، شروع به مطالعه کتاب‌های غیردرسی کرد. خیلی از اوقات هم برای یادگیری بیشتر پای درس و بحث  بزرگانی می‌رفت که با مسائل دینی آشنایی زیادی داشتند. بچه‌های «هیئت‌ جوانان وحدت اسلامی» خوب به یاد دارند که ابراهیم با چه شور و ذوقی هر چه را که یاد گرفته بود، با عملش به دیگران نشان می داد.

وقتی جرقـه‌های انقلاب اسلامی ایـران به رهبری امام خمینی (ره) به شعله‌هایی بلند تبدیل شد، ابراهیم هم یکی از همان جوانانی بود که قسم خورد تا پای جان در کنار مردم و انقلاب بماند. بعد از انقلاب هم در حالی که فکر می‌کرد، باید از جایی خدمت به دانش‌آموزان و نوجوانان را شروع کند، اول به «سازمان تربیت بدنی» رفت. بعد به دلیل همان علاقه ذاتی به رشد نوجوان‌ها، به آموزش‌وپرورش منتقل شد. راستی این را هم بگویم که ابراهیم اهل ورزش هم بود. یعنی هم ورزش‌های سنتی و به قول معروف پهلوانی را بلد بود و هم در والیبال و کشتی مهارت داشت.

حالا دیگر همه ما می‌دانیم که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، دشمنان خیلی تلاش کردند انقلاب ما را شکست بدهند. هر بار هم که مشکلی درست می‌کردند، جوانانی مثل ابراهیم وارد میدان می‌شدند و نقشه‌های آن‌ها را نقش بر آب می‌کردند. یکی از میدان‌هایی که مردان و زنان زیادی توی آن امتحان پس دادند و سربلند بیرون آمدند، میدان جنگ بود. ابراهیم وقتی شنید دشمنان دین و اعتقادات ما به کشور هجوم آورده‌اند، لباس رزم پوشید و این بار هم مثل معلمی که با عمل حرف‌هایش را ثابت می‌کرد، راهی جبهه‌های حق علیه باطل شد.

لابد انتظار ندارید در چند سطر به شرح دلاوری‌های ابراهیم بپردازم؟! نه شرح نمی‌دهم، اما فقط این را بگویم که ابراهیم حتی اگر به جبهه هم نمی‌رفت، باز هم یکی از بهترین جوانان این مرز و بوم بود. چون او همه مراحل زندگی‌اش را با ایمان و اعتقاد به خداوند سپری کرده بود. ابراهیم در آخرین نبردی که بین دشمنان دین و کشور ما و رزمندگان دلاور به وقوع پیوست، مصمم بود که مثل همیشه در خط مقدم باشد.

وقتی عملیات «والفجر مقدماتی» شروع شد، منطقه جنگ خیلی شلوغ بود. سه یگان رزمی که شامل «لشکر 27 محمد رسول الله (ص)»، «لشکر نصر» و «تیپ سیدالشهدا» بود، قرار شد به دشمن حمله کنند. بچه‌های رزمنده همه آماده بودند تا به دل دشمن بزنند. یکی از فرماندهان با دیدن  ابراهیم به او گفت: «آقا ابراهیم بیا امشب با ما همراه باش و به ما کمک کن.»

ابراهیم لبخند زد و گفت: «نه حاجی! اگر بیام شما نمی‌ذارید جلو برم.» بعد به عنوان یادگاری ساعت مچی‌اش را باز کرد و به فرمانده داد. ساعت آخرین وسیله مادی بود که ابراهیم از خودش جدا می‌کرد تا آزاد و رها به دیار معبودش بشتابد.

در این عملیات، در حالی‌که ابراهیم به همراه رزمندگان گردان‌های «کمیل» و «حنظله» توسط دشمن بعثی به محاصره در آمده بودند، در کانال‌های منطقه «فکه» پنج روز بدون آب و غذای کافی به مقاومت ادامه دادند، اما تسلیم نشدند. سرانجام با شکستن حلقه محاصره، ابراهیم نیروهای باقی‌مانده را به عقب فرستاد و خودش در آنجا ماند.

بعد از آن دیگر کسی ابراهیم را ندید و از سرنوشت او باخبر نشد. اما همه دیدند که او چگونه علمدارِ کمیل شد. او همیشه از خدا می‌خواست گمنام بماند، اما آشنا به دیار معبودش برود. تاریخی که برای شهادت این جوان برومند و دلاور ذکر شده، بیست و دوم بهمن ماه سال 1360 است. یادش مانا و همراه همه ما.

۱۲۵۲
کلیدواژه (keyword): رشد نوجوان، فرمانده من، علمدار کمیل، شهید ابراهیم هادی، اصغر فکور
نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید

۵۲۱ نفر
۳۴,۳۱۰,۸۶۶ نفر
۶۸,۰۹۲ نفر
۲۵,۲۹۶ نفر
۲۳,۹۰۵,۴۴۲ نفر