عکس رهبر جدید

غنچه نیلوفر آبی

 ۱۴۰۱/۰۱/۰۱
  فایلهای مرتبط
غنچه نیلوفر آبی

فیل گفت: «روی سرت چیست؟»

زرّافه سرش را خم کـرد و گفت: «غنچهی نیلوفر آبی. در برکه پیدایش کـردم.»

فیل گفت: «تو آخرین غنچه‌‌‌‌‌ی نیلوفر آبی امسال را پیدا کردهای. حالا هر آرزویی کنی برآورده میشود.»

زرّافه گفت: «من آرزویی ندارم.»

فیل آب دهانش را قورت داد و گفت: «اگر این غنچه مال من بود، آرزو میکردم گردنی به درازی تو داشته باشم تا بتوانم سیبهای بلندترین درخت سیب را بخورم.»

زرّافه گردنش را خم کرد و فکر کرد: «مـن هـم حتماً باید آرزویـی داشته باشم.» و رفت تا شایـد در جـای دیگری از جنگل آرزویش را پیدا کند.

وسط جنگل، گوزنی میدوید. زرّافه را که دید ایستاد و گفت: «یک غنچهی نیلوفر آبی روی سرت است.»

زرّافه سرش را تکان داد.

گوزن گفت: «اگر من یک نیلوفر آبی داشتم، آرزو میکردم گردنی به درازی تو داشته باشم تا بتوانم شکارچیها را از دور ببینم و فرار کنم.»

زرّافه فکر کـرد شاید جای دیگـری از جنگل آرزوی بهتری پیدا کند. آنطـرف جنگل مورچهکوچولو، دانهی بزرگی را میکشید. همین که زرّافه را دید، گفت: «تو یک غنچهی نیلوفر آبی داری.»

زرّافه گردنش را خم کرد تا صدای مورچه را بهتر بشنود. مورچه گفت: «اگر من این غنچه را داشتم آرزو میکردم گردنی به درازی تو داشته باشم تا بتوانم ابرها را از دور ببینم و قبل از باران خودم را به لانه برسانم.»

زرّافه با تعجّب به مورچه نگاه کـرد و فکر کـرد گردن دراز فقط باعث دردسر است. یاد روزی افتاد کـه وقتی داشت میدوید، گردنش لای شاخههای درخت گیر کرده بود. زرّافه رفت تـا در جـای دیگـری از جنگـل آرزوی بهتری پیدا کند.

زرّافه کمـی دورتـر، لابهلای شاخـههای بلند درخت، سیبهای تازهای دید. گردنش را بالا کشید و درخت را تکان داد. چند سیب پایین ریخت. فیل را دید. سیبهـا را بـه او نشان داد. فیل همانطـور کـه به طـرف درخت مـیدوید، فریاد زد: «متشکّرم زرّافه.»

زرّافه بـه طرف تپّه رفت. هنوز به تپّه نرسیده بود کـه شکارچـی را دید. گردنش را بـالا کشید. گوزن را پیدا کرد. حـالا گوزن به اندازهی کافی برای فرار کردن وقت داشت.

زرّافه بالای تپّه ابرها را دید. یاد مورچه افتاد. گردنش را به طرف جنگل برگرداند تا مورچه را پیدا کند. حالا مورچه مـیتوانست قبل از باران به لانه برگردد.

زرّافه به گلش نگاه کرد. غنچهی نیلوفر آبـی باز شده بود. وقتـی به جنگل برگشت فیل، گـوزن و مورچـه دورش جمع شدند. مورچه گفت: «غنچهی نیلوفر آبـی باز شده.»

فیل گفت: «پس حتماً آرزویت را پیدا کردهای.»

گوزن پرسید: «آرزویت چه بود؟»

زرّافه گفت: «آرزو کردم باز هم سال بعد، من آخرین غنچهی نیلوفر آبی را پیدا کنم تا بتوانم آرزوی همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی دوستانم را برآورده کنم.»

۱۳۸
کلیدواژه: رشد نوآموز،قصه،قصه کودکانه،غنچه نیلوفر آبی،فاطمه سرمشقی،
نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید