عکس رهبر جدید
۰
سبد خرید شما خالی است.

یک فکر خوب

  فایلهای مرتبط
یک فکر خوب

به خاطر میلاد امام جواد (ع)، در مسجد جشن برپا بود.

محمّد علی با ذوق و شوق رفت کنار میزِ گوشه‌‌ی حیاط مسجد و گفت: «منم شربت پخش کنم؟»

محمّد حسن، برادرش، سینی را روی میز گذاشت و گفت: «نخیرم! تو کوچکی، نمیتوانی.»

بعد پارچ شربت را برداشت.

ابروهـای محمـّدعلی در هم رفت و گفت: «خب، پس من توی لیوانها شربت بریزم؟»

برادرش پـارچ را محکم گرفت و گفت: «نخیرم! تو کوچکی، نمیتوانی!»

محمّدعلی با ناراحتی لیوانهای کاغذی را توی سینی جابهجا کرد و گفت: «پس من لیوانها را یکییکی توی سینی میچینم، تو شربت بریز.»

محمّد حسن گفت: «نخیرم! تو کوچکی، نمیتوانی! بابا من را مسئول شربت کرده.»

محمّدعلی گوشهای نشست. با دقّت به اطراف نگاه کرد. یکهو فکری به سرش زد و رفت دنبال کاری.

بابا دید محمّدعلی با کیسهی زباله در حیاط مسجد میگردد. جلو رفت. با لبخند در گوشش گفت: «چه فکر خوبی کردی مرد کوچک!»یکدفعه محمّدعلی چشمش به برادرش افتاد که چند لیوان استفاده شده در دستش بود.

بهتندی کیسهی زباله را جلو برد و با صدای بلند گفت: «من مسئول جمعآوری لیوانهای خالی هستم.»

محمّدحسن لبخندی زد و گفت: «پس لطفاً لیوانهای پلاستیکی و کاغذی را در کیسههای جدا بریز.»

۹۶
کلیدواژه (keyword): رشد کودک، قصه گل‌گلی، یک فکر خوب، فاطمه ابراهیمی
نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید