جمعه، ۲ تیر ۱۳۹۶, ۰۶:۰۰
به سایت مجلات رشد خوش آمدید. ثبت نام کنید ورود
 

داستان

داستان‌های کوتاهی که توسط دانش‌آموزان به نگارش درآمده است به لحاظ محتوا، اصول نگارش، اصول داستان نویسی و ... از طرف کارشناسان مرکز بررسی آثار مورد نقد و بررسی قرار گرفته و آموزش‌های لازم جهت بهتر شدن آثار به دانش‌آموزان ارائه می‌گردد.

لذا دانش‌آموزانی که در زمینة‌ داستان‌نویسی فعالیت دارند می‌توانند آثار خود را برای این مرکز ارسال کنند.

 

آدرس

تهران، خیابان کریمخان زند، خیابان ایرانشهر، شماره 268، دفتر انتشارات و تکنولوژی آموزشی

 

صندوق پستی

 6567 15875

 

تلفن

 88305772  - 021

 

پست الکترونیک
barresiasar@roshdmag.ir

 

 

 

!!!!!!!!!!

سایه  خرگوش

یکی بود یکی نبود. یک خرگوش کوچولویی بود که هم کلاسی‌هایش او را دوست نداشتند چون می‌گفتند تو صورت زشتی داری. یک روز خرگوش کوچولو به همکلاسی‌هایش گفت: "من را هم بازی می‌دهید؟" هم کلاسی‌هایش گفتند : "نه. چون تو خیلی زشت هستی" خرگوش کوچولو ناراحت شد و به گوشه‌ای رفت و روی یک سنگ نشست. سرش را پایین انداخت و به فکر فرو رفت. ناگهان صدایی شنید که می‌گفت: " می‌آیی با من بازی کنی؟ " خرگوش کوچولو سرش را بلند کرد و دید سایه‌ی خودش است که با او حرف می‌زند. خرگوش کوچولو خوشحال شد و با او مشغول بازی شد. یک ساعت بعد دوستان خرگوش کوچولو آمدند و گفتند: " ما را هم بازی می‌دهید؟" خرگوش کوچولو گفت: "آره" اما سایه گفت: "نه نمی شود" همکلاسی‌های خرگوش کوچولو گفتند: "چرا" سایه گفت: "برای این که باید بروید و سایه‌های خود را بیاورید" آنها گفتند: "ما سایه‌های خود را از کجا بیاوریم؟" خرگوش کوچولوی مهربان آنها را با خود به محل دیوار جادویی برد. آنها به سایه‌های خود گفتند: "بیایید بازی کنیم" سایه ها اخم کردند و گفتند : " ما نمی‌آییم چون شما دل خرگوش کوچولو را شکستید. باید از او عذرخواهی کنید تا ما هم بیاییم" همکلاسی های خرگوش کوچولو از او عذرخواهی کردند و همگی مشغول بازی شدند.
 بهار هاشمی، 9 ساله، از تهران

 

!!!!!!!!!!
 

قدم به قدم

تصمیم گرفتم چشم‌هایم را ببندم و قدم به قدم بروم. چشم هایم را باز کردم، دیدم در یک جنگل هستم! گم شده ام. خرگوشی آنجا بود، از من پرسید: "چرا ناراحتی؟" ، "گم شده‌ای؟" نمی دانستم چه بگویم گیج بودم. ولی بعد گفتم: "درست است، من چشمهایم را بستم و قدم به قدم راه می رفتم که یکدفعه دیدم در این جنگل هستم."
خرگوش گفت: "خوب بیا خانه‌ی من و اگر دوست داری با من زندگی کن."
 گفتم: "من فقط برای یک ساعت به خانه‌ی شما می آیم و بعد از آنجا می روم."
به خانه‌ی آنها رفتم او از من با هویج پذیرایی کرد. وقتی از خانه خرگوش خارج می‌شدم او گفت: "من هم می‌خواهم با تو چشمهایم را ببندم و قدم به قدم حرکت کنم." هر دو این کار را کردیم. وقتی چشم هایمان را باز کردیم جلویمان روباهی سبز شد. پا به فرار گذاشتیم. تا آمد روباه دنبال ما بدود خرسی ظاهر شد و روباه را فراری داد. خرس وقتی ماجرای مرا شنید به خوردن عسل دعوتمان کرد. تصمیم گرفتم از آنها خداحافظی کنم که ناگهان پای خرس بین دو شاخه ی ریشه ی یک درخت بزرگ گیر کرد. من و خرگوش با کمک یک چوب بین دو قسمت ریشه فاصله دادیم و پای خرس را آزاد کردیم. در همین موقع کبوتری از راه رسید به دنبال غذا بود. من از جیبم کمی دانه به او دادم. کنار آب رودخانه ای رسیدیم. موشی بر روی آن شناور بود و دست و پا می زد. با کمک کبوتر و خرس او را از آب نجات دادیم و حالا من بودم و موش، کبوتر، خرس، خرگوش.
حرکت کردیم به سگی رسیدیم که استخوانی بر دهان داشت و گفت: "می‌توانم با شما بیایم؟" گفتم : "آره"
به آهویی رسیدیم که علف می خورد و میمونی که نارگیل ها را از بالای درخت به زمین می انداخت و می گفت: "بخورید خوشمزه است." در همین هنگام خرگوش با تعجب گفت: "آلیس!!!!"
همه به او که کنار یک درخت موز ایستاده بود نگاه کردیم. به نزدیک او رفتیم. گفت: "شما در سرزمین من چه کار می کنید؟ "
گفتم: "مگر اینجا سرزمین شماست؟"
گفت: "بله سرزمین ماست"
 گفتم: "من گم شده ام کمکم می کنی به سرزمین خودم برگردم؟"
گفت: "آره اما تو الان مهمان من هستی چند روز بمان"
 گفتم: "نه باید بروم مادرم نگران می شود."
گفت: "هرجور دلت می‌خواهد پس چشمانت را ببند و قدم بزن"
چشمانم را بستم و قدم زدم وقتی آنها را باز کردم عروسک هایم را دیدم که در اتاقم روبرویم نشسته بودند و به من نگاه می کردند. آنها خرگوش، خرس، کبوتر، موش، آهو، سگ، میمون و آلیس بودند.
سیما خادریان، از  نیشابور

 

!!!!!!!!!!

 ماشین نو

عصر یکی از روزهای ماه رمضان بود. پدرم هنوز نیامده بود. صدای بوقی شنیدم. کنار پنجره رفتم تا ببینم چه کسی است. پدر بود. او چند ماه پیش یک ماشین نو خریده بود. من و سه خواهر و برادرم از این که ماشین داشتیم خوشحال بودم. البته پدرم باید برای پرداخت کردن قسط ماشین سخت کار می کرد. پدرم آتش نشان بود. او هر سه روز یک شبانه روز در آتش نشانی، دو روز در اتوبوس خط واحد و شب‌ها مسافرکشی می‌کرد تا بتواند پول ماشین را تهیه کند.
وضع مالی ما خوب نبود ولی مادر با این همه کم پولی هر چه در خانه داشتیم و می خوردیم چند کاسه از آن را به همسایه ها می داد. آن روز موقع افطار ما فقط چایی شیرین و نان داشتیم. با ناراحتی شروع به خوردن کردیم. ناگهان زنگ خانه به صدا در آمد. یکی از همسایه‌ها بود. او یک ظرف آش برای ما آورده بود. ما خوشحال شدیم. در حال خوردن بودیم که یکی دیگر از همسایه‌ها فرنی آورد. ما خنده‌مان گرفت. چند لحظه بعد یکی دیگر از همسایه‌ها کتلت آورد. خلاصه آن شب دیگر سفره‌ی ما خالی نبود چون همسایه ها برای ما غذاهای خوشمزه آورده بودند. شاید آن روزهایی هم که مادر برای آنها غذا می برد آنها هم مثل ما خوشحال می شدند.
سیده مریم یگانه موسوی، از لنگرود
 

 

 

کلیه حقوق این وب‌سایت متعلق به دفتر انتشارات و تکنولوژی آموزشی می‌باشد.