عکس رهبر جدید
۰
سبد خرید شما خالی است.

فرمانده جوان

  فایلهای مرتبط
فرمانده جوان

حیدر ...حیدر... حیدر

«ناعم» آهسته زیرِ گوشم میگوید: «باز امشب داری به چه فکر میکنی؟ باز هم به محمّد؟ وقتی دیدهبان قلعه هستی، باید با چشم و گوش بازِ باز مراقب اطراف قلعه باشی!»

نفس عمیقی میکشم و میگویم: «محمّد(ص) مثل موسی(ع) و عیسی(ع) خداپرست است. ولی چرا بزرگان قوم ما(یهود) میگویند باید با او بجنگیم؟»

ناعم غلاف شمشیرش را محکم میگیرد و با خنده میگوید: «مثل اینکه ترسیدهای! نترس. دیوارهای قلعهی خیبر آنقدر بلند و محکم هستند که سپاه او نمیتواند کاری بکند!»

زودی میگویم: «البتّه که با این همه سرباز جنگی قوی، پیروز میشویم. امّا ... مگر نه اینکه محمّد(ص)همان است که خدا در تورات وعده داده است! پس چرا با اذیت و آزار مسلمانها، به وعدهی خدا پشت میکنیم؟ چرا رئیس قبیلههای خیبر به دشمنان ایشان که بتپرست هستند، اینهمه پول میدهد؟»

به بیرون قلعه اشاره‌‌میکنم و با آه بلندی میگویم: «حالا هم معلوم است که محمّد(ص) باید با لشکرش خیبر را محاصره کند؛ آن هم بعد از این همه دعوت به دوستی!»

ناعم که حوصلهی حرفهایم را ندارد، میگوید: «فرماندهی ما، مرحب، قویترین مرد عربستان است. او به تنهایی میتواند چندصد نفر را بکشد.»

بعد، در حالی که از من دور میشود،  قاهقاه میخندد و میگوید: «فردا، باز هم ما پیروز میشویم.»

آفتاب از پشت کوههای خیبر بالا آمده است. با دقّت به اطراف قلعه نگاه میکنم. یکهو میبینم  لشکر مسلمانها از روبهرو به سمت ما میآید. فوری، پیش مرحب میروم و به او خبر میدهم.

به دستور مرحب، درِ سنگی و بزرگ قلعه را بیست مرد باز میکنند. مردان قوی و جنگجو با شمشیرهای تیز، بیرون قلعه صفمیکشند. مرحب کلاهخود  و زره آهنی به تن دارد. در یک دستش شمشیری بزرگ و در دست دیگرش گُرز است. خنجر و شمشیری هم به کمرش بسته است. با قدّ بلند و هیکل بزرگش جلوی قلعه می‌ایستد.

با خودم میگویم: «فرماندهی قویتر از مرحب وجودندارد.»

فرمانده‌‌ سپاه محمّد با پرچمی در دستش، جلوتر از همه حرکت میکند. زرهی بر تن و شمشیری به کمر دارد. او را میشناسم. علّیبنابیطالب(ع)، از فرماندهان جوان و نیرومند محمّد است.

نزدیکتر که میآید، میایستد و با صدای  بلند و محکم همه را به اسلام و دوری از جنگ دعوت میکند.

حرفهایش را دوست دارم، امّا مرحب نمیگذارد حرفهایش تمام بشود. با پاهای بزرگش روی زمین میکوبد و میگوید: «من مرحب هستم. من قویترین مرد حجاز1 هستم. شمشیر من هرکس را که به جنگ با من بیاید،  به دو نیم میکند. من در جنگها امتحان خودم را پس دادهام. چه کسی جرئت میکند به جنگ با من بیاید؟»

صدایش تن آدم را میلرزاند. با خودم میگویم: «مرحب هرقدر هم که قوی باشد، نباید با محمّد بجنگد. محمّد همان است که به گفته‌‌ی بزرگان قوم، سالهای سال منتظرش بودهایم.»

علی(ع) فرمانده مسلمانها، که شمشیری دولبه در دست دارد، با قدمهای محکمتری جلو میآید و با صدای بلند میگوید: «من حیدر هستم. من حمله میکنم و فرار نمیکنم تا پیروز بشوم. من حیدر کَرّار2 هستم.»

مسلمانها شمشیرهایشان را بالای سرشان میبرند و فریاد میزنند: «حیدر...حیدر...حیدر...»

صدای چَکاچَک شمشیرهای دو فرمانده بلند میشود. گردوخاک زیادی برپا شده است. یکدفعه، صدای نالهی بلندی در میدان جنگ میپیچد. ای وای ...

مرحب، قویترین مرد عربستان، روی زمین افتاده است. همه وحشت میکنیم. به داخل قلعه فرار میکنیم. مردان جنگی درِ بزرگ خیبر را میبندند. از ترس، نفسهایمان بالا نمیآید. یکهو کسی نام خدا را با صدای بلند فریادمیزند. آنچه میبینم، باورم  نمیشود. درِ سنگی و بزرگ قلعه روی دستان علی(ع) است! فقـط نیرویی آسمانی میتواند چنین قدرتی داشته باشد.

مسلمانها وارد قلعه میشوند. سربازان از ترس شمشیرهایشان را میاندازند و فرارمیکنند، امّا من میایستم و همراه مسلمانها فریاد میزنم: «حیدر...حیدر...حیدر...»

 

1 نام قدیم کشور عربستان، حجاز بوده است.

2 کرّار به معنای کسی است که در میدان جنگ زیاد حمله میکند  بدون آنکه فرار کند.

۱۶۳
کلیدواژه (keyword): رشد نوآموز، قصه، فرمانده جوان، فاطمه ابراهیمی
نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید