عکس رهبر جدید

دکمه پرنده

 ۱۴۰۰/۰۴/۱۳
  فایلهای مرتبط
دکمه پرنده

یک روز دُکمه قِل قِل رفت گردش. رسید به یک پری افسانه ای. پری گفت: «یک آرزو کن.» دکمه با خوشحالی گفت: «به من بال بده. بال تورتوری.»

پری یک جُفت بال به دکمه داد. دکمه پَرید هوا. پایین و بالا. رسید به قورباغه. قورباغه گفت: «چه حشره‌ای، چه چیزی! برای شکمم عزیزی! الان قورتت می‌دم، هورتت می‌دم.»

دکمه گفت: «مگه پَشه ام؟ مگسم؟ خرمگسم؟ من دکمه‌ام. ببین!»

قورباغه گفت: «هرچه هستی باش! من گرسنه‌ام.» و دکمه را قورت داد. دکمه تالاپ افتاد توی شکم قورباغه. شکم قورباغه پُر از حشره بود.

حشره‌ها گفتند: «آهای تو بَلدی ما را از شکم این قورباغه نجات بدهی؟» دکمه چشم‌هایش را بست و فکر کرد. دلش برای حشره‌ها سوخت. قِل قِل از این‌ور دوید، رفت به آن‌ور. از این‌ور به آن‌ور.

قورباغه  قلقلکش آمد. بالا پرید، پایین پرید. دلش پیچ‎‌پیچی شد. دهانش را تا تَه باز کرد. داد زد: «بفرمایید بیرون بابا نخواستیم.»

حشره‌ها پَریدند بیرون و آزاد شدند. دکمه از این کار خوشش آمد. رفت تا قورباغه‌ی دیگری قورتَش بدهد.




۱۹۵
کلیدواژه: رشد کودک، قصه،
نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید