عکس رهبر جدید
۰
سبد خرید شما خالی است.

غول قالی

  فایلهای مرتبط
غول قالی
اعتراف می‌کنم که من بچه‌ای حرف گوش نکن و تنبل و بی‌خاصیت بودم. ولی الآن این‌طوری نیستم. چطوری این‌طوری شدم، الآن برایتان تعریف می‌کنم. یک روز دایی فرهاد کتاب غول درون را داد و گفت:«این‌ را بخوان، شاید یک خرده عوض شدی.»

اعتراف می‌کنم که من بچه‌ای حرف گوش نکن و تنبل و بی‌خاصیت بودم. ولی الآن این‌طوری نیستم. چطوری این‌طوری شدم، الآن برایتان تعریف می‌کنم. یک روز دایی فرهاد کتاب غول درون را داد و گفت:«این‌ را بخوان، شاید یک خرده عوض شدی.»

با مسخرگی گفتم: «مثلاً چی عوض بشود؟ قیافه‌ام؟ یا مثل هالک* یک غول بشوم؟»

دایی فرهاد ناراحت شد و گفت:«تو کی می‌خواهی آدم شوی؟»

مامان هم دست‌هایش را به‌طرف آسمان بلند کرد و گفت:«ای خدا مگر من چه گناهی مرتکب شده‌ام که باید گیر بچه‌ای بیفتم که حال ندارد دو تکّه لباسی را که روی زمین انداخته، بردارد؟»

بعد با عصبانیت تهدید کرد که تا وقتی از بیمارستان برمی‌گردد، باید اتاقم مرتّب باشد و با دایی فرهاد رفت.

فوری کتاب را برداشتم و روی تخت دراز کشیدم تا کتاب را بخوانم. با خودم گفتم، شاید توی کتاب راهی باشد که بتواند من را از این حالت تنبلی دربیاورد. اوّل کتاب جمله‌ای دیدم:

«درون هر انسانی غولی نهفته است. غول تنبلی، بی‌کاری، تلاش و کوشش،... بستگی دارد که ما کدام را بیدار کرده باشیم.» از آن خوشم آمد و مشغول خواندن شدم که یک‌دفعه صدایی شنیدم.

- یکی من‌را بیاورد بیرون.

اوّل ترسیدم، امّا بعد با خودم گفتم، حتماً به قول دوستم دانیال دچار  توهم فانتزی شدم.

دوباره مشغول خواندن کتاب شدم که باز همان صدا را شنیدم. صدا از سمت راستم می‌آمد. به سمت راست لبه‌ی تختم رفتم. از چیزی که دیدم، خشکم زد! یک غول کلّه‌اش از وسط قالی و بین نقش و نگارها بیرون زده بود. دو تا شاخ داشت و چشم و دهانش سیاه بود؛ امّا بقیه‌ی صورتش صورتی.

- بچه چرا زل زدی، بیا من را از توی قالی در بیار.

خواستم بلند شوم و فرار کنم که با التماس‌ گفت:«خواهش می‌کنم من‌ را بیاور بیرون. اگر این کار را بکنی، هر خواسته‌ای داشته باشی برآورده می‌کنم.»

التماس غول و برآورده شدن خواسته‌هایم، ترسم را از بین برد. همان‌طور که روی تخت بودم، خم شدم شاخ غول را گرفتم و کشیدمش بیرون. غول بیرون آمد و جلوی من ایستاد. خوب که نگاهش کردم، دیدم زیاد هم غول نیست. قد و هیکلش اندازه‌ی دایی فرهاد بود که مرتب باشگاه می‌رود و پرورش‌‌اندام کار می‌کند. اصلاً هم ترسناک نبود. دست گذاشت روی سینه‌اش و گفت:«در خدمتم قربان.»

گفتم:«تو کی هستی؟»

گفت:«غول قالی!»

گفتم :«یعنی چی؟»

گفت:«چند سال پیش نصفه شب وارد یک کارگاه قالی‌بافی شدم. خیلی هم خسته بودم. روی یک قالی نصفه‌نیمه خوابیدم. خب خواب ما غول‌ها هم خیلی سنگین است. وقتی بیدار شدم، دیدم داخل قالی گیر افتاده‌ام.»

بعد خمیازه‌ای کشید و گفت:«زودتر بگو چه خواسته‌ای داری تا برآورده کنم و بروم.»

خب اوّلین چیزی که می‌خواستم، مرتّب کردن اتاقم بود، چون خیلی کثیف بود و به‌هم‌ریخته. مامان هم که تهدیدم کرده بود.

گفتم:«لطفاً اتاقم را تمیز کن.»

غول دست‌به‌کار شد، امّا عوض این‌که مرتّب کند، نامرتّب‌تر کرد. چون نمی‌دانست چی را کجا باید بگذارد. گاهی هم چیزی را که سر جایش بود، می‌گذاشت جای دیگری.

کار این غول اصلاً شبیه بقیه‌ی غول قصّه‌ها نبود که با یک اشاره همه‌جا را تمیز می‌کردند.

گفتم:«داری چی کار می‌کنی؟»

غول گفت:«من همین‌قدر بلدم، چرا خودت انجام نمی‌دهی؟»

گفتم:«خب اگه می‌توانستم که به تو نمی‌گفتم. به قول مامان، امان از غول تنبلی.»

غول گفت:«خب حالا چی‌کار کنیم؟ تا خواسته‌ی تو را برآورده نکنم، نمی‌توانم از این‌جا بروم.» و ساکت شد.

من هم ساکت شدم. غول نگاهم کرد. جوری نگاه کرد که ترسیدم. چند لحظه‌ای همان‌طور ماند و بعد گفت:«یافتم. یافتم!»

از روی تخت بلندم کرد و گذاشت روی سرش و گفت:«حالا برو توی بدنم.»

با سرعت زیاد مثل وقتی‌که می‌روم روی سرسره سر خوردم، رفتم توی بدن غول قالی.

غول گفت:«حالا من تو هستم... نه تو من هستی... نخیر حالا ما هستیم. زود باش هر جور بلدی اتاقت را تمیز کن.»

به خودم نگاه کردم، امّا غول قالی را دیدم. در آن لحظه من غول بودم. می‌توانستم با همان هیکل حرکت کنم. تند و تند مشغول به کار شدم. من که حال نداشتم خم شوم و شلوارم را از روی زمین بردارم، این کار را در چشم به هم زدنی انجام دادم. هم قدرت زیادی داشتم، هم سرعت. خیلی زود اتاقم چنان مرتّب شد که کیف کردم. یاد هال افتادم. آن‌جا هم خیلی به‌هم‌ریخته بود. با همان سرعت هال را هم مرتّب کردم. حتّی جارو هم کردم. وقتی می‌خواستم زیر مبل‌ها را جارو کنم، آن‌ها را راحت برمی‌داشتم و در هوا نگه‌می‌داشتم و زیرشان را جارو می‌کردم. چقدر هم آن زیر خاک داشت. از وقتی که بابا تصادف کرده بود، مامان وقت نکرده بود هال را حتّی یک بار جارو بزند، چون تا از سرکار می‌آمد، فوری می‌رفت بیمارستان پیش بابا و شب برمی‌گشت.

حتّی ظرف‌ها را هم شستم. نه آن‌قدر زیاد آب ریختم که اگر مامان بود، دادش درمی‌آمد و نه آن‌قدر کم که رویشان مایع ظرف‌شویی باشد. وقتی چشمم به لیوان‌ها و بشقاب‌های شسته شده توی جاظرفی افتاد، گفتم این کتاب راست گفته است که درون هرکدام از ما انسان‌های غولی پنهان است. البته غول من توی قالی قایم شده بود!

خانه که تمیز شد، رفتم روی مبل نشستم. خیلی خسته بودم. حتّی خوابم می‌آمد. سر غولی‌ام را به پشتی مبل تکیه دادم و چشم‌هایم را بستم. ‌چقدر هم زود به خواب رفتم. دایی راست می‌گفت که هیچی بهتر از خواب بعد از کار و زحمت نیست.

مجید بیدار شو.

چشم که باز کردم، اوّل بابا را دیدم که با عصا و پای گچ گرفته ایستاده بود و بعد مامان را دیدم که دارد یکی‌یکی چراغ‌ها را روشن می‌کند و هر بار هم چیزی می‌گوید.

- چی شده؟ کی خونه رو این‌قدر تمیز کرده... ظرف‌ها هم که شسته شده! چقدر هم خوب شسته شده...

مامان فقط وقتی می‌گفت چیزی تمیز است که انگشتش را روی آن بکشد و صدای جییییر بدهد، به قول خودش صدای تمیزی!

گفتم: «من تمیز کردم... نه ببخشید غول تمیز کرده.»

مامان آمد طرفم:«غول؟ کدام غول؟»

به خودم اشاره کردم و گفت: «این غول قالی.»

مامان قاه‌قاه خندید.

تازه به خودم نگاهی انداختم. اصلاً غول نبودم. ای داد! غولم کجا رفته بود؟ مگر قانونش این نبود که غول‌ها سه تا آرزو را برآورده کنند؟ دویدم توی اتاق، امّا غول نبود. حتّی روی قالی نبود.

وقتی برگشتم دایی تازه رسیده بود و تمیزی خانه چشم او را هم گرفته بود. گفت: «پس همه‌ی این‌ها کار تو بوده! بالآخره غول درونت را بیدار کردی. آفرین.»

از آن روز به بعد، هیچ خبری از غول قالی نیست، ولی اتاقم تمیز است. گاهی هم به مامان کمک می‌کنم. چون از آن روز که خانه را تمیز کردم؛ هر چند با کمک غول، امّا راستش را بخواهید از حس بعدش، حتّی از خستگی بعدش هم خوشم آمد!

امّا مامان مرتّب سؤال پیچم می‌کند که راستش را بگویم و تا می‌گویم غول قالی، می‌گوید:‌ «بچه گیر آوری؟»

مامان هم حق دارد که باور نکند. چون هر وقت زیر مبل و کاناپه‌ها را نگاه می‌کند، می‌گوید: «محال است کسی بدون جابه‌جا کردن آن‌ها بتواند زیرشان را تمیز کند.»

من هم مانده‌ام که آن روز واقعاً رفتم توی بدن غول قالی یا به قول دانیال توهم فانتزی زده‌ام، امّا شما بگویید پس کی مبل‌ها را جابه‌جا کرده؟

 

 

* یک شخصیت خیالی ابرقهرمان در داستان‌ها و فیلم‌ها

۳۳۸۲
کلیدواژه (keyword): رشد دانش‌آموز، داستان،داستان دانش آموز،
نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید

۳۳۰ نفر
۳۴,۳۱۱,۶۸۴ نفر
۶۸,۹۱۰ نفر
۲۵,۲۹۶ نفر
۲۳,۹۰۶,۱۳۰ نفر