عکس رهبر جدید

سفره‌ رنگارنگ خانه‌ مامان‌ بزرگ

 ۱۴۰۱/۰۱/۰۱
  فایلهای مرتبط
سفره‌ رنگارنگ خانه‌ مامان‌ بزرگ

آن روز نیما و ندا خیلی خوشحال بودند. روز اوّل عید بود و قرار بود برای ناهار به خانهی مامانبزرگ بروند. قرار بود دایی و خاله و بچههایشان هم بیایند.

هرچه مامان اصرار کرده بود که مامانبزرگ برای سالتحویل به خانهی آنها بیاید، قبول نکرده بود. مامانبزرگ دوست داشت لحظهی تحویل سال، توی خانه تنها باشد. همیشه عکس بابابزرگ را میگذاشت گوشهی سفرهی هفتسین، قرآن و حافظ میخواند و برای بچهها و نوههایش از خدا سال خوبی میخواست.

نیما و ندا لباسهای عیدشان را پوشیده بودند و با بیصبری منتظر بودند که هرچه زودتر راه بیفتند. آنها عاشق دورهمیهای خانهی مامانبزرگ بودند. عاشق این بودند که توی حیاط خانهی مامانبزرگ با بچههای خاله و دایی بازی کنند و از همه بیشتر عاشق دستپخت خوشمزّهی مامانبزرگ بودند. سفرههای خانهی مامانبزرگ همیشه پر از رنگ و بو و مزّه بود؛ پر از شادی و خنده.

مامانبزرگ وقتهایی که مهمان داشت از صبح بیدار میشد، غذاهای خوشمزّه میپخت، سبزی پاک میکرد، سالاد و ماستوخیار درست میکرد و برای هیچکدام از اینها به کمک نیاز نداشت. دوست داشت خودش غذای موردعلاقهی بچهها و نوههایش را درست کند و آنها را غافلگیر کند؛ برای دایی رضا دلمه میپخت، برای مامان لوبیاپلو، برای خاله ملیحه کتلت.

نیما بند کفشهایش را بست و گفت:«مامان! پس چرا نمیاین؟»

مامان که داشت سفرهی هفتسین را روی میز مرتّب میکرد، نگاهی به ساعت دیواری کرد و گفت:«هنوز که زوده پسرم! بابا هم رفته ماشین رو آماده کنه، یه کم طول میکشه.»

ندا کیفِ کوچولوی صورتیاش را برداشت و گفت:«ولی ما دیگه طاقت نداریم.»

مامان لبخند زد و گفت:«خب تا خونهی مامانبزرگ که راهی نیست. اگه خیلی عجله دارین، شما دو تا برین، من و بابا بعداً میایم.»

ندا و نیما با خوشحالی به راه افتادند.

توی راه ندا گفت:«خدا کنه مامانبزرگ فسنجون درست کرده باشه.»

نیما گفت:«من اونقدر گشنهام که میتونم یه گاو درسته رو بخورم.»

ندا گفت:«کاش از اون کوکو خوشمزّهها هم درست کرده باشه.»

نیما گفت:«اگه قیمه درست کرده باشه، سیبزمینی سرخکردهها مال منهها!»

ندا گفت:«وای! دلم لک زده برای خورشت کرفسهای مامانبزرگ...»

بچهها همینطور که دربارهی غذاها حرف میزدند، هی گرسنه و گرسنهتر میشدند.

به خانهی مامانبزرگ که رسیدند، نیما زنگ زد. کمی بعد در باز شد. نیما و ندا با خوشحالی وارد حیاط شدند. حیاط تازه شسته شده بود و خاک باغچه هنوز خیس بود.

هیچ ماشینی توی حیاط نبود و هیچ کفشی جلوی درِ ورودی خانه نبود. معلوم بود که دایی و خالهها هنوز نرسیدهاند.

نیما و ندا بهطرف در خانه دویدند، با خوشحالی کفشهایشان را درآوردند، سلام کردند و عید را تبریک گفتند. مامانبزرگ با مهربانی آنها را بغل کرد و بوسید. بافتنی خوشرنگش روی میز بود و میلهای بافتنی، ضربدری روی هم قرار گرفته بودند.

بعد یکدفعه مامانبزرگ پرسید:«چی شده اینطرفا اومدین؟»

ندا و نیما با تعجّب به هم نگاه کردند. بعد نگاه هر دو نفرشان چرخید طرف آشپزخانهی تمیز و مرتّب مامانبزرگ.

هیچ غذایی روی اجاقگاز نبود. روی ظرفشویی سبد سبزیخوردنهای شسته شده نبود. روی میز ظرف سالاد تزئینشده نبود. نه بوی قرمهسبزی میآمد، نه بوی کتلت، نه بوی فسنجان.

ندا با تعجّب گفت:«مگه امروز ناهار اینجا دعوت نیستیم؟»

چشمهای مامانبزرگ از تعجّب گرد شد.

نیما گفت:«نکنه مهمونی امروز نیست؟»

ندا گفت:«مگه امروز، روز اوّل عید نیست؟ خودم شنیدم مامانبزرگ به همه گفت ناهار روز اوّلِ عید بیاین خونهی ما.»

مامانبزرگ نشست روی صندلیاش و با غصّهی زیاد گفت:«وای! یادم رفته بود امروز روز اوّل عیده؛ یادم رفته بود امروز مهمون دارم!»

نیما گفت:«غذا درست نکردین؟» بعد شکمش قار و قور صدا داد.

ندا با دلخوری گفت:«یعنی حتّی لوبیاپلو هم نداریم؟»

نیما گفت:«حالا ناهار چی بخوریم؟»

مامانبزرگ آرام زد روی پیشانی خودش:«چرا همهچیز یادم میره؟ الآن بچههام میان. چی بذارم توی سفره؟»

ندا جلو رفت و دستش را گذاشت روی شانهی مامانبزرگ. مامانبزرگ خیلی غصهدار و ناراحت شده بود.

تازگیها فراموشی گرفته بود. بعضیوقتها بعضی چیزها را فراموش میکرد. هفتهی پیش سبد خریدش را برده بود خرید کند، ولی یادش رفته بود که برای خرید بیرون آمده و دستخالی برگشته بود به خانه. چند روز قبلش هم به مامان گفته بود میآید خانهی آنها، امّا یادش رفته بود و به جایش رفته بود بازار، کاموا خریده بود. مامان کلّی نگران شده بود.

مامان میگفت به این مریضی میگویند آلزایمر و بعضی از آدمهای پیر آلزایمر میگیرند.

مامانبزرگ با ناراحتی گفت:«حالا چی کار کنم؟ الآن بچههام گشنه میان. بعد من به جای اینکه براشون غذا درست کنم، نشسته بودم و بافتنی میبافتم.»

ندا و نیما به هم نگاه کردند. دلشان برای مامانبزرگ سوخته بود.

نیما گفت:«مامانبزرگ اگه بدونین من چقدر هوس املت کردم!»

ندا با تعجّب به نیما نگاه کرد. مگر همین آقا نیما نبود که توی راه میگفت هوس سبزیپلو ماهی کرده؟

نیما به ندا اشاره کرد. ندا یکدفعه منظور نیما را فهمید. گفت:«آره. املت با سبزی و ترشیهای مامانبزرگ...»

نیما با خوشحالی گفت:«وای نگو که دلم آب شد.»

مامانبزرگ گفت:«یعنی املت درست کنم؟ بد نیست؟ آخه دلم میخواست یه سفره بندازم با هزار تا رنگ و بو...»

نیما مامانبزرگ را بغل کرد:«مامانبزرگ جونم املتهای شما از کباب هم خوشمزّهتره.»

مامانبزرگ لبخند زد.

ندا گفت:«ما هم کمک میکنیم.»

مامانبزرگ همینطور که میرفت طرف آشپزخانه گفت:«اوّل باید گوجهها رو بشوریم.»

ندا رفت سراغ کیفش. از توی دفترِ خاطراتش یک کاغذ کَند، تند تند با خودکار رویش نوشت:«مامانبزرگ فراموش کرده غذا درست کنه.» و طوری که مامانبزرگ نبیند کاغذ را بُرد و چسباند روی در ورودی خانهی مامانبزرگ.

نیما و ندا به مامانبزرگ کمک کردند. نیما زود رفت سبزی و تخممرغ خرید، بعد گوجهها را شستند، رنده کردند، توی کاسههای کوچک ترشی ریختند، سبزیها را شستند و تربچهها را توی سبدهای کوچک تزئین کردند.

بعد هم سفره را پهن کردند و لیوانها و بشقابها و سبدهای نان را توی آن چیدند.

اوّل از همه، داییرضا با زندایی و بچههایشان رسیدند. همه به هم سالِ نو را تبریک گفتند. دایی رضا همینطور که کلید ماشینش را توی دستش میچرخاند، بینیاش را تکان داد و بو کشید. بعد پرسید:«بوی املت میاد؟ وای مادر! اگه بدونی چقدر هوس املت کردیم.»

مامانبزرگ گفت:«ولی تو که دلمه دوست داشتی پسرم!»

زندایی گفت:«ما تازه دلمه خوردیم مادرجون، ولی خیلیوقته املت نخوردیم.»

مامانبزرگ لبخند زد.

خانواده خالهملیحه و مامان و بابا هم که رسیدند، شوهرِ خالهملیحه گفت:«ناهار املت داریم؟ املتهای مادرجون؟ بهبه!»

مامانبزرگ گفت:«واقعاً؟»

نیما با خوشحالی گفت:«درست حدس زدین. اتّفاقاً ناهار املت داریم.»

بابا به شوهرِ خاله‌‌ملیحه گفت:«بهبه! پس ناهار همون چیزیه که دلمون میخواست.»

خاله ملیحه گفت:«من هروقت املت درست میکنم، همه توی خونه میگن املتهای مامانبزرگ یه چیز دیگهاس!»

چشمهای مامانبزرگ از خوشحالی برق زد.

مامانبزرگ املت را توی بشقابهای کوچک ریخت و بچهها بشقابها را سر سفره بردند. توی یک لحظه، وقتی مامانبزرگ حواسش نبود، ندا رفت و کاغذی را که پشت در چسبانده بود، کَند و گذاشت توی کیفش.

همه با خوشحالی و خنده، املتها را لقمه گرفتند و از دستپخت مامانبزرگ تعریف کردند.

مامانبزرگ گفت:«ببخشید که پلو و خورشت درست نکردم.»

بابا گفت:«مادرجون، سر سفرهی شما همهچیز خوشمزّه اس.»

مامانبزرگ دیگر خجالت نمیکشید. از اینکه بچه‌‌ها و نوههایش غذا را با لذّت میخوردند، خوشحال بود.

۲۸۶
کلیدواژه: رشد دانش‌آموز،داستان،داستان دانش آموزی،سفره‌ رنگارنگ خانه‌ مامان‌ بزرگ،سودابه فرضی پور،
نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید