دوشنبه، ۷ فروردین ۱۳۹۶, ۰۹:۱۰
به سایت مجلات رشد خوش آمدید. ثبت نام کنید ورود
 

شعر / قطعه ادبی

اشعار یا قطعه‌های ادبی دانش‌آموزان از طرف کارشناسان مرکز بررسی آثار مورد نقد و بررسی قرار می‌گیرد و آموزش‌های لازم جهت بهتر شدن آثار به دانش‌آموزان ارائه می‌گردد. نکات کلیدی و رموز شاعری و ... به مخاطبان گفته می‌شود تا بتوانند در آثار بعدی خود آن‌ها را رعایت کنند.

آثار برتر دانش‌آموزان در مجلات رشد چاپ خواهند شد.

٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

 به مناسبت میلاد فاطمه  معصومه (س)
درحریم حرمت عشق و صفا می‌بینم
آیتی از گل  گلزار خدا می‌‌بینم
برسرگنبد زرین تو ای فاطمه جان
رایت حک شده‌ی نام تو را می‌بینم
مات گردیده‌ام اکنون ز تجلی حضور
در طواف حرمت شمس ضحی می‌بینم
زینت محفل دل‌سوختگانت را هم
آتش سوز دل و ذکر و دعا می‌بینم
بارگاه تو بود مأمن بشکسته دلان
دائم ای ماه ز تو مهر شفا می‌بینم
آن‌که شد معتکف کوی تو از شوق وصال
آشنای قدم اهل وفا می‌بینم
ما گداییم به درگاه تو ای "مهر منیر"
دست لطف و کرمت را چو رضا
گرچه آلوده و دلبسته‌ی این دنیایم
آخرامید شفاعت به جزا می‌بینم
مدتی هست که در عالم رویا و سکوت
خواب صحن و حرم کرببلا می‌بینم
ای کریمه سببی کن که به وصلم برسم
چون که مهر سفرم را ز شما می‌بینم
مهدی رمضانی متین  از  قم 

 ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

آقا اجازه چه زود....

باور نمی‌کنم این روزهای بی‌تو را....
باور نمی‌کنم کلاس را بی‌صدایت آغاز کنم.
کاش آن روز، آن روز سرد، آن روز بی‌رحم هرگز نمی‌رسید.
همان روزی که دست پرمهرت را از سرمان گرفت.
روزی که پای تخته ایستاده بودی و نگاه‌های همه بر دستان و چشمان شما بود و ناگاه دستان بی‌مهر روزگار گریبان پرصلابتت را گرفت و آن کوه پر استقامت را جلوی دیدگانمان نقش بر زمین کرد و آهسته آهسته نفس در سینه‌های ما حبس و دنیا بر دیدگانمان تار شد.
فریاد می‌کشیدیم....
آن روز همه آمال‌هایمان بر باد رفت
آن روز می‌خواستیم در آزمون تست رقابت کنیم افسوس رقابت بر سر ریختن اشک‌هایمان شد.
آقا اجازه طوفان اضطراب، کشتی کلاسمان را لرزاند. دلمان لرزید. قطرات اشک همدممان شد. در این لرزش یکی گفت برای رهایی از این کابوس دعا کنیم. ذهن پریشان و احساس کودکانه‌مان از همه‌جا بی‌خبر بود. در ذهنمان درس‌هایی را که از شما آموخته بودیم مرور می‌کردیم. آقا اجازه یادتان هست گفته بودید دعایی که از ته قلب باشد زود برآورده می‌شود؟ دعایی که با اشک باشد زود شنیده می‌شود؟
افسوس حکمت چیز دیگری بود. چشمهایمان را بستیم و در آن روز طوفانی دریایی آرام را آرزو کردیم. آرزو کردیم ناخدای کشتی کلاس باز هم شما باشید. آرزو کردیم شما پیک نوروزی را به دستمان دهید. آرزو کردیم بار دیگر زیبایی بهار را با لبخند شما تجربه کنیم.
افسوس بی‌خبر بودیم که دریای طوفان‌زده‌مان را آرامشی نیست و سکان کلاسمان بی ناخدا مانده است.
آقا اجازه کسر کلاسمان بی‌وجودتان ساده نمی‌شود.
آقا اجازه بی فعل وجودتان همچون فاعل‌های سرگردان هستیم.
آقا اجازه چه نیرویی داشت آهن‌ربای وجودتان که همه جذبش شده بودند؟
آقا اجازه تو خورشیدی بی‌غروب، بارانی بی‌پایان و یرچشمه محبت بودی که تمام مهربانی را به ما هدیه کردی.
آقا اجازه چه زیبا بود آخرین درسی که به ما دادید. آقا اجازه مرگ را برایمان تفسیر کردید. می‌دانم دوست نداشتید اشک از چشمانم سرازیر شود پس دیگر اشک نمی‌ریزم.
می‌دانم دوست داشتید همه ما در آزمون موفق شویم پس همه قول می‌دهیم در تک تک آزمون های زندگیمان قبول شویم.
آقا اجازه قدم در راهی می‌‌گذاریم که راهنمایش شما بودید و تک تک پندهایتان را آویزه گوشمان می‌کنیم تا دانشمند کوچک شما بشویم.
این حرف شما را فراموش نخواهیم کرد : "من می‌توانم"
ای مهربان لحظه‌هایم که این چنین سوختی تا من بمانم کاش می‌شد مرحمی باشم برای خستگی‌های پسرت. من دلواپس فرداها هستم که نیاموختن از تو را چگونه تحمل کنم.

دل‌نوشته عرفان نوری، کلاس ششم ابتدایی
از دبستان بحرالعلوم قم که شاهد مرگ ناگهانی آموزگار خود مرحوم غلامرضا فرهمند (روحش شاد) در سر کلاس درس بود 
 

 ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

ایران

سلامی به گرمی جنوبی‌ترین شهر وطنم آبادان، به پاکی آب قنات‌های یزد، به تقدس حرم سلطان خراسان امام رضا (ع)، به قدمت اصفهان نصف جهان و به نرمی الماس‌های بلورین سیلان، سلامی به پهنای وطنم ایران....
امروز یادگرفتم بنویسم ایران....
به همین خاطر لازم دانستم تا از تمام حرف‌ها و مرزهای آن به شما درود بفرستم.
معلم عزیزم که درس شعور عاشورایی به ما آموخته‌ای. گذشت، صبر، تدین و رأفت در مقابلت سر تعظیم فرود آورده و در پستوی صفحات پنهان شده‌اند. اگر تمام ستاره‌های آسمان را بر شانه‌ات بنشانم باز قادر به سپاسگزاری نیستم.

بخشی از دل‌نوشته رزا رضوانی (نماینده کلاس اول از دبستان قرآنی شیخ‌ مفید نشتارود) 

 ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

ماهی عید
ماهی سرخ و سفیدم
تو حوض آبی می پره
وقتی می آد به خونمون
واسمون شادی می آره

زهرا سادات امامی، هفت ساله، از تهران

  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

ازجمکران می‌آیم

از جمکران می‌آیم؛ از میعادگاه حضورت؛ ازمحفل عاشقان ظهورت همراه با دیده‌های ابری و قلب‌های منتظر. تمام ابرهای جهان در دلم گریه می‌کنند . چشمانم آشیانه‌ی انتظار شده و سراسر وجودم امید. تا به حال ندیده بودم ابری چتر هزار پاره‌ی انتظار را بر غربت دل منتظران این گونه پرباران بگشاید . گفته اند:«باآمدنت باران زیبایی می‌بارد» و هیچ کس از دست‌های تهی و از سفره‌های خالی سراغ نمی‌گیرد.
بوی گلاب می‌آید ومادر تمام آرزوهای خود را برسجاده‌ی انتظار گریه می‌کند. راستی! هر شب به خانه‌ی دل‌هامان سر می‌زنی و دست نوازش‌گرت را بر سرمان می‌کشی. آری هر شب می‌آیی و بر سجاده‌ی انتظارمان عطری از عشق می‌پاشی لباس‌های‌مان را از یاس پر می‌کنی و من هر آدینه به امید آمدنت خانه‌ی دلم را آب و جارو می‌کنم و پنجره‌های خسته‌اش را دلداری می‌دهم . گلدان‌های کهنه‌اش را پر از شمعدانی می‌کنم و روی پله‌هایش گلدان‌های یاس می‌گذارم. پدر نیز با دست‌هایی سبز زیر باران عشق و انتظار ندبه را زمزمه می‌کند!

مهدی رمضانی متین از قم
٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

رنگین‌کمان آرزوهایم را هشت رنگ می‌کنم...

پنجره‌ی اتاقم را باز می‌کنم و با رنگین‌کمان آرزوهایم پلی به آسمان می‌زنم.
آرزوی اولم به رنگ قرمز است روی آن می‌نویسم: «خدای من کاش لپ‌های تمام بچه‌های مریض از خوشحالی شفا قرمز باشد.»
آرزوی دومم به رنگ نارنجی است روی آن می‌نویسم: «خدای خوبم کاش نارنجی‌ترین نارنگی دنیا به دست کودک فقیری برسد که در تمام تابستان هیچ هندوانه‌‌ای نخورده.»
آرزوی سومم به رنگ زرد است روی آن با خط خوش می‌نویسم: «ای خدا در همه‌ی خانه‌ها خورشیدی باشد که سایه‌ی پدران و مادرانمان را از سرمان کوتاه نکند.»
به آرزوی چهارمم که رسیدم وسط رنگین کمان سبز است روی آن بزرگ می‌نویسم: «خدای خوبم تو را به تمام پیامبران و امامانت ظهور حضرت آقا امام زمان را نزدبک بفرما تا دنیای ما سرسبزتر از اینی که هست بشود.»
آرزوی پنجمم به رنگ آبی است ... روی آن برای خدا نقاشی می‌کنم هنگامی که دلهای همه‌ی مردم آبی شده صاف صاف...
آرزوی ششمم بنفش است: «از خدا می خواهم تا آینده‌ی تمام دوستانم را مانند ریحون‌های بنفش خوشبو شاد و پر از خوبی بسازد.»
آرزوی هفتمم به رنگ نیلی است روی آن نیلی‌ترین آرزو را، درخشان‌ترین آرزو را برای تمام کسانی که با عشق به من درس زندگی می‌آموزند، تقدیم می‌کنم و ای کاش که همیشه لحظات زندگی‌شان به رنگ نیلی شاد باشد.
رنگین‌کمان آرزوهایم را هشت رنگ می‌کنم و آخرین آن را بدون رنگ می‌گذارم و رنگ‌آمیزی آن را بر عهده‌ی خدای مهربانم قرار می‌دهم تا آینده‌ام را هر رنگی که دوست دارد بر دفتر نقاشی عمرم بکشد.

نویسنده نوجوان: هانیه راعی 13 ساله از دماوند
 ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

منتظر چه کسی هستید؟

من منتظرم
منتظر باد. شاید سحرگاه خورشید در خانه‌ام را زد.
منتظر ترانه‌ها هستم . شاید شاید باد شعرهای تازه‌ای را برایم آورد. منتظر عطر لاله‌ها . شاید یاس به صرف چای به خانه‌ام قدم گذاشت.
ساعت‌ها در حیاط خانه‌ام می‌نشینم و دیدگانم را به آسمان می‌دوزم و منتظر ابرها می‌مانم، که شاید خبری از بهشت برایم آوردند.
پاهایم در شن‌های مرطوب ساحل فرومی‌رود. منتظر موج‌ها می‌مانم که شاید خبری از ماهی‌ها برایم آوردند. من سپری شدن ساعاتم را کنار پنجره‌های گریان دوست دارم و همیشه منتظر بارانم تا غم‌هایم را به او بسپارم.
من منتظر قاصدک‌ها می‌مانم. حتی اگر هرگز برای نوازش دستانم به زمین نیایند. من همیشه منتظر غنچه‌های پامچالم که شاید روزی توانستم لبخند چشم‌‌نوازشان را ببینم.
من منتظر دانه‌های برف می‌مانم تا مخمل سپید زمستانی سرتاسر خانه‌ام را فراگیرد. من هر روز با چشم‌هایم سراسر باغچه‌ام را جست‌و جو می‌کنم. برای اینکه دست بر تاج سبز جوانه‌ها بکشم لحظه‌ها و ساعت‌هایم را خرج می‌کنم. من منتظر جوانه‌ها می‌مانم.
من از هزاران سال پیش تا حال منتظر نوش داروی زخم سهراب مانده‌ام، منتظر پیکی که با نوش‌دارو بیاید.
من هزاران سال است که با طلوع خورشید خانه‌ام را آب و جاور می‌زنم و روزها به انتظار خضر نشسته‌ام که شاید کلون در خانه‌ام به صدا درآمد. من منتظر طبیعت مانده‌ام، به عشق آمدن خضر خانه‌ام را آب و جارو کرده‌ام و چشم‌به راه پیک خوش‌خبر مانده‌ام و هنوز هم منتظرم.
منتظر باد. شاید سحر خورشید در خانه‌ام را زد.

نویسنده نوجوان: یاسمن شمس سبزوار کلاس سوم راهنمایی از تهران

٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

بهانه‌ای برای عاشق شدن

آقا امام زمان (عج)

باز هم  بوی خوشی از راه دور
ذره ذره می‌رسد، هستم صبور
خواهد آمد با بهاری سرفراز
می‌کند آقای ما روزی ظهور
هانیه زارعی از دماوند
 
هندوانه

من میوه‌ای قرمز رنگ
هستم مثل یک سنگ
پوستم سبز و سفیده
گوشتم خیلی شیرینه
تو درونم نشسته
هسته‌های دربسته
من توی فصل گرما
مناسبم در هر جا
هم شیرین و هم آبدار
خوشمزه هستم بسیار
من منتظر نشستم
حالا بگو کی هستم؟

منصوره میرزایی از همدان

٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

همه با هم برای هم

زندگی انسان‌ها عادت همیشگی خود را طی می‌کند؛ طی می‌کند تا به این باور برسیم که زندگی تنها یک بازی است؛ برنده‌اش خوشحال و بازنده‌اش ناراحت. اما در این دنیایی که همه‌ی ما می‌دانیم دود ماشین برای تنفس همه‌ی انسان‌ها خطرناک است ولی هر روز هزاران یا میلیون ها ماشین دودزا تولید می‌شود. در این دنیایی که همه‌ی ما می‌دانیم درختان برای زندگی تمامی موجودات مفید و لازم است، هر روزه هزاران درخت بر زمین می‌افتد. تمامی کسانی که کار ساختن ماشین و برزمین انداختن درختان را به عهده دارند به پول بیشتر از زندگی سالم اهمیت می‌دهند. آیا در این دنیایی که همه به فکر خودشان هستند کسی نیست که از بهر خدا و یا به خاطر بنده‌اش کاری کند؟ ...

قسمتی از قطعه ادبی نوشته زهرا دهینی از فیروزکوه

٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

آخرین جمعه‌ سال

آخرین جمعه سال
پنجره به جاده بازه
صدای پای تو آقا
مثل بودن یک رازه
سال تحویل که شد
عیدی هامونو گرفتیم
آقاجون منتظریم ما
عیدی رو از تو بگیریم
سر سفره‌های هفت‌سین
ماهی تو تنگ گوشه‌گیره
شمع کنار گل نشسته
سراغ تو رو می‌گیره
آیینه نما نداره
دلش از غصه شکسته
کتاب خوب خدا هم
به امید تو نشسته

سراینده:  دوست نوجوان زهرا جعفری فرد از قائم شهر

٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

آقای ندیده

یه آقای مهربون
که نیست کنار آدما
کسی اونو ندیده
از قدیم تا به حالا
خیلی وقته گذشته
از اون زمون که آقا
اون آقای ندیده
پنهان شد از نظرها
از اون وقتی که رفتی
از اون وقتی که هستم
همیشه چشم به راهتم
همیشه یادت هستم
از اون وقتی که بودم
همش هستی تو یادم
ای آقای ندیده
بیا که خاک پاتم...

بخشی از شعر «آقای ندیده» نوشته نرگس نوی پور کلاس دوم راهنمایی 

٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

پروانه

در یک روز بارانی
من یک پروانه دیدم
بر روی بالهای او
نقشی آراسته دیدم
گفتم که ای پروانه
هوا سرد است و بارانی
نمی‌ترسی اگر گاهی
بلرزی تو از سرمایی؟
قطره‌ی باران بریزد بر سرت
بیافتد در آب پیکرت؟
گفت پروانه، ای انسان
که هستی در پناه خدا پنهان
خدا به تو علم و معرفت عطا نمود
بر تو دروازه‌ی علم و دانش را گشود
برو از دروازه‌ی علم استفاده کن
قانون طبیعت را برخود یادکن
منی که پروانه هستم و ریزه میزه
قدرت گرمایی دارم همچو گدازه
یعنی در سردترین روز بارانی
نمی‌شود تنم سرد در تمام این سردی

شاعر: دانش‌آموز زهره ابراهیمی از دبستان ابتدایی سما گنبد کاووس

٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

نامه‌ای به خدا

خدایا تو را دوست دارم و قلب کوچکم را به تو می سپارم تا مهربان باشد و با مهربانی تو آشنا شود. خدایا، خداوندا! هدایتم کن تا ظلم نکنم زیرا می‌دانم گناهی نابخشودنی است. خدایا! راهنمایی‌ام کن که دروغ نگویم زیرا گناه است.
خدایا! ارشادم کن که بی‌انصاف نباشم، زیرا کسی که انصاف ندارد از مهربانی و بخشش تو دور است، وجودش از سنگ است.
خدایا! راهنمایم باش که به کسی بی‌احترامی نکنم، زیرا بی‌احترامی به آفریده‌هایت بی‌احترامی به خود توست.
خدایا! من کوچکم، ضعیفم، ناچیزم، پرکاهی دربرابر طوفان‌ها هستم پس یاری‌ام کن و مراقبم باش. همین طور تنهایم نگذار.
خدایا! تو را سپاس که این همه نعمت به ما بخشیدی. خدایا یاری کن تا از این نعمت‌ها به خوبی استفاده کنیم.
خدایا! به من صفت‌های خردمند، سربلند، آزاده و شریف، خداپرست عطا کن.

قطعه ادبی نوشته: الهه طاهرنژاد از مدرسه راهنمایی شهید سرلشگر بابایی (منطقه 13 تهران)

٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

بهانه‌ای برای عاشق شدن

آسمان پهلوهای خورشید را با تمام نیرو در هم می‌پیچید تا شاید از درد رها کند آن تابیدن را. هوا آن‌چنان سنگین بود که مردان آن روز، به سختی نفس می‌کشیدند و صدای نفس‌هایشان خنکای گرمای خورشید شده بود. آسمان می‌رفت تا ز خجلت گرگ‌زادگان بی‌صفت شکافته شود تا شاید خورشید که آن روز پشت به دنیا می‌گریست و بی‌تاب و طاقت شده بود خاموش شود. اما منادی با چشمانی پرشبنم دست بر قامت آسمان می کشید که : «ان الله مع الصابرین». بتاب خورشید. روی برمتاب که امروز روز آزمودن است. روشنای خویش بر پهنه دشت بگستران تا امروز بر جبین زمین جاودانه بماند و خورشید همچنان پشت به دنیا می‌گریست و قطرات زجرش که می‌چکید هوا گرم‌‌تر و گرم‌تر می‌شد.
... و بر پهنه دشت لب‌هایی خشک و بی‌رمق الله اکبر می‌گفت و خویش به جنت می‌خواند که : «های نامردان من خنکای بهشت را می‌شنوم. بتازید بر حق که صبوریم و ایمان داریم و العاقبه للمتقین»

برگزیده ای از قطعه ادبی «بهانه ای برای عاشق شدن» نوشته عفت پوریزدان پناه، از بندر سیریک

٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

آخرین دلاور کربلا

هوا گرم بود، آخرین شیر کربلا در وسط میدان خون و دشمنی افتاده بود. ناگهان فریاد عطش‌ناکی از وسط میدان بلند شد: «آیا کسی هست که مرا یاری کند؟ آیا کسی هست که دین اسلام را پایدار نگه دارد؟» ناگهان کودکی برهنه‌پا به عمه‌اش نگاهی انداخت و گفت: «بگذارید بروم...»
دستانش را از دستان عمه جدا کرد و به طرف امام (ع) دوید. آن دستان کوچک را رو به روی عموی تشنه‌لبش گرفت و رو به سپاهیان سنگدل گفت: «نمی‌گذارم بهترین بنده خدا را بکشید». ناگهان قاتلی از سپاه بیرون آمد و شمشیری که با آن دهها تشنه‌لب را شهید کرده بود، جلو آورد. دستان عبدالله از بدن جدا شد و پیکر بی‌جانش بر سینه‌ی آفتاب افتاد.

قطعه ادبی «آخرین دلاور کربلا» نوشته زینب سادات حسینی، 10 ساله از تهران

٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭
آسمان به خوابی عمیق فرو رفته و آن‌چه نمایان است قدم‌های بی‌هدف مسافری تنها در جاده‌های صعب‌العبور ده کوره‌ای تاریک در دل شبی تار است. آنچه به گوش می‌رسد صدای نفس‌های پیاپی و ضربات محکمی است که همچون کباده بر قفسه‌ی قلبش فرود می‌آید. آه‌های مکرری که از نهادش برمی‌آید نشان از روزهای واپسین دارد. روزها و شب‌هایی که این سیاهی و این جاده‌ی بی‌انتها جرقه‌ای در گوشه‌ی ذهن تاریک‌اش به حساب می‌آید.
آن روزها که در پس سیاهی شب طلوعی نمایان بود. آن روزها که از انتهای هر جاده‌ی بی‌انتها قهقهه‌ای گوش‌ها را می‌نواخت. آن روزها که خبری از ساختمان‌های سربه‌فلک کشیده نبود و زندگی پرتره‌ای از عشق و محبت، الفت و دوستی بود و همه خلاصه می‌شد به " باهم بودن". بازی با کودک همسایه و آن‌ها که مرحمی بر دل زخمی محسوب می‌شدند و تنهایی و خاموشی را واژه‌های بی‌معنا تلقی می‌کردند.
حال آن زندگی مختصر شده در صدای بوق‌‌هایی که از فراز طبقه‌های فوقانی از پرده گوش عبور می‌کنند. در فریادهای اعتراضی که از نهاد شهروندان خسته، خسته از آب جاری در جوی، خسته از آن سپهر گرد و غبار گرفته، خسته از آن بوهای متعفنی که مشام را می‌آزارد بر می‌آید. کاش در پس این تاریکی طلوعی دیگر باشد ....

قطعه ادبی اثر فائزه عاشوری، کلاس دوم دبیرستان از رشت

٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  

شعرهای الکی پلکی

چوپانی بود   گله نداشت
جویی بود  آب نداشت
درختی بود  سافه نداشت
چمنی بود  سبزه نداشت
آبشاری بود  که آب نداشت
گرگی بود  دمی نداشت
دفتری بود  ورق نداشت
شمعی بود  شعله نداشت

شعر «شعرهای الکی پلکی» اثرهستی اسدیان، 8 ساله

٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

انتظار

برای امام زمان (عج)
روزی که انتظار دردآورم به اتمام برسد غصه و درد بی معنا خواهند شد
شاید دیگر هیچ کودکی با شکمی گرسنه به بستر خواب روانه نشود
شاید دیگر رویاهای دخترک فالفروش سرکوب نشوند
حتی ممکن است آدمیان چون آسمان سخاوتند شوند
روزی که انتظار دردآورم به اتمام برسد
دیگر هیچ خانه‌ای خالی از صفا و محبت نخواهد بود
املای بابا نان ندارد با دستان کوچک هیچ کلاس اولی نوشته نخواهند شد
دیگر جنگ و جدل به افسانه می‌پیوندند و مار و پونه آشتی خواهند کرد
روزی که انتظار دردآورم به اتمام برسد
همه‌ی ما منتظران عاشقانه دست‌هایمان را بسویت دراز خواهیم کرد
به امید آن روز آرمانی
به امید روزی که با آمدنت لبخندی عمیق روی لب‌هایمان بیافرینی

قطعه ادبی «انتظار» اثر نیلوفر اکبرزاده، از آمل

٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

سینه ریز اشک
تقدیم به حضرت رقیه (س)

ای مایه‌ تمام غرور سه ساله‌ها
یادآور تو، چشم نمور سه ساله‌ها
تا در خیال، خاطره‌ات خیمه می‌زند
پی می‌برم به قلب صبور سه ساله‌ها
تو، از لبان سرخ پدر بوسه چیده‌ای
از بوسه داغ مانده تنور سه ساله‌ها
در تنگنای خاطره‌ی مردمان شام
برجای مانده رد عبور سه ساله‌ها
در شام، یادگار علی بین خطبه‌ها
تأکید می‌کند به حضور سه ساله‌ها
با داغ یاد روی تو، تنها سه شاخه یاس
باید گذاشت روی قبور سه ساله‌ها
باید به یاد سینه‌ی تو سینه‌ریز ساخت
با اشکهای مثل بلور سه ساله‌ها
بگذار شاخه شاخه گل اشک بشکند
وقتی شکسته است غرور سه‌ساله‌ها

شاعر: مصطفی شمسی زارع
(دوست نوجوان مرکزبررسی آثار مجلات رشد از شهر مقدس قم) 

٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭ 

غدیر

جمعیـت و خلـق کاروان دریـا شـد
منبـر ز جهــاز اشتـــران برپـا شــد
بعـد از نفسی جارچیـان می‌گفتنـد
از سوی خدا، علی علی مولا شد!

مصطفی شمسی زارع
دوست نوجوان مرکزبررسی آثار مجلات رشد از شهر مقدس قم

٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭ 

خلوت خیال

پروانــــه خیـــال به خالت نشانـــده‌ام       تا ساحل نجات تو خـود را کشانـــده‌ام
ای نـاجـــی تمامـــی افتــادگـان زپـــا      بنگر چگونه دست به دستت رسانده‌ام
         با یاد عشق خوب تو صـدها ستـاره را       از آسمــان دیــده بــه دامــن فشانـــده‌ام
           گل‌هـای سـرخ عاطفــه را با نـگاه تــو          برشاخـــه‌هـای خشــک کلامـم نشانـده‌ام
محتـاج یک تبسـم از آن شکــرین لبــم      با این امیــد تا به کنون زنــده مانــده‌ام
   شــب تا به صبـح نم‌نم باران دیـــده را         بـر بــاغ سبـــز آیینـــه دل چکـانـــده‌ام
با خلــــوت خیــال تمـاشـایی رخـــت          خود را زدام بار گنـــاهــان رهـانــده‌ام
    ای مهربان‌ترین و صمیمی‌تــرین بدان           با گـــرمی نگــاه تـو تنــها نمــ‌آانـــده‌ام

مهدی رمضانی متین
از شهر مقدس قم

 ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

عطر اذان
برای گل نرگس (عج)

پژواک تو در گوش جهان می‌پیچد
نـام تـو به روی هر زبـان می‌پیچد
می‌آیی و در دسـت تـو آیینه و نور
در صومعـه‌ها عطـر اذان می‌پیچـد

مصطفی شمسی زارع
 کلاس سوم راهنمایی از شهر مقدس قم
 

٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

 

کفشـدوزک

تـو دفتـــر نقـاشـــی   کشیده‌ام کفشدوزک
کنـــار اون کشـیــدم  دو سه تا گل کوچک
بــرای دوختــن کفش  به گـل‌ها سـر می‌زنه
بــرگای گــل‌ها رو اون  حسابـی کوک می‌زنه
انگار می‌گه چی می‌شد  مشتـری بیاد هزار تا؟
دلـم سوخـت و برایش  کشیـدم یه هــزار پا

اکرم روحانیان از تهران
٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭ 

رنگین کمان

دوبـــاره روی آسـمــــون      پیدا شده رنگین کمـــون
میـــرم بــرای دیـدنـــــش      از کوچمون دوون دوون
سـر و صــدای بچـه‌هـــــا      پیچیــده تـوی کوچه‌هـــا
همـه می‌گــن نزدیک‌تـــــره      رنگیـن کمون رو تپه‌هــا
از تپه‌هــا چـوپـون میــــاد      چـوپــون داره گلـه زیاد
چوپون میگه رنگین کمون      گرگ و دیـده اون نمیــاد
وقتی که گفت اینو چوپون      نگاه کردیــم به آسـمــون
گفتیـــم خـــــدا اگه میشــه      ما رو به اونجا بـرسـون
شب شد و فرداش دویـــدم      تــا ســر تپــه رسیـــــدم
رو آســمـــون بــا قلـمــــو      رنگیــن کمونـی کشیـــدم

داوود قاسمی از ساوه  
٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

شلاق آفتاب

خواه یا بخواهی
بادها می‌وزند
رویاها بر بند لباس خشک می‌شوند
دل‌های چرکین در تشت
با دو پا لگد می‌خورند
برای آویختن بر بند
بی‌گمان یاد شلاق آفتاب می‌افتد
هنگام آویختن بر بند

طاهره اصفهانی از کردستان   
٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

دل بارانی
به مناسبت میلاد باسعادت علی ابن موسی الرضا (ع)

در درون دفتر نقاشی‌ام
بال یک پروانه را وا می‌کنم
یک کمی آن‌ورتر از پروانه‌ام
عکس یک گلشن در آن‌جا می‌کنم
می‌پرد پروانه از روی ورق
تا به سوی گلشن دفتر رود
خنده گل‌ها به او جان می‌دهد
نغمه در پرواز از او سر می‌شود
شادمان سوی گستان می‌رود
ناگهان گل‌ها طلایی می‌شود
می‌رسد نوری زچشم غنچه‌ها
رنگ‌ها رنگ رهایی می‌شود
نوراز جای عجیبی می‌رسد
مثل یک گهواره از رنگ طلا
مثل یک اسم غریب و منتظر
اسم زیبای امیر ما، "رضا"

با دل بارانی و پرمهرخود
بره آهو را ضمانت می‌کند
او "رضا" پرورده آل علی (ع) است
بنده حق را شفاعت می‌کند
وقتی آن پروانه برگنبد رسید
در صف پروانه‌ها جانی گرفت
در میان زائران آن حرم
بال‌هایش رنگ بارانی گرفت

شاعر جوان : سپیده عسگری (رایحه) از تهران

٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

کوچه باغ باران

مرا به شمه‌ای از عطر یار مهمان کن
به کنج خلوت شب‌های تار مهمان کن
سپیده دم، در دروازه سحر بنشین
مرا به مژده آغوش یار مهمان کن
بیا و با قدمت کوچه باغ باران را
به دلنوازی فصل بهار مهمان کن
به آب و آینه سوگند، عاشقی زخم است
دلم به زخمه ناسازگار مهمان کن ...

برگزیده‌ای از غزل" کوچه‌باغ باران" اثر شاعر نوجوان  مصطفی شمسی زارع از شهر مقدس قم

٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

دستان آواره

... چشمانم از هر سایه‌ای خورشید فروزانی را تجسم میکند
قفل‌های زنگ آلود درها رهایی را برایم آرزومندند
و آن‌وقت تو هم نام مرا بلند برای دفترهای نانوشته می‌خوانی
و گویی زندگی دوباره مرا می‌خواند
دیگر پاهای برهنه‌ام در تاریکی روی سنگ‌ها می‌دوند
گویی همیشه علف‌ها را حس می‌کنند
و من ایمان دارم به روزی که تو دستانم را می‌گیری
و مرا از ابهام تاریکی
به قدمگاه نور می‌بری
من ایمان دارم به روزی که شب طرد شده را
با صبحدمان آشتی می‌دهی

برگزیده‌ای از قطعه ادبی "دستان آواره" اثر هانیه فرزانگان کلاس اول دبیرستان از شهر مقدس قم

٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

در خانه

چشم‌هایت را ببند و خودت را رها کن و به خدا بسپار!
با نفسی که در تن توست آرامش بگیر و به روحت بال‌های سفید خوشبختی را هدیه کن و به او پرواز کردن را بیاموز تا به سمت و سوی کلید خوبی‌ها که در آسمان هفتگانه رهاست برسد...!
قدری صبر کن. کجا؟ !
خداوند همه را "ما" را آفرید نه "من". تنها نرو. دست دیگران را در دستانت بفشار و با خود به نشانی همان در خانه ای ببر که سال‌ها گم‌گشته دل‌های خسته من و توست!

قطعه ادبی " در خانه" اثر  دوست نوجوان "هما خلقی" از سبزوار

   ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭  ٭

 

کلیه حقوق این وب‌سایت متعلق به دفتر انتشارات و تکنولوژی آموزشی می‌باشد.