عکس رهبر جدید
۰
سبد خرید شما خالی است.

محمد و کتابخانه‌ای که از بین می‌رود!

  فایلهای مرتبط
محمد و کتابخانه‌ای که از بین می‌رود!

جان دلم که شما باشید، در دو قسمت قبلی برایتان گفتم که محمّد (شیخ بهائی)1 به ایران آمد و فارسی یاد گرفت. بابای محمّد خیلی زود نامهای به شاه نوشت و گفت که وارد قزوین شده است. شاه زود بابای محمّد را دعوت کرد و یک مدرسه با کلّی شاگرد به او داد تا درس بدهد. محمّد موقع بازی، از بچّه های کوچه فارسی یاد گرفت. آن زمان محمّد سیزده سالش بود.

شاهتهماسب از بابای محمّد خیلی خوشش آمد و از بس که به او علاقه پیدا کرد، دائم او را به اینطرف و آنطرف فرستاد. بعد برای اینکه بابای محمّد از این کار خسته نشود، او را به آنطرف و اینطرف فرستاد.

اوّلش بابای محمّد را به اصفهان فرستاد. بعد گفت به قزوین برگردد. تازه به قزوین رسیده بود که به او گفت به هرات برود. هرات الان یکی از شهرهای افغانستان است، ولی آنموقع یکی از شهرهای مهمّ شرق ایران بود.

یک لشکر بزرگ با شاهزاده در هرات بودند تا جلوی حملهی اُزبکها به خراسان را بگیرند. ازبکها کی بودند؟ برایتان توضیح میدهم. ازبکها همسایهی دیگری بودند که به ایران حمله کردند و تا مشهد آمدند. در همان سالها عبّاس، نوهی تهماسب، در هرات به دنیا آمد. در تمام این سال ها محمّد در قزوین بود و گاهی با آقاجانش به مأموریت میرفت.

محمّد آن قدر بزرگ شده بود که دیگر نمی توانست بازی کند. ولی از شما چه پنهان؟ بزرگترها هم بازیکردن را دوست دارند. محمّد درس خواند و درس خواند و درس خواند تا یکی از بزرگ ترین دانشمندهای ایران شد. انگار محمّد با خودش مسابقه گذاشته بود که همهی علمها را یاد بگیرد و تا آخر عمرش هرجا معلّمی میدید بدو بدو خودش را به او میرساند و علم یاد میگرفت.

در همین سال ها محمّد ازدواج کرد! متأسّفانه اسم خانم محمّد را نمیدانیم، پس از این به بعد به ایشان خانم محمّد میگوییم. خانم محمّد دختر علی مِنشار بود. علی منشار مهم ترین دانشمند دربار تهماسب و استاد محمّد بود که بابای محمّد را به شاه معرّفی کرد و در دربار شاه برایش شغل پیدا کرد.

خانم محمّد یک جهیزیهی خیلی پر و پیمان برای خودش آورده بود. یک قلم از جهیزیه اش کتابخانهای بود که 4000 کتاب دستنویس عالی داشت و عروسخانم و آقای داماد وقت داشتند که یک عمر چای بنوشند و کتاب بخوانند و مطالب آنها را برای یکدیگر توضیح بدهند. متأسّفانه بعد از مرگ شیخ بهائی و همسرش، کسی از این کتابخانه مراقبت نکرد و کتابهایش از بین رفت.

آخر میدانید، کتابهای قدیم بیشتر از جنس پوست گوسفند یا گاو یا کاغذهای قدیمی بودند و در خانههای قدیمی نگهداری میشد. این کتابها به نظرِ موریانهها و سوسکها خیلی خوشمزّه و مثل پیتزا لذیذ بودند. هر کتابی که مدّتی در جایی میماند بهزودی موریانهها خودشان را به آنجا میرساندند و دولپّی مشغول خوردن میشدند. اینجوری شد که این کتابخانه‌‌ی مهم از بین رفت. شاید محمّد خیلی از فکرهای مهم و کشفها و اختراعهایش را با دانشی که از این کتابها به دست آورد، انجام داده باشد.

محمّد که شروع به اکتشاف و اختراع کرد، اوّل برای مامان و بابا و بعد برای همسرجان چیزهای عجیب و حتّی غریب درست کرد. مثلاً ممکن است خوراکیهای خوشمزّه یا انواع سالاد یا ترشی را اختراع کرده باشد.

شاید خیلی از خوراکیهای خوشمزّهای که اصفهانیها با آنها از مهمانهایشان پذیرایی میکنند، اختراع محمّد باشد. شاید محمّد به خاطر تواضع و خجالتیبودن اینها را کشف کرده باشد و صدایش را درنیاورده باشد! از کجا معلوم؟ دنیاست دیگر!

 

1. بهاءالدین محمّد عاملی معروف به شیخ بهائی

۲۳۷
کلیدواژه (keyword): رشد دانش‌آموز، شهرساز دانشمند ، محمد و کتابخانه‌ای که از بین می‌رود، حمید عبداللهیان
نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید