عکس رهبر جدید
۰
سبد خرید شما خالی است.

یک عمر معلمی، یک قرن زندگی: گفت و گو با بیگم سلیمی

  فایلهای مرتبط
یک عمر معلمی، یک قرن زندگی: گفت و گو با بیگم سلیمی
خوش حالیم که دیدارمان با بانوی پیشکسوت، سرکار خانم سلیمی جرقه ای شد برای برگزاری مراسم تجلیلی که توسط شاگردان ایشان در شهرستان نیریز برگزار شد. دانش آموزان و دوستداران ایشان ۲۵ شهریورماه ۱۳۹۶ گرد معلم ۹۴ساله خود جمع شدند و مراتب سپاس و قدردانی خود را از این معلم مهربان به جا آوردند. اما با کمال تأسف کمتر از دو ماه پس از این بزرگداشت در تاریخ ۱۳ آبان با خبر شدیم ایشان دار فانی را وداع گفتند و روحشان پس از ۹۵سال زندگی و تلاش در جهت تعلیم و تربیت فرزندان نیریزی آرام گرفت. فقدان ایشان را به خانواده محترم و همچنین به شاگردان و فرهنگیان شهرستان نیریز تسلیت عرض میکنیم.

در ابتدای فیلمی که از دویدن آقای فرج ‌زاده از نی ‌ریز تا شیراز تهیه شده است بانوی کهن ‌سالی دیده می‌شود که خوابیده برتخت، از کمبود کلاس و مدرسه در شهر نی‌ریز می‌گوید. صحنه قابل‌توجهی است. گویی درد معلمی حتی در آستانه 94 سالگی هم او را رها نمی‌کند. چه درست گفت نظام وفا:

«دوچیز مرا کشت؛ بلای عشق و درد معلمی».

مشتاق دیدار این خانم معلم بازنشسته نی‌ریزی شدم، و وقتی از آقای فرج زاده خواستم که قراری بگذارد تا به عیادتش برویم تازه متوجه شدم که این بانوی محترم مادر هنرمند خوش‌ نویس آقای طغرایی است.

قرارمان برای ساعت 9 و نیم بود، اما تا برسیم چند دقیقه ‌ای دیر شده بود. هنرمند خطاط را عصا به‌دست سر خیابان دیدیم که برای استقبال از ما منتظر ایستاده است. حسابی شرمنده شدیم. به اتفاق وارد حیاط کوچک و باصفایشان شدیم. پسر دیگر خانم سلیمی و تنها دخترش دم در حیاط به استقبالمان آمدند. وارد که می‌شدی ابتدا هال کوچک و مرتبی را می‌دیدی که تختی در یک طرف آن قرار داده شده بود. ما را به اتاق پذیرایی هدایت کرد. این بار خانم معلم بر روی تخت نبود، بلکه در اتاق پذیرایی بر روی مبل نشسته بود.جثه نحیف و کوچکی داشت. ریز نقش بود. درست مثل مادر بزرگ‌های قصه‌ها، چارقد سفیدی بر سر داشت که با یک سوزن زیر گلو، آن را سفت کرده بود. صورتی گرد و چهره‌ای مهربان داشت. یک عینک قهوه‌ای با قاب مستطیلی هم بر چشمانش بود. دستش را که گرفتم تا عرض ادب کنم آهسته پرسید: پس آقای دکتر کجاست؟ انگار منتظر بود مصاحبه‌کننده یک آقا باشد.

پرسیدم: مادر جان از چه سالی وارد آموزش‌و‌پرورش شدید؟

جواب داد: از 17 سالگی؛ و دخترش اضافه کرد از سال 1326 استخدام شده‌اند.

پرسیدم: معلمی را دوست داشتید؟

خیلی! را کشیده و با تأکید خاصی گفت و بلافاصله ادامه داد  اینقدر به بچه‌ها علاقه داشتم! داشتم را کشیده گفت.

با شوق گفتم: مادر! از آن روزها برایمان خاطره‌ای بگویید.

خنده دلنشینی کرد و گفت: «شاگردی داشتم که هر صبح دیر به مدرسه می‌آمد و من مجبور بودم درس را دوباره تکرار کنم. یک روز وقتی زنگ راحت زده شد همه شاگردان بیرون رفتند آن دختر را نگه داشتم و علت دیرآمدنش به کلاس را پرسیدم. او شروع کرد به گریه‌کردن. دوباره سؤال کردم، چرا دیر آمدی؟ گفت: من مادر ندارم و پدرم زن دیگری گرفته است. هر صبح پیش از آمدن به مدرسه باید لباس زیر‌ بچه را بشویم و بعد به مدرسه بیایم. عصرکه یک عمر معلمی، یک قرن زندگی مدرسه تعطیل شد به خانم طباطبایی، مدیرمان، گفتم من باید پدر این بچه را ببینم. فردا پدرش به مدرسه آمد. گفتم شما خبر دارید که دخترتان کلاس چندم است؟ کی به مدرسه می‌رود و برمی‌گردد؟ پدرش گفت من آن‌قدر گرفتاری دارم که به این چیزها نمی‌رسم. گفتم این اشتباه است، و جریان را برایش گفتم، بسیار ناراحت شد. گفتم ناراحت نشو، یه وقت نری با خانمت دعوا کنی‌ها ! یک درد بشه دو درد! طوری به خانمت بگو که او هم ناراحت نشود. آن بنده خدا هم کلی تشکر کرد و دیگر هیچ وقت آن بچه دیر نیامد.»

پرسیدم: «هنوز هم از آن بچه خبر دارید؟»  با ذوق گفت: «بله، دبیر یکی از دبیرستان‌های شیراز شد. هنوز هم وقتی به نی‌ریز می‌آید حتماً به من سر می‌زند و همیشه می‌گوید هرچه دارم از شما دارم.»

پرسیدم: «آن زمان که این اتفاق افتاد خودتان ازدواج کرده بودید؟» پیرزن خنده ریزی کرد وگفت: «نه هنوز!»

دختر خانم سلیمی ادامه داد: «مادرم و عمه جانم هم‌کلاسی بودند و در مدرسه‌ای که پدربزرگم آن را راه انداخته بود و بی‌بی جانم مدیر آن بود درس می‌خواندند. بعدها عمه جان مدیر آن مدرسه و مادرم معلم کلاس اول شدند و مادرم را برای پدرم خواستگاری کردند.»

از خانم سلیمی خواستم که از  مدرسه‌های آن سال‌ها برایمان بگوید. از پله‌های بلند مدرسه می‌گوید و اینکه مجبور بوده است دست بچه‌ها را بگیرد و یا حتی گاهی بعضی‌ها را که خیلی ریزاندام بوده‌اند بغل کند تا بتوانند از پله‌ها پایین بیایند و به حیاط مدرسه بروند.

پرسیدم: «مادرجان از دوران تحصیل خودتان برایم تعریف کنید.» لبخند دلنشین و ملیحی زد و گفت: «می‌خواهی برایت قصه ملا رفتنم را بگویم؟» با اشتیاق گفتم: «بله بله  تعریف کنید.»

«دیوار ما با دیوار ملّا یکی بود. کلاس توی سردابه ‌خانه تشکیل می‌شد. روز اول از پله‌ها که پایین رفتم یک خمره بزرگ کنار دیوار بود. «ملا گفت حالا که اینجا آمدی اگر درس نخوانی میندازمت توی این خمره تا مار و مورها بخورندت. من هم یواشکی از پله‌ها بالا آمدم و فرار کردم و دیگر نرفتم! بعد مادرم که خودش قرآن خواندن را پیش زن کربلایی‌حسن یاد گرفته بود من و خاله‌ام را هم فرستاد پیش او. او هم الفبا یادمان داد.» پرسیدم چطوری درس می‌داد؟ جواب داد: «زبانی درسمان می‌داد. نه قلم بود و نه کاغذ! همه ساکت به حرف‌های زن ملاحسن گوش می‌دادیم. می‌گفت: الف هیچی نداره/ ب یکی به زیر داره/ پ سه تا به زیر داره/ ت دوتا به سر داره/ ث سه تا به سر داره/ ج یکی بغل داره/ خ یکی به سر داره/ چ سه تا بغل داره/ ح هیچی نداره خلاصه یک ماه به ما فرصت داد تا حروف را یاد بگیریم. «دختر خانم سلیمی اضافه کرد البته مادرم بعد از آن به دبستان دولتی رفتند. پرسیدم: «مادرجان مدرسه‌تان کجا بود؟» گفت: «جای مشخصی نداشت. مرتب جابه‌جا می‌شد. هر از گاهی مدرسه در خانه یکی از بزرگان نی‌ریز تشکیل می‌شد. اوایل که رفتم مدرسه در خانه حاج محمد طغرایی بود که خودش رییس فرهنگ بود و با اسب می‌آمد و به ما سر می‌زد. اما یادم هست که امتحان ششم را در منزل محمدحسن‌خان فاتح دادیم. عده‌ای از بچه‌های شهرهای دیگر هم آمده بودند. املا و انشا و حساب را کتبی و بقیه درس‌ها مثل تاریخ و جغرافی و قرآن را شفاهی امتحان می‌دادیم. معلم‌هایی که امتحان می‌گرفتند از شیراز آمده بودند»

 پرسیدم: «مادرجان از دوران تدریستان بگویید.» گفت: «من معلم کلاس اول مدرسه آزرم بودم تا اینکه مدرسه دیگری بنام مدرسه عفت در منطقه دیگری افتتاح شد و رئیس فرهنگ گفت باید آنجا بروی. آن مدرسه خیلی دور بود. مدرسه‌ها هم دو شیفت بود؛ هم صبح و هم عصر!

وسیله که نبود. من مجبور بودم تمام روزهای زمستان و هنگام برف و باران، روزی٤ بار از بازار تا مدرسه کوچه‌های تنگ و بازار ملکی‌دوزان (نوعی گیوه) آن زمان را پیاده طی کنم تا به مدرسه برسم.  البته رودخانه‌ای هم جلوی راه داشتیم. یادم هست یک ‌نفر داشتیم به نام اسماعیل که فراش مدرسه بود. بنده خدا در موقع بارندگی چوبی وسط رودخانه می‌گذاشت و دست بچه‌ها را می‌گرفت تا از رودخانه عبور کنند. البته بعد از ٥ سال مجدداً به مدرسه آزرم برگشتم و ناظم مدرسه شدم.»

گرچه گفت وگو با این خانواده هنرمند و پر مهر بسیار دلنشین بود اما برای اینکه بیش از این خانم معلم دوست‌داشتنی را خسته نکنیم عزم رفتن کردیم. هنگام خداحافظی کتاب زیبای خطاطی آقای طغرایی فرزند خانم سلیمی را هم هدیه گرفتیم. در مسیر همچنان به خانم سلیمی و این حجم عظیم عشق و لذتشان از معلمی می‌اندیشم و میزان رضایت‌مندی معلمان دیروز از جایگاهشان را تجلیل می‌کنم.

 

یک عمر معلمی، یک قرن زندگی  
یک عمر معلمی، یک قرن زندگی  
۳۲۳۶
کلیدواژه (keyword): یک عمر معلمی,یک قرن زندگی,گفت و گو,بیگم سلیمی,
نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید

۸۵ نفر
۳۴,۵۹۲,۰۲۶ نفر
۷۰۵ نفر
۱۴,۱۴۸ نفر
۲۴,۱۲۵,۲۱۱ نفر