عکس رهبر جدید
۰
سبد خرید شما خالی است.

کرم کلم

  فایلهای مرتبط
کرم کلم

صاحب مزرعه گفت: «دنبال کار می‌گردید؟ اسمتان چیست؟»

ـ من سارا هستم. این هم برادرم جِمی است. می‌خواهیم کمی پول در بیاوریم.

مرد کلاهش را برداشت و سرش را خاراند: «بگویید ببینم، از سفیدک کلم چیزی می‌دانید؟»

سارا گفت: «نوعی حشره‌ی سفید است که روی کلم‌ها تخم می‌گذارد.»

ـ بله، تخم‌ها به کرم تبدیل می‌شوند و حتماً می‌دانید کرم‌ها چه می‌کنند؟

جِمی فریاد زد: «برگ‌های کلم را می‌خورند.»

ـ آفرین. پس کار شما این است که تک تک کلم‌های باغ را بگردید و تمام کرم‌ها را از روی آن‌ها جدا کنید و درون سطل بیندازید.

ـ سارا گفت: «چه‌قدر دستمزد می‌دهید؟»

مزرعه‌دار گفت: «اوّل بگذارید ببینم چه‌طور کار می‌کنید، از گل‌خانه حواسم به شماست. شروع کنید.»

در مزرعه تا چشم کار می‌کرد، کلم بود. جِمی گفت: «این‌جا دست‌کم باید یک میلیون کلم باشد.»

سارا که دهانش از دیدن آن همه کلـم باز مانده بود، گفت: «و اگـر روی هـر کلـم ده کرم باشد، یعنـی یک میلیارد کرم.»

آن‌ها کارشان را با اوّلین ردیف کلم‌ها شروع کردند. کار چِندش‌آوری بود. به نظرشان تمام کردن ردیف اوّل، یک عمر طول کشید. از بس کرم جمع کرده بودند، ته سطل‌ها دیده نمی‌شد و دورشان پر از حشره‌های سفید شده بود. انگار حشره‌ها می‌گفتند: «اصلاً مهم نیست چه‌قدر از کرم‌های ما را جمع می‌کنید؛ چون میلیون‌ها تخم دیگر می‌گذاریم.»

سارا فکری به ذهنش رسید. یک دفعه گفت: «ببین جِمی، مگر کرم‌های ابریشم از تخم بیرون نمی‌آیند؟»

جمی به نشانه‌ی تأیید سر تکان داد.

ـ خُب، تخم‌ها از کجا می‌آیند.

ـ از حشره‌ها، آن‌ها هی تخم می‌گذارند.

بعد توضیح داد: «پس باید از شرّ حشره‌ها خلاص شویم.»

سارا نگاهی به اطراف انداخت و کمی آن‌طرف‌تر چشمش به ساقه‌های بامبو افتاد. دوتا از بامبوها را از ریشه در آورد و یکی از آن‌ها را به جِمی داد و به سمت مزرعه دوید.

او ساقـه بامبو را مـرتّب در هـوا مـی‌چرخاند و سعی‌می‌کرد با آن حشره‌ها را بزند. به نظر جِمی این‌کار مثل یک بازی جالب بود؛ پس او هم به جان حشره‌ها افتاد. زدن حشره‌های در حال پرواز مشکل بود؛ امّا وقتی روی کلم‌ها می‌نشستند، کاری نداشت.

سارا و جِمی تا وقتی حسابی خسته شدند، به کار خود ادامه دادند. بعد عقب ایستادند تا نتیجه‌ی کارشان را ببینند. دیگر نه حشره‌ای باقی مانده بود، نه کلمی.

زدن آن همه حشره، بدون لِه کردن کلم‌ها کار آسانی نبود. برای همین مزرعه مثل میدان جنگ پر شده بود از حشره‌ها و کلم‌های لِه شده.

۱۰۷۴
کلیدواژه (keyword): رشد نوآموز، قصه‌ی آن‌ها
نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید

۱۲۹ نفر
۳۴,۶۹۷,۷۵۳ نفر
۲۶,۰۷۹ نفر
۱۸,۲۸۴ نفر
۲۴,۲۰۰,۳۴۶ نفر