بازنشستگی، هرگز

محمدرضا حشمتی  ۱۳۹۹/۰۶/۳۱
  فایلهای مرتبط
بازنشستگی، هرگز
گفت و گوی رشد معلم با بدر الملوک امام، معلم بازنشسته

نود و دو سال را پشت سر گذاشته است. همچنان سرحال و پر انرژی از کار و خدمت میگوید. خودش را مسئول میداند که فردا باید پاسخگوی خدای مهربان باشد. مدام زمزمه میکند «وقفوهم انهم مسئولون». با وجود بیماریهای جسمی، مدام در خیریههای شهرها پیگیر امور است. دغدغهاش خدمت است و کار خیر. کار خیر را در دوران کودکی در خانواده آموخته است و حتی پس از بازنشستگی از آموزشوپرورش، از انجام کار خیر بازنشسته نشده است. میگوید: «تا  زمانی که زندهام، دست از تلاش برای مردم برنمیدارم. زندگی یعنی تلاش، و به جوانان توصیه میکنم در هیچ مرحله از مسیر زندگی دست از تلاش برندارند. به کهولت جسمی اجازه نمیدهم روحم را دچار افت کند. به صراحت میتوانم بگویم روح یک جوان را دارم.»

گفتوگوی ما با ایشان در حالی بود که دو دستش را با باند بسته بود، اما بدون توجه به دردی که گاهی چهرهاش را به هم میپیچید، از تجربههای سخت و شیرین زندگی صحبت کرد تا چراغی دیگر برای راهمان افروخته شود که از معلمان سرزمین خود بیش از پیش بیاموزیم و به وجود آنان افتخار کنیم.

 

تولد و بعد!

در تیرماه 1305 در خانوادهای روحانی در ابهر استان زنجان بهدنیا آمدم. در خانهای بزرگ شدم که پر رفت و آمد بود. مادربزرگم شاعر و حکیم بود. مردم برای مداوا و یادگیری ادبیات و شعر و قرآن به خانه ما میآمدند. پدرم نیز روحانی ادیب و طبیبی بود و همواره از خدمت به مردم خشنود. در دورهای زندگی کردیم که جنگ بود و قحطی و کودتا و مشروطه و انقلاب. پس از کشف حجاب، در دی ماه 1314، از مدرسه رفتن محروم شدم و بهعنوان پزشکیار در خدمت مادربزرگم بودم. در سال 1324 با همسرم که  از اقوام بود و علوم تربیتی و فلسفه خوانده و معلم بود ازدواج کردم. 72 سال زندگی را با شریکی که همدل بود و همراه، طی کردم. پس از مهاجرت به قم، همسرم، مرحوم جوادی، معلم مدرسه حکیم نظامی قم شد و من هم در مدرسه 17 دی کوچه آقا ملک فعالیت و تدریس را شروع کردم.

 

معلمی

من در خانهای بزرگ شده بودم که مدام در آن کلاس درس برگزار میشد. مادر بزرگم نیمی از روز را به تدریس میپرداخت و نیم دیگر را به طبابت مشغول بود. همسرم در شهر بیجار دبیر بود. من از همسر و مادربزرگم چیزهای زیادی درباره معلمی دیده و یادگرفته بودم. از ابتدا با کتابهای روان شناسی آشنا بودم و مدام آنها را مطالعه میکردم. در قم بهصورت داوطلبانه و بدون دریافت پول، 28 ساعت در هفته در مدرسه مشغول به کار شدم. اوایل کارهای پرورشی انجام میدادم. در جشن تولد حضرت زهرا(س) نمایشنامهای درباره زندگی یک یتیم نوشتم و بچهها اجرا کردند. از همان موقع هم به یتیم توجه خاصی داشتم. و این مسیری بود که من در آن معلم شدم.

 

تأسیس مدرسه

پــس از مدتی کار در مدرسـه، تصمیم گرفتم مدرسـهای با مدیریت خودم داشته باشم. در زمانی که آقای درخشش وزیـر آموزشوپرورش بود، با دهان روزه از قم به تهران آمدم و از ایشان امتیاز و مجوز تأسیس مدرسه «جوادیه» را به نیت امام جواد (ع)  گرفتم. همان روز، یعنی دقیقاً پنجشنبه 15 اسفند 1340، به اداره آموزشوپرورش قم رفتم و کارهای اداری را پیگیری کردم تا بتوانیم زودتر کارهای لازم برای راهاندازی مدرسه را انجام دهیم. از فردای همان روز کار را شروع کردیم.

در منطقه پل آهنچی خانهای اجاره کردم و مدرسه دخترانه «جوادیه» دایر شد. همسرم مثل همیشه مشوقم  بود و تا جایی که ممکن بود به من کمک میکرد. دوتا از اتاقهای مدرسه در زیرزمین بودند. همسرم توجه خاصی به محیط تربیتی داشت و معتقد بود محیط تربیتی باید بهتر از منزل مسکونی بچهها باشد و ما باید تمام تلاشمان را برای رفاه بچهها بکنیم. به همین خاطر، حضور در زیرزمین را برای دانشآموزان مناسب نمیدانست. پولی هم برای اجاره جای بهتر نداشتیم! خانه خودمان را فروختیم و صدهزار تومان پساندازمان را روی آن گذاشتیم و از دوست و فامیل هم صدهزار تومان قرض کردیم و زمینی در خیابان ایستگاه برای ساخت مدرسه خریدیم. کلنگ مدرسه توسط مرحوم آیتالله زنجانی، پدر آیتالله سید موسی شبیری زنجانی، در دهم خرداد سال 1341 زده شد. در مدت سه ماه مدرسه ساخته شد. این مدرسه تا سال 1355 یکی از بهترین مدرسههای دخترانه قم بود. سال 1355 به دلیل بیماری همسرم به تهران مهاجرت کردیم. همچنان به کار معلمی ادامه دادم تا در سال 1370 بازنشسته شدم.

 

خاطرهای از دوران ساخت مدرسه

در مسیر ساخت مدرسه خیلی سختی کشیدیم و زیر بار قرض رفتیم. من همه طلاهایم را که شامل چند النگو و گردنبند بودند، فروختم، به جز خانه و طلاهای کمی که من داشتم، سرمایهای نداشتیم. زمان فروختن طلاها چشمم به وزنه بود و امیدوار بودم کفه طلاها سنگینتر از کفه وزنه شود تا پول مورد نیازمان تأمین شود. اما وزنه همچنان پایین مانده بود و بالا نمیآمد. من در لحظه آخر حلقه ازدواجم را از انگشت بیرون آوردم و داخل کفه طلاها انداختم. حلقهام را بسیار دوست داشتم، اما هدفمان برایم باارزشتر بود.

 

پس از بازنشستگی

پس از بازنشستگی  رفتم مهرشهر کرج. به یک مؤسسه معلولین مراجعه و اعلام کردم حاضرم داوطلبانه کمک کنم. مدتی در دهان بچههای معلول غذا میگذاشتم. پس از مدتی که با این بچهها و مؤسسه کار کردم، با عدهای از خانمها مؤسسه خیریه امام علی (ع) را راهاندازی کردیم. اوایل سالن خانه خودم را برای این کار در نظر گرفتیم. بچههای یتیم را در خانه خودم مثل فرزندانم پذیرفتم و تربیت کردم. الان ساختمان جدیدی برای مؤسسه خیریهمان ساخته شده و 300 یتیم و 120 مادر تحت پوشش هستند.

برای هر یتیم یک حساب جداگانه داریم که خیرین هر ماه دویست هزار تومان به حسابشان میریزند. صد وهشتاد هزار تومان را برای هزینههای جاری بچهها هزینه میکنیم و بیست هزار تومان در حساب آنها میماند تا زمانی که از پوشش مؤسسه خارج شدند، پساندازی داشته باشند. یتیمداری مهم است و به محبت، توجه و رسیدگی مداوم نیاز دارد. خداوند در قرآن میفرماید: «یسالونک عنالیتامی قل اصلاح لهم خیر» (بقره/۲۲۰) به حضرت محمد (ص) تأکید میکند که ای محمد، مردم از تو درباره ایتام میپرسند. بگو اصلاح امور آنها بهتر است. میگوید اصلاح امور، نه فقط سیر کردن شکم آنها.

روزی یکی از ورزشکاران مشهور پیشمان آمده بود، در حالیکه فرزندش را که کمی بیحال بود، در بغل داشت. بچه سرش را کنار گردن او گذاشته و خوابیده بود. از من درباره احوال ایتام و نیازهایشان پرسید. به گردن او اشاره کردم و گفتم، اینها این را ندارند!  من همیشه فکر میکنم حق ایتام را به جا نیاوردهام. آیا مثل نوه خودم به آنها توجه دارم؟

اصلاح امور، فقط جنبه مادی نیست. به همین دلیل، رسیدگی تحصیلی، اختصاص زمان مراجعه به مشاور برای بچهها و مادرانشان و ... را هم در برنامههای خیریه گنجاندهایم. از تو درباره اینکه با یتیمان چه کردهای سؤال خواهد شد.  اهمیت این موضوع به حدی است که خداوند چند آیه قرآن را به موضوع یتیم اختصاص داده است.

الان با مؤسسههای دیگری هم همکاری دارم. بعضی از آنها در شهرها بیش از چهار هزار دانشآموز را تحت حمایت دارند. تلاش ما این است که کارها با کیفیت مناسب ارائه شوند. من سعی میکنم به تمام شعبهها سر بزنم و رسیدگی کنم.

 

این سن و این همه کار !

در هر سن و سالی باید کار کرد و امید را از دست نداد. بسیاری از افراد همسن من یا حتی در سنین پایینتر، فعالیت اجتماعی ندارند و مدام از دردهایی که پیری برایشان در پی داشته گله و شکایت میکنند. باید بپذیریم، کهنسالی بخشی از زندگی است و باید با آن کنار آمد. بدون کمربند طبی قادر به نشستن نیستم، پاهایم درد میکنند، پوکی استخوان دارم و قلبم ناراحت است. اما با وجود همه این مشکلات، هرگز کسی ندیده است که از درد شکایت کنم یا کارهایم را به خاطر مشکلات جسمی عقب بیندازم، به طوری که هر کس مرا میبیند، تصور میکند جوانی بیستسالهام (میخندد). اما در مقابل یتیم بسیار حساسم.

اراده و توکل و شناخت هدف و مقصد به من نیروی حرکت میدهد. تا وقتی زندهام و نفس میکشم، چرا باید از این نعمت استفاده نکنم ؟

 

مسیر زندگی شما ؟

یک کلمه. تقوا.

 

شما در چه محیطی آموزش دیدهاید که اینقدر خوب تقوا را میفهمید؟

 به کتاب دیوان پروین اعتصامی اشاره میکند. کتاب را برمیدارد و ابیات زیر را از حفظ میخواند:

اگر فلاطن و سقراط بودهاند بزرگ

بزرگ بوده پرستار خردی ایشان

به گاهواره مادر به کودکی بس خفت

سپس به مکتب حکمت حکیم شد لقمان

چه پهلوان و چه سالک، چه زاهد و چه فقیه

شدند یکسره شاگرد این دبیرستان

۶۱۹
کلیدواژه: رشد معلم,گفت و گو،بدر الملوک امام، معلم بازنشسته،بازنشستگی،
نام را وارد کنید
پست الکترونیک را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید