عکس رهبر جدید

خاکی که زر شود

 ۱۴۰۰/۰۲/۰۸
  فایلهای مرتبط
خاکی که زر شود
آموزش کارا به روایت مولانا

در شماره قبل، دو عامل استعدادشناسی و رعایت تدریج را از دیدگاه مولانا شرح دادیم که در اثربخشی آموزش سهم بسزایی دارند. در این شماره به سایر عوامل مؤثر در اینباره اشاره میکنیم.

 

توانسنجی مخاطب

بارها این عبارت حکیمانه را شنیدهایم که معلمی شغل انبیاست. یعنی شباهت وجود دارد میان رسالت انبیا با آنچه معلمان در کلاس درس انجام میدهند؛ شباهتی که فقط با کار پژوهشی میتوان به عمق و گستره آن پی برد. ما برای تقویت نظام آموزشی و تربیتی به تحلیل دقیق و همهجانبه سیره انبیا نیاز مبرم داریم؛ کاری که تا به امروز، آنطور که باید، صورت عینی به خود نگرفته است. تنها با درک نتایج این تحلیل است که صلاحیتها و ظرافتهای حرفه معلمی برملا میشود. هنر معلمی قابلیتهای متعددی را میطلبد که از مهمترین آنها ایجاد تناسب میان پیام (نوع و اندازه) و توان یادگیرنده است. شکی نیست که هر پیامی برای هر مخاطبی مناسب نیست و باید تفاوتهای فردی مخاطبان را در نظر گرفت. این مهم در رفتار انبیا و نسبتی که با مردم برقرار میکنند، به نحو برجستهای وجود دارد؛ به نحوی که همه توانهای درکی را در خود جای میدهد. یعنی هر کسی با هر درجه از فهم میتواند پذیرای تعالیم آنان باشد.

پست میگویم به اندازه عقول

عیب نبود این بُود کار رسول

(دفتر اول، بیت 3811)

به تعبیر مولانا، برخی نکات بهمثابه شمشیر تیزی هستند که باید با احتیاط کامل آن را به کار برد تا مبادا افرادی را به ورطه کژخوانی بکشاند.

در این شرایط، تنها چاره کار، استفاده از پوششهای محافظ است1. یعنی بهکارگیری روشهای مطمئنی که مسیر فهم و یادگیری را صاف و هموار میکند.

مولوی داستان امیری را مطرح میکند که سوار بر اسب از جایی عبور میکرد. ناگهان چشمش به صحنهای ترسناک افتاد. ماری را دید که به سوی دهان مردی خفته در زیر درخت، میخزد و چیزی نمانده که وارد دهان او شود. از بد حادثه، همین اتفاق میافتد و مار وارد دهان آن مرد میشود. امیر که مطمئن بود آن مرد تحمل قبول این واقعیت هولناک را ندارد، فکری به خاطرش رسید. ضرباتی را بر پیکر آن مرد وارد کرد و با حالتی غضبناک بر او حملهور شد. سرانجام مرد با حالتی سراسیمه به زیر درختی پناه برد که در پای آن میوههای پوسیده و گندیده ریخته بود. سوار او را به خوردن آن میوهها مجبور کرد تا کار به جایی رسید که حالش دگرگون شد و آنچه را خورده بود بیرون ریخت. ناگهان دید ماری هم از دهانش خارج شد. مرد با دیدن این صحنه از انگیزه پاک سوار آگاهی یافت و زبان به سپاس و ستایش امیر گشود.

گر تو را من گفتمی اوصاف مار

ترس از جانت برآوردی دمار

مصطفی فرمود: گر گویم به راست

شرحِ آن دشمن که در جان شماست

زَهرههای پُردلان هم بر درد

نه رود ره، نه غم کاری خورد

نه دلش را تاب ماند در نیاز

نه تنش را قوّت روزه و نماز

(دفتر دوم، ابیات 1910-1913)

با این حساب، اهمیت آموزشهای همسو با نیازهای مخاطبان معلوم میشود. اینکه چرا ماهیت هر دوره تحصیلی را باید بهخوبی شناخت؟ و محتوای مناسب آنها طراحی کرد؟ بالطبع، یادگیرندگان هر دوره تحصیلی نیازهایی دارند که باید شناخته شوند تا بتوان خوراک آموزشی بهتری برایشان تهیه کرد.

البته این پایان ماجرا نیست و باید در فکر طراحی روشهایی هم بود تا بین یادگیرنده و محتوا انس و الفت ایجاد کند. یعنی کاری که مولانا با استادی تمام در مثنوی انجام داد. او روش تمثیل و قصهگویی را برای مخاطبان خود برگزید که حتی افراد خبره را هم تحتتأثیر قرار میدهد. مولوی درباره چرایی انتخاب این روش توضیح میدهد که پیامهای من برای استفاده اکثریت، بهواسطهای به نام «تمثیل» نیاز دارند. این واسطه کمک میکند مخاطبان بهتدریج با مضمونهای عالی و در عینحال تیز و برنده آشنا شوند. البته به استثنای عارفان صادقی که به آن احتیاجی ندارند و قادرند حقیقت را بهطور مستقیم شهود کنند. عموم افراد این توان را ندارند که به یکباره با آتش حقیقت روبهرو شوند، بلکه باید بهتدریج با گرمای شدید آن انس بگیرند2.

البته با چالشی که فضای مجازی در دنیای امروز ایجاد کرده، مراعات مراتب ظرفیت مخاطبان با دشواریهایی روبهروست. زندگی در این فضای بیمرز به نحوی است که هر مخاطبی به خود این اجازه را میدهد که از هر رویدادی باخبر باشد. گویا برای مخاطب امروز، مجوز یادگیری هر مطلبی با هر درجه از سختی و ظرافت، از پیش صادر شده است و این دقیقاً نقطه شروع بحران فراگیری است که به حوزه علم و آموزش نیز سرایت کرده است. مخاطب امروز، بیمحابا به استقبال مطالب متنوع میرود، بیآنکه در میزان فایدهمندی آنها تأملی کرده باشد؛ روندی که در نگاه بزرگانی چون مولانا بهشدت مناقشهبرانگیز است. در تلقی این عارف مسلمان، لازمه بقا و پایداری هر چیزی در این عالم، تکیه به قانونی هستیشناختی به نام «غفلت» است. در اینجا منظور از غفلت، نه معنای مذموم آن، بلکه استتار گفتهها، دیدهها و شنیدههایی است که به خاطر برخی ملاحظات اخلاقی نباید آشکار شوند. زیرا آشکار شدن آنها به زوال آرامش و انهدام نظامهای ارتباطی میانجامد3. باید قبول کنیم که برخی بیخبریها ضامن زندگی است و دانستن پارهای دانستهها، به سلامت روانها و روابط لطمه میزند. این قانون دقیقاً همان فلسفهای است که عارفان را به رازپوشی و مخفیکردن حقیقت امور وا میدارد4.

 

تولید عطش

 از ویژگیهای بارز آموزشهای اثربخش آن است که در یادگیرنده تولید عطش میکند و شوق به یادگیری را در او برمیانگیزد؛ هنری که تنها از عهده معلمانی برمیآید که خود تشنه حقیقتاند و مدام برای توسعه و تعمیق دانش و آگاهیشان تلاش میکنند. مثنوی معنوی نمونه بارز چنین آموزشهایی است. محتوای این اثر تعلیمی، انگیزه و علاقه مخاطب را برای درک حقیقت مضاعف میکند و درونش را به جنبش و پویایی وا میدارد5؛ حتی با وجود اینکه برخی مطالب این کتاب بهطور مرتب تکرار میشوند. اما این تکراری است که موجب ملول و خستگی مخاطب نمیشود؛ مگر برای افراد بیتاب و دلتنگ. در حالی که برای شنونده قابل، چنین تکرارهایی موجب رویشهای فکری و معنوی است. مانند شمعی که پیوسته میسوزد و خاکی که در اثر تابش مستمر آفتاب، به معدن طلا تبدیل میشود.

بر ملولان، این مکرّر کردن است

نزد من عمرِ مکرّر بُردن است

شمع از برق مکرّر، بر شود

خاک از تاب مکرّر، زر شود

(دفتر سوم، ابیات 3603-3602)

اما بهراستی این خصلت از کجا ناشی میشود؟ پاسخ این سؤال را باید در منش والای پدیدآورنده این کتاب جستوجو کرد. عارفی که به معنای واقعی، نوگرا و تحولخواه بود و از هر عامل رکودآوری دوری میکرد، معتقد بود که آدمی باید همیشه خود را مسافری ببیند که رهسپار مسیری طولانی است و به هر مرحلهای که میرسد باید خود را آماده رفتن به مرحله بعدی کند. به تصریح مولوی، هر اندازه که آدمی عاشقانه در مسیر معرفت و معنویت گام برمیدارد، مانند کسی است که به بیماری «استسقا» دچار است. یعنی عطش او با خوردن آب فروکش نمیکند و روز به روز هم به تشنگی او اضافه میشود.

همچو مستسقا کز آبش سیر نیست

بر هر آنچه یافتی بالله مایست

صد هزاران حضرت است این بارگاه

صدر را بگذار صدر توست راه

(همان، ابیات 1961-1960)

و:

گفت من مستسقیام آبم کَشَد

گر چه میدانم که هم آبم کُشد

(همان، بیت 3884)

آب کم جو، تشنگی آور به دست

تا بجوشد آبت از بالا و پست

(همان، بیت 3212)

این همان معجزه عشق است که آدمی را از درجا زدن و اکتفا کردن به وضع موجود رهایی میبخشد. همین ویژگی در میدان آموزش هم وجود دارد. در آموزشهای موفق، معلم بهمثابه رهبر کاردانی است که به راه و هدفش ایمان دارد و هر رنجی را در این مسیر به جان میخرد. او عشق و تعهد را در متن تدریس خود حاضر میکند و به نقش تعیینکنندهای که بر عهده دارد بهخوبی واقف است. اگر دقیق بنگریم، تدریس و تعلیم از جنس رفتن و سفر کردن است. معلم و دانشآموز، در کنار هم، سفری مشترک را آغاز میکنند، ولی با پذیرش دو نقش متفاوت. این تنها دانشآموز نیست که به آموزشوپرورش محتاج است. معلم هم در حین تدریس و با تعامل زندهای که برقرار میکند، به شکوفایی بیشتر میرسد. در چنین فضایی، هم معلم از آموزشدادن و پروراندن به شوق میآید و هم یادگیرنده به آموختن علاقهمند میشود. اما از عامل دومی هم میتوان سخن گفت که به جذابیت فرایند آموزش میافزاید. عاملی به نام «هنر» که وقتی در کنار «علم» مینشیند، قدرت و قوت تدریس معلم را بالا میبرد و موجب تثبیت آموختهها در ضمیر یادگیرنده میشود. باید قبول کنیم که ما از آموزشهای عریان و بیهنر طرفی نمیبندیم و لازم است لباس زیبای هنر را به قامت آموزشهای رسمی بپوشانیم. هنر تنها عاملی است که دافعه تدریس را به حداقل میرساند و کارآمدی آموزش را ارتقا میدهد. زمانی که از این زاویه به اندیشه مولانا نگاه میکنیم، آن را تلفیقی از علم و هنر میبینیم که نمیتوان مرزی میانشان کشید. هر بیت مولانا ترکیب زیبای این دو را به رخ میکشد و خواننده را متحیر و مجذوب میکند.

بیشک، علم منهای هنر، نافذ نیست و هنر منهای علم هم عمقی ندارد. لذا کارآیی آموزش زمانی است که عمیق و نافذ باشد. معمولاً معلمان خلاق میان هنر و درسی که ارائه میدهند، پیوند برقرار میکنند. بهترین منبع آمادهای هم که میتوان استفاده کرد، دیوان ادبای بزرگی است که ستونهای حکمت ایرانی و اسلامی را شکل دادهاند؛ بهخصوص استفاده بجا از کلام این بزرگان در ابتدا و انتهای تدریس، بسیار مؤثر و راهگشاست. زیرا این دو نقطه، دوام زیادی در ذهن یادگیرنده دارند و شاخص قضاوت نهایی آنان به شمار میآیند. مثلاً شروع و پایان بحث با یک شعر خوب یا داستان کوتاه، میتواند شوقآور و نشاطانگیز باشد.

 

پینوشتها

1. نکتهها چون تیغ پولاد است تیز

گر نداری تو سپر، واپس گریز

پیش از الماس بی اسپر میا

کز دریدن، تیغ را نبود حیا

زان سبب من تیغ کردم در غلاف

تا که کژ خوانی نخواند برخلاف

(همان، ابیات 691-693)

2. این مَثَل چون واسطه است اندر کلام

واسطه شرط است بهر فهم عام

اندر آتش کِی رود بیواسطه؟

جز سمندر کو رهید از رابطه

واسطه حمّام باید مر تو را

تا ز آتش خوش کنی تو طبع را

(دفتر پنجم، ابیات 230-228)

و:

لیک تمثیلی و تصویری کنند

تا که دریابد ضعیفی عشقمند

(دفتر ششم، بیت 117)

3. پس ستون این جهان خود غفلت است

هوشیاری این جهان را آفت است

هوشیاری زان جهان باشد که آن

غالب آید پست گردد این جهان

(دفتر اول، ابیات 2067-2066)

4. ما چو واقف گشتهایم از چون و چند

قفل بر لبهای ما بنهادهاند

تا نگردد رازهای غیب، فاش

تا نگردد منهدم نظم معاش

تا ندرّد پرده حکمت، تمام

تا نجوشد دیگ حکمت نیمخام

(دفترششم، ابیات 3528-3526)

5. مثنوی، پویان کَشَنده ناپدید

ناپدید از جاهلی کَش نیست دید

(دفترچهارم، بیت4)

 

۱۳۱
کلیدواژه: رشد معلم، هنر و معلمی، آموزش کارا ، مولانا،
نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید