عکس رهبر جدید

ماجراهای حسن و حسنا

  فایلهای مرتبط
ماجراهای حسن و حسنا
قسمت اول: روز پدر

دانشآموز عزیز، در ماجراهای حسن و حسنا سعی کردیم ، مفاهیم کتابهای درسی را برای شما آسانتر و کاربردیتر کنیم. خوب است در زمان خواندن این قصّه، هرصفحهی کتاب درسی که به آن اشاره شده است، ببینی.

از بس فکر کردهام، خسته‌‌شدهام. فردا روز میلاد حضرت علی(ع) و روز پدر است. من هنوز نمیدانم برای پدرم چه هدیهای تهیه کنم. هر چقدر هم به برادر کوچکترم، حسن، میگویم بیا با هم فکر کنیم، به گوشش نمیرود که نمیرود. انگار نه انگار من کلاس سوّم هستم و او کلاس دوّم است. بالاخره، حسن یکسالونیم از من کوچکتر است، ولی اصلاً به حرفهایم گوشنمیکند. او همهی حواسش به بازی رایانهایاش است که خدای نکرده هواپیمایش با کوه تصادف نکند! آخر او عاشق هواپیما بازی است.

البتّه، بین خودمان باشد، دُرست است که بعضی وقتها حرفم را گوش نمیکند، ولی خیلی وقتها هم در کارها به من کمکمی‌‌کند. از وقتی هم که در کلاس هدیههای آسمان، درس بچّهها سلام (پایهی دوّم، صفحهی 72) را خوانده است، سعیمیکند اوّل او به من سلام کند. البتّه بعضی وقتها هم من زودتر به او سلام میکنم. خلاصه که این سلام کردن در خانوادهی ما برای خودش به یک مسابقه تبدیل شده است.

حتّی بین بابا و مامان و پدربزرگ و مادربزرگم هم این مسابقه وجود دارد. صدالبتّه که قهرمان این مسابقه، فعلاً پدربزرگ است. راستی، بابای من که خیلی هم دوستش دارم، خلبان نیرویهوایی است. تازه، پدربزرگ هم خیلی سال پیش، قبل از اینکه من و حسن به دنیا بیاییم، افسر نیرویهوایی بوده است. آنموقع، به افسران نیرویهوایی میگفتند: «همافر».

مادربزرگم میگوید پدربزرگتان خیلی شجاع است و در زمان دفاع مقدس خیلی کارهای بزرگی انجام داده است. پدربزرگم در یکی از عملیات‌‌‌های نیرویهوایی، جانباز شده است و الان نمیتواند راهبرود. وقتی در کلاس فـارسی، درسمـان به ایرانِ آباد (پایهی سوّم صفحـهی 102) رسید و نام و عکـس شهدای قهرمان نیرویهوایی را دیدم، یاد پدربزرگم افتادم.

میروم پیش حسن و میگویم: «حسن، دارد دیر میشود. بالاخره برای روز پدر چهکار کنیم؟»

حسن همـانطور که مشـغول بازی است، میگوید: «اصلاً برویم از مامان بپرسیم.»

با هم پیش مامان میرویم. مامان مشغول خواندن کتاب اسـت. به مامان میگـویم: «مامان، من و حسن نمیدانیـم امسـال برای روز پدر به بابا چه هـدیه‌‌ای بدهیم.»

مامان عینکش را در می‌‌آورد، کمی چشمانش را میمالد و میگوید: «خُب، چرا برای بابا یک نقّاشی نمیکشید؟»

میگویم: «مثلاً نقّاشی چی را بکشیم؟»

مامان با لبخند میگوید: «موضوع نقّاشی دیگر به عهدهی خودتان است.»

بعد، دوباره عینکش را میزند و به خواندن کتاب ادامه میدهد. به حسن نگاه میکنم. به جایی خیره شده است و با لبهایش بازی میکند. هر وقت اینطوری میشود، یعنی دارد فکر میکند. به یاد حکایت کودک زیرک درس دهم فارسی سـال گذشته(پـایـهی دوّم صفحهی 69) میافتم. حسن هم همیشه فکرهای خوبی به سرش میزند. بعد از چند لحظه، بلند میگوید: «فهمیدم. عکسی را که در خانهی پدربزرگ است را نقّاشی میکنیم.»

میگویم: «کدام عکس؟»

حسن میگوید: «همان را که وقتی پدربزرگ و دوستانش در نیرویهوایی به دیدار امام خمینی(ره) رفتهاند، نشان میدهد.»

میگویم: «آهان، عکس دیدار همافران نیرویهوایی با امام خمینی(ره) را میگویی!»

 پدر و پدربزرگم این عکس را خیلی دوستدارند. بابا میگوید: «یکی از این همافرها که در عکس فقط کلاههایشان معلوم است، پدربزرگ است. امّا نمیدانم کدامشان پدربزرگ است.»

میگویم: «آفرین بر داداش زیرک و باهوش خودم حسن آقا! برویم دست به کار شویم.»

کُلّی تلاش میکنیم و از مامان برای پیداکردن عکسهایی از آن روز خوب در اینترنت کمکمیگیریم. بالاخره، نقّاشی مشترک من و حسن آماده‌‌میشود. به نظرم که خیلی قشنگ شدهاست و حتماً بابا خوششمیآید!

صبح روز عید شده است. امروز بعدازظهر میخواهیم به خانهی پدربزرگ برویم و آنجا جشنبگیریم. بابا و مامان برای پدربزرگ یک صندلی مخصوص نماز خریدهاند تا پدربزرگ بتواند راحتتر نماز بخواند. قرار است ما هم آنجا هدیه‌‌مان را به بابا بدهیم. مامان همیشه می‌‌‌گوید: «ما باید از بزرگترهایمان به خاطر زحمتهایی که برایمان کشیدهاند، تشکّر و قدردانی کنیم.»

به حسن میگویم که سال بعد در پایهی سوّم، یکی از درسهای کتاب اجتماعی، مخصوص قدردانی از بزرگترهاست. حسن هم میگوید:  «پس من این درس را همین امسال یادمیگیرم.»

دوتایی می‌‌زنیم زیر خنده.

بعدازظهر است. حسن کتاب علومش را آوردهاست. میگوید: «آبجیخانم، بیا از روی درس دوازدهم کتاب علوم که اسمش «برای جشن آماده شویم»، است (پایهی دوّم، صفحهی 83) برای جشن امشب یک چیزهایی درستکنیم. بعد از کُلّی رفتن به مغازهی محل و خواندن کتاب علوم حسن، بالاخره به کمک مامان برای جشن امروز شکلاتِ آجیلی درست میکنیم.

به همراه بابا و مامان، به خانهی پدربزرگ و مادربزرگ میرویم. مادربزرگ مثل همیشه، با خنده من و حسن را بغلمیکند و سروکلّهمان را از بوسههای شیرینش که مثل شکوفه روی سرمان مینشینند پُرمیکند.

به سمت پدربزرگ میرویم. باز هم اوّل او به ما سلام میکند. ما هم میگوییم: «سلام بابابزرگ قهرمان.»

بعد، دستانش را میبوسیم و کنارش مینشینیم. پدربزرگ مولودی میخواند و ما دستمیزنیم. مادربزرگ هم شیرینیهای خوشمزّهای را که خودش درست کرده است، میآورد. وای که چقدر خوشمزّهاند!

من و حسن نقّاشیمان را که در پاکتِ رنگی گذاشتهایم، به بابا میدهیم. بابا از دیدن نقّاشی کلّی ذوقمیکند و آن را به بابابزرگ نشانمیدهد. او هم نقّاشی را نگاهمیکند، لبخندمیزند و به فکر فرومیرود. فکرکنم باز هم یاد آن روزی افتاده است که با لباس نیروی‌‌هوایی، با بقیهی همافرها به دیدار امامخمینی(ره) رفتهبودند. 

۱۳۶
کلیدواژه (keyword): رشد نوآموز، درس قصه، ماجراهای حسن و حسنا، روز پدر، محمدرضا رشیدی
نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید